🌸🌝🌸🌝🌸🌝🌸
🌸🌝🌸🌝🌸
🌸🌝🌸
#پارت_96
.
آروم از در اتاق خارج شدم و رفتم به طرف پله ها.
نفس عمیقی کشیدم و تمام اعتماد به نفسمو جمع کردم.
آروم شروع کردم به یکی یکی پله هارو پایین رفتن.
سه پله مونده به سالن سرمو آوردم بالا.
آترین پایین پله ها ایستاده بود و دستشو به طرفم دراز کرده بود.
دور و بر که نگاه کردم بی نهایت خونه شلوغ بود و دو نفر داشتن پذیرایی میکردن.
رسیدم به پله آخر و دستمو توی دست آترین گذاشتم.
حس کردم قلبم برای یه لحظه یه جوری شد.
بهش بها ندادم و هم قدم با آترین به طرف مهمون ها رفتیم.
انتها سالن یه میز کوچیک گذاشته شده بود.
دقیقا رفتیم پشت میز و صدای موزیک قطع شد.
با استرس دور و بر رو نگاه میکردم که ...
برای یه لحظه حس کردم امیر رو دیدم.
پلک زدم و هر چی نگاه کردم نبود.
تعجب کردم.
شاید من دلم براش تنگ شده ...
آترین دستمو فشار داد و شروع کرد به حرف زدن ؛
ار همتون بابت تشریف آوردنتون ممنونم و خوش حالم که توی خوشحالیمون شریک هستید.
نگاهی به من کرد و ادامه داد :
تابان چندین ماهه کنار من داره زندگی میکنه.
نمیتونم بگم فقط یه هم خونه است چون نیست.
برام عزیزه و بی نهایت براش ارزش قائلم.
فقط و فقط دنبال خوش بختیش هستم و حاضرم هر کاری بکنم.
اگر تا الان معرفیش نکردم به خاطر یه سری مشکلات بوده ولی ...
الان مشکلی نیست!
آروم دستمو کشید و منو چسبوند به خودش.
با لبخند بهش نگاه کردم که ادامه داد :
امشب اینا دعوتتون کردم تا بگم این خانم کوچولو عزیز دل منه و احترام گذاشتن بهش احترام گذاشتن به منه.
اما!
دلیل این مهمونی فقط همین نیست بلکه ...
دلیل اصلی قبول شدن دانشگاه ... تابانه با بهترین رشته.
با لبخند و ذوق به آترین نگاه کردم.
دیگه نمیفهمیدم چی میگه و فقط به تکون خوردن لباش بودم.
با صدای دست و سوت به خودم اومدم.
آترین همرو به مهمونی دعوت کرد.
صدای موزیک بلند شد و دو دقیقه بعد آترین منو تنها گذاشت.
یه گوشه ایستاده بودم که مایکل اومد به طرفم . . .
🌸
🌸🌝🌸
🌸🌝🌸🌝🌸
🌸🌝🌸🌝🌸🌝🌸