eitaa logo
♡ مـــاهِ مــن ♡
3.6هزار دنبال‌کننده
95 عکس
12 ویدیو
4 فایل
♡﷽♡ جانِ من است او، هی مزنیدش....♥️ آنِ من است او، هی مبریدش....♥️ جمعه ها پارت نداریم💥
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🌝🌸🌝🌸🌝🌸 🌸🌝🌸🌝🌸 🌸🌝🌸 🌸 دو هفته گذشت. تو این دو هفته هیچ اتفاق خاصی برام نیوفتاد. دو سه بار با امیر رفتم بیرون، باهم تلفنی صحبت میکردیم یا پیام میدادیم. این دو هفته آترین خیلی سرش شلوغ شده بود و شبا دیر بر می گشت خونه. وقتی بر می گشت من خواب بودم و اصلا همو نمیدیدیم. دوبار هم که شب نتونست بیاد خونه خدمتکارو فرستاد تا توی خونه تنها نباشم ولی زیاد مهم نبود چون نمیترسیدم و مشکلی نداشتم. امروز نتایج دانشگاه میومد. از ساعت ۷ صبح بیدار شدم و هر کاری کردم خوابم نبرد. صبحانه خوردم، خونه تمیز کردم. کلی کار کردم تا بلاخره شد ساعت ۱۰. امیر زنگ زد چند دقیقه ای باهاش حرف زدم و بهم انرژی داد. ولی وقتی قطع کرد باز شد همون آش و همون کاسه. وسایل ناهار آماده کردم و زنگ به آترین زدم. وقتی گفت برای ناهار میاد خدافظی کردم. شروع کردم به درست کردن ناهار و وقتی همه چی اوکی شد، گذاشتم بخار بزنه و رفتم تو اتاق. تنها راه آروم شدنم حموم بود. وارد حموم شدم و دوش چند دقیقه ای گرفتم. اومدم بیرون و موهامو خشک کردم. لباس خوب پوشیدم و رژلب زدم. رفتم پایین و میز رو آماده کردم که آترین زنگ زد : جانم؟ آترین : سلام عزیزم خوبی؟ آرومی؟ _نه آترین اصلا خوب نیستم سریع بیا تا بیست و پنج دقیقه دیگه نتایج رو میذارن. میترسم به دیدن نتایج نرسم و سکته کنم. آترین : خدا نکنه این چه حرفیه میزنی؟ درو باز کن دم درم. گوشی رو قطع کردم و بدو رفتم به طرف اف اف. درو زدم و منتظر شدم تا بیاد تو. سلام کرد و باهم وارد خونه شدیم. رفت اتاقش لباساش رو عوض کرد، دست و صورتش رو شست و با آیپد اومد سر میز. غذا رو کشیدم. عقربه ها به کندی جلو میرفتن. حالت تهوع گرفته بودم و بیتابانه به آترین نگاه میکردم. بلاخره شد ساعت ۱ و آترین سریع وارد سایت شد. چشمامو بستم و بی اختیار اشک روی صورتم جاری شد . . . 🌸 🌸🌝🌸 🌸🌝🌸🌝🌸 🌸🌝🌸🌝🌸🌝🌸