eitaa logo
گروه ثامن محله محوری خیابان شهید رفیعی
66 دنبال‌کننده
497 عکس
553 ویدیو
3 فایل
سلام و عرض ادب حضور اهالی محترم وشریف خیابان شهید رفیعی، کانال حاضر جهت اطلاع‌رسانی، به ویژه اخبار مرتبط با محله می‌باشد. مشتاقانه منتظر مطالب، نظرات، پیشنهادات، انتقادات و سوالات تان هستیم. @TnameQT
مشاهده در ایتا
دانلود
✿‍✵✨🍃🖤❈﷽🖤🍃✨✵✿‍ ▪️ پیامبر اکرم (ص) فرمودند: اگر به عدد ریگ های بیابان و قطره های باران در خدمت بایستید معادل با یک روزی که در شکم او بوده اید نخواهد بود. 📚 مستدرک الوسایل، ج۱۵، ص۲۰۴ ❁‌‌❥‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‌‌༺◍⃟჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌
💞✨💞✨💞 🔴 زود قضاوت نکنیم! ✍خانم معلمی تعریف می‌کرد: در مدرسه ابتدایی بودم، مدتی بود تعدادی از بچه‌ها را برای یک سرود آماده می‌کردم. به نیت اینکه آخر سال مراسمی گرفته شود برایشان. روز مراسم بچه‌ها را آوردم و مرتبشان کردم پدر و مادرها هم دعوت بودند. موقع اجرای سرود ناگهان دختری از جمع جدا شد و بجای خواندن سرود شروع کرد به حرکت جلوی جمع. دست و پا تکان می‌داد و خودش رو عقب جلو می‌کرد و حرکات عجیبی انجام می‌داد. بچه‌ها هم سرود را می‌خواندند و ریز می‌خندیدند، کمی مانده بود بخاطر خنده‌شان هرچه ریسیده بودم پنبه شود. با خود گفتم چرا این بچه این کار رو می‌کنه، چرا شرم نمی‌کنه از رفتارش؟ این که قبلش بچه زرنگ و عاقلی بود!!رفتم روبرویش، بهش اشاراتی کردم، هیچی نمی‌فهمید به قدری عصبانی‌ام کرده بود که آب دهانم را نمی‌توانستم قورت دهم. خونسردی خود را حفظ کردم، آرام رفتم سراغش و دستش را گرفتم، خودش را از دستم رها کرد و رفت آن طرف‌تر و دوباره شروع کرد! فضا پر از خنده حاضران شده بود. مدیر هم رنگش عوض شده بود، از عصبانیت و شرم عرق‌هایش سرازیر بود. از صندلیش بلند شد و آمد کنارم، سرش را نزدیک کرد و گفت: فقط این مراسم تمام شود، ببین با این بچه چکار کنم؟ اخراجش می‌کنم. مادر این دختر‌ هم که نزدیک من بود بسیار پرشور می‌خندید و کف می‌زد، دخترک هم با تشویق مادر گرمتر از پیش شده بود. همین که سرود تمام شد پریدم بالای سن و بازوی بچه را گرفتم و گفتم: چرا اینجوری کردی؟! چرا با رفقایت سرود را نخواندی؟! دخترک جواب داد: آخر مادرم اینجاست، برای مادرم این‌کار را می‌کردم!! گفتم آخر ندید بَدید همه مثل تو مادر یا پدرشان اینجاست، چرا آنها اینچنین نمی‌کنند و خود را لوس نمی‌کنند؟! خواستم بکشمش پایین که گفت: خانم معلّم صبر کنید بذارید مادرم متوجه نشه، خودم توضیح می‌دم؛ مادر من مثل بقیه مادرها نیست، مادر من "کرولال" است، چیزی نمی‌شنود و من با آن حرکاتم شادی و کلمات زیبای سرود را برایش ترجمه می‌کردم. تا او هم مثل بقیه مادران این شادی را حس کند! این کار من رقص و پایکوبی نبود، این زبان اشاره است، زبان کرولال‌هاست همین که این حرف‌ها را زد انگار مرا برق گرفت، دست خودم نبود با صدای بلند گریستم، و دختر را محکم بغل کردم!! آفرین دخترم! فضای مراسم پر شد از پچ‌پچ و درگوشی حرف زدن و... تا اینکه همه موضوع را فهمیدند،، نه تنها من که هرکس آنجا بود از اولیا و معلمان همه را گریاند!! از همه جالبتر اینکه مدیر آمد و عنوان دانش‌آموز نمونه را به او عطا کرد!!! با مادرش دست همدیگر را گرفتند و رفتند، گاهی جلوتر از مادرش می‌رفت و برای مادرش جست و خیز می‌کرد تا مادرش را شاد کند. میوه نایاب❤️
* بوی قرمه‌سبزی که از قابلمه‌های قدیمی بلند می‌شد، یه جور دیگه بود... انگار طعم خونه مادربزرگ، توی هر قاشقش پنهون بود... نه فقط یه غذا، یه خاطره بود، یه دلخوشی ساده از روزای بی‌دغدغه...
🔆 ✍ حواسمان باشد 🔹حواسمان به چروک‌هایِ دور چشم مادرانمان و لرزش دست‌های پدرانمان باشد. 🔸حواسمان به تر شدن‌های گاه و بی‌گاهِ چشم‌هایِ کم‌سو و دلتنگی‌شان باشد! 🔹حواسمان باشد که آن‌ها خیلی زود پیر می‌شوند! 🔸حواسمان باشد خیلی زودتر از آنچه فکرش را می‌کنیم از کنارمان می‌روند. 🔹حواسمان باشد به دلگیریِ غروب‌هایِ تنهایی‌شان. 🔸حواسمان باشد که آن‌ها تمامِ عمر حواسشان به ما بوده. 🔹به آرام قدکشیدنمان بوده، به نیازها و نازهایمان بوده. 🔸آن‌ها یک روز آن‌قدر پیر می‌شوند که حتی اسم‌هایمان را هم فراموش می‌کنند. 🔹حواسمان به گران‌ترین و بی‌همتاترین عشق‌هایِ زندگی‌مان؛ 🔸به بابا و مامان‌ها خیلی باشد!
5.23M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚩 بعضی آدمها با ماشین مدل بالا مادرشان را میبرند خانه سالمندان... بعضی ها هم مثل آقاسجاد از مراغه آذربایجان شرقی مادرش رو روی دوشش میگیرد و تا کربلا می‌برد...