🌸🌝🌸🌝🌸🌝🌸
🌸🌝🌸🌝🌸
🌸🌝🌸
🌸
#پارت_9
جواب نوار قلب دخترک آمد و مشخص شد که فقط شوک و فشار عصبی بوده و خداروشکر مشکل قلب نداره و نیازی به عمل نیست
آسیه و محمود از خوشحالی بال درآورده بودن. خیالشون که راحت شد به علی رضا زنگ زدن و خبر دادن.
علی رضا که همان لحظه در کنار دوست دختر جذاب و نازنینش بود بهانه ای آورد.
به دوست دخترش نگاهی انداخت و گفت :
_عزیزم نبینم غصه بخوریا بیا بریم بازار بعد برسونمت باید برم کار دارم
دختر که به خاطر پول علی رضا با او دوست بود اصلا گوش هایش به جز کلمه بازار چیزی نشنید
علی رضا بعد از خرید برای دوست دخترش اورا رساند و به بیمارستان رفت.
پدر و مادر علی رضا و محمود و آسیه بیتابانه منتظر بودن تا دختر بهوش بیاد.
دکتر گفته بود به زودی بهوش میاد و جای نگرانی نداره.
علی رضا انگار جدی جدی نگران شد. با خود فکر میکرد که این دختر رو دوست نداره و فقط به خاطر آفتاب مهتاب ندیده بودنش و زیبایی بیش از حدش قصد ازدواج داره.
امروز بعد از زدن سیلی به دختر از خودش دلخور شده بود و قول داده بود وقتی با تابان ازدواج کرد از گل نازکتر از دهانش خارج نشه و قید تمام دوست دختر هاش رو بزنه.
خبر بهوش آمدن دختر را که شنیدند همه خوشحال شدند و آسیه فقط ازدواج ورود به اتاق دخترک را داشت.
#تابان
به سختی پلک زدم و آب دهنمو قورت دادم که از سوزش بیش از حدش اشک تو چشام جمع شد. چشمام رو که انگار وزنه ۱۰۰ کیلویی روش بود به سختی باز کردم که چشمم به دیوارای سفید خورد و بوی الکل بینینو پر کرد.
متوجه شدم بیمارستانم و سرم توی دستم رو که دیدم مطمئن شدم؛ ولی هر چقدر با خودم فکر میکردم که چرا توی بیمارستانم ذهنم همراهی نمیکرد.
نمیدونم چند دقیقه گذشت پلکام روی هم گذاشته بودم که صدای باز شدن در رو شنیدم.
چشامو آروم باز کردم مادرم رو دیدم که با گریه اومد طرفم و شروع کرد به قربون صدقه رفتنم.
همین که بهم رسید صورتمو بوسید و با دستش موهامو نوازش کرد من فقط بی صدا بی حرف نگاهش میکردم دلم نمی خواست حرفی بزنم
ولی بلاخره سکوت رو شکستم و گفتم :
_چرا من تو بیمارستانم چه اتفاقی افتاده؟ گلوم خیلی میسوزه
مامان : . . .
🌸
🌸🌝🌸
🌸🌝🌸🌝🌸
🌸🌝🌸🌝🌸🌝🌸