🌸🌝🌸🌝🌸🌝🌸
🌸🌝🌸🌝🌸
🌸🌝🌸
🌸
#پارت_98
امیر : چه ربطی داره؟
دوست ندارم اندامت رو کسی ببینه همین!
_باشه باشه، اگر اجازه بدی یه چیزی بردارم برای هر دومون بخوریم.
به طرف خدمتکار رفتم و دو لیوان آب پرتغال برداشتم.
دوباره برگشتم کنار امیر، آب پرتغال رو دادم دستش، بی هیچ حرفی کنار هم ایستادیم و به بقیه نگاه کردیم.
نمیدونم چقدر گذشت که آترین صدام زد.
قبل از اینکه من برم طرفش خودش اومد به طرفم و شروع به حرف زدن و گرم گرفتن با امیر کرد.
هرزگاهی نیم نگاهی به منم مینداخت.
حرفش که تموم شد گفت :
تابان معلومه کجایی؟
این جشن برای شماست اونوقت اومدی یه گوشه ایستادی؟
بیا بریم یه سری ها میخوان باهات آشنا بشن.
آب پرتغالمو تموم کردم و بعد از نیم نگاهی به امیر همراه آترین راهی شدم.
میدونستم که امیر با چشم دنبالمون میکنه.
آترین منو برد کنار جمعی و شروع به معرفی کرد.
همه ابراز خوشبختی کردن از آشنایی با من و من هم از آشنایی با اون ها.
زیاد حرف نمیزدم بیشتر شنونده بودم.
تا موقع شام کنار این جمع پیش آترین بودم.
برای شام سریع از آترین جدا شدم و خودمو به امیر نزدیک کردم.
غذاهامون رو گرفتیم و کنار هم نشستیم.
بی هیچ حرفی شروع به خوردن کردیم.
نگاهای بقیه رو حس میکردم روی خودم، سعی میکردم اهمیت ندم.
امیر انگار کلافه بود.
غذای تو دهنم رو که قورت دادم بهش نگاه کردم و گفتم :
امیر جان؟ انگار کلافه ای!
امیر : نمیدونم تابان.
از نگاهای گاه و بیگاه بقیه روی تو خسته شدم.
_عزیزم دارن هی به من نگاه میکنن تو خسته و کلافه شدی؟
امیر : دوست ندارم هی بهت نگاه کنن ای بابا!
خندیدم و بی هیچ حرفی دوباره شروع به خوردن غذا کردم.
بعد از شام خونه نسبتا خلوت شد و صمیمی ها موندن.
صدای آهنگ بلند شد و یه سری ها وسط شروع به رقصیدن کردن.
عجیب بود امروز مری اصلا نیومد طرفم.
دلم میخواست برقصم.
به امیر نگاه کردم . . .
🌸
🌸🌝🌸
🌸🌝🌸🌝🌸
🌸🌝🌸🌝🌸🌝🌸