eitaa logo
♡ مـــاهِ مــن ♡
3.6هزار دنبال‌کننده
95 عکس
12 ویدیو
4 فایل
♡﷽♡ جانِ من است او، هی مزنیدش....♥️ آنِ من است او، هی مبریدش....♥️ جمعه ها پارت نداریم💥
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🌝🌸🌝🌸🌝🌸 🌸🌝🌸🌝🌸 🌸🌝🌸 🌸 آترین با یه نگرانی خاصی که خیلی به دلم چسبید گفت : حالت تهوع؟ واسه چی؟ از کِی تا حالا؟ جاییت هم درد میکنه؟ بریم دکتر؟ _آترین بخدا یه حالت تهوعه هاااااا! چرا شلوغش میکنی؟ خوبم بابا، فقط امشب شام رو سبک بخورم و اگر اجازه بدی زود برم بالا بخوابم. آترین : باشه بخور و برو بالا. دوست داشتم کنارمون بشینی ولی حالا که حالت خوب نیست توقعی ندارم عزیزم. لبخندی به رفتار و صحبتش زدم و بعد از تموم کردن شامم با یه عذر خواهی و خدافظی از جمعشون جدا شدم. آروم رفتم بالا و وارد اتاقم شدم. بعد از عوض کردن لباسام با تاپ شلوارک عروسکی و زدن مسواک پریدم توی تختم. امروز روز خیلی خوب و جالبی بود برام. اولین بار بود با یه نفر وارد رابطه شدم و انقدر بهم چسبید. دوست داشتم حالا حالاها ادامه اش بدم و دست نکشم. فقط نمیدونم اگر آترین بفهمه اتفاقی میوفته؟ ممکنه عصبی یا ناراحت بشه؟ ولی خودش همیشه میگه خوشبختی و خوشحالی منو میخواد! فعلا بهش نمیگم. اول از این رابطه بگذره ببینم وضعیت چجوریه! من و امیر میتونیم باهم بمونیم و کنار بیایم! بعدش تصمیم میگیرم به آترین بگم یا نه! تو همین فکرا بودم که صدای اس گوشیم بلند شد. از کنار بالشم برش داشتم و نگاه کردم. امیر بود : تابان خانم شب خوبی داشته باشی. با لبخند جواب دادم : شب بخیر امیر فعلا خدافظ. حس خوبی داشتم بهش. امیر کجا و علیرضا اقبالی کجا؟ یه درصد فکر کن! اصلا و ابدا قابل مقایسه نیستن! با همین فکرا خوابم برد. صبح با صدای زنگ گوشی بیدار شدم. بی حوصله بدون‌ نگاه کردن به شماره جواب دادم که صدای آترین پیچید توی گوشم : صبح بخیر خوابالو، برات میز صبحانه رو آماده کردم بخور جمعش کن. بعدم یه سر برو پیش خیاط بهش پارچه و مدل دادم، سایزت رو بگیره. و اینکه امشب دیر بر میگردم یا شاید اصلا برنگردم. اگر تا دوازده شب برنگشتم یکی رو میفرستم خونه پیشت. مواظب خودت باش فعلا. نذاشت حرفی بزنم و قطع کرد . . . 🌸 🌸🌝🌸 🌸🌝🌸🌝🌸 🌸🌝🌸🌝🌸🌝🌸