eitaa logo
♡ مـــاهِ مــن ♡
3.6هزار دنبال‌کننده
95 عکس
12 ویدیو
4 فایل
♡﷽♡ جانِ من است او، هی مزنیدش....♥️ آنِ من است او، هی مبریدش....♥️ جمعه ها پارت نداریم💥
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🌝🌸🌝🌸🌝🌸 🌸🌝🌸🌝🌸 🌸🌝 انقدر تو شوک بودن که صدایی ازشون نمیشنیدم. نمیدونم چقدر میشه به حرف آترین اعتماد کرد حتی نمیدونم واقعا کمکم میکنه یا نه! ولی یه چیزو خوب میدونم؛ پشیمون نیستم از اینکه باهاش حرف زدم. من که به همه دری زدم اینم روش یا خوب میشه و راحت میشم یا گندش در میاد که بدبخت تر از این میشم؛ بالاتر از سیاهی که رنگی نیست! هست؟ انقدر خسته بودم که سرمو گذاشتم رو بالش و خوابم رفت. با صدای در و صدا زدنای مامان چشامو باز کردم و با صدایی که به زور میومد گفتم : _بله مامان؟ مامان : پاشو بیا ناهار بخور هیچ کس نیست هم علی رضا هم بابات رفتن؛ بدو بیا که کارت دارم _مامان اصلا حوصله سین جیم و بیست سوالی ندارم ولم کن مامان : باشه بیا ناهار بخور کاریت ندارم بیا تابان به خاطر من دلم نیومد دلشو بشکنم به خصوص که امروز شنیدم کلی پشتم رو گرفت. الان میامی گفتم و از جا بلند شدم. یه تاپ شلوارکی که خریده بودن برا توی چمدون برداشتم با یه ست لباس زیر عروسکی و حوله رفتم بیرون. تا مامان دید گفت : _اینارو چرا برداشتی تابان؟ اینا برای تو چمدونن دختر میدونی بابات بیاد ببینه چه الم شنگه ای به پا میکنه؟ _قرار نیست باهاش برم تو کوچه خیابون که الم شنگه به پا کنه. اگر خیلی به فکر بود دخترشو عقده ای با صدتا کمبود بزرگ نمیکرد؛ مامان میخوای غر بزنی برم تو اتاق! مامان : اصلا به من چه ولی حواست باشه خیلی زبون دراز شدی! _آره چونکه خسته شدم از دستتون؛ خدا بیاره اون روزو هر چه زودتر که بتونم از دستتون فرار کنم و هرجور دلم میخواد زندگی کنم . . . 🌸 🌸🌝🌸 🌸🌝🌸🌝🌸 🌸🌝🌸🌝🌸🌝🌸