من همان چیزی هستم که آن را میخواهم و همانقدر هستم که احساس نیازش را میکنم.
پس چرا خودم را نشناسم و به کمتر از خودم مشغول شوم!
هر وقت توی حجم انبوهی از غم گیر میافتم، میشم یه چراغ چشمک زن نیمه سوز کنج اتاقم، که گاهی هست و گاهی نیست.
یاد این میافتم که یه روزی، دم دمای صبح، اونوقتی که هنوز هبوط نکرده بودیم روی زمین، خدا صورتمو گرفت بین دو تا دستش و گفت:
لا تَحْزَنْ ...
(اونجا که رفتی هر چیزی هم که شد غمت نباشه ها. من باهاتم! وقتی هیچ چشمی تو رو ندید و هیچ گوشی صدات رو نشنید، یادت باشه من میبینمت و میشنوم. حتی اگر توی قعر دریاها باشی و یا به روی قلهی کوهها. خب؟)
و منم یحتمل سر تکون دادم و گفتم خب ... بعدش خرمنی که سوخته، جوونه میزنه. قلبی که نمیتپه، به کار میافته و نور امید از روزنهی کوچیک پنجره داخل میدوئه:)...