این صدا منو یاد فاطمیه ۱۴۰۰ میندازه
اولین فاطمیه ای که بعد از کرونا گرفتیم
قبلش مدام مریض میشدم و تب میکردم
به سقف اتاقم نگاه میکردم میگفتم تو خودت میدونی چی خیره چی شر ، پس توش کمکم کن
وارد ایام عزاداری مادر که شدیم شبیه بچه هایی که نمیدونن داره چه اتفاقی میوفته به در و دیوارایی که سیاه پوش شده بودن نگاه میکردم
احساس میکردم آدم عزیزی رو از دست دادم که خارج از فضای خادمی باید بشینم جایی که برام حس مراسم ختم داره براش عزاداری کنم
حقیقتا دلم برای اون حس هام ، تجربه هام ، برای اون دورانی که دقیقا شب شهادتشون یه اتفاقی افتاد که قلبم شکست ؛ تنگ میشه !
ولی چه کنم ؟
آدما نباید وابسته بشن
وابسته و محدود به یه زمان خاص
اون دوران هم جزوی از مسیر رشد من بوده (:
اما مادر جان ، لحظه ای که یاد اون روزا میوفتم حقیقتا دلم میخواد قلبم از جاش دراد
دلتنگِ دلتنگیای قدیمم میشم
اما فقط یک چیزه که منو به جلو میکشونه!
زمانی که فرع به اصل خودش برسه