eitaa logo
محفل امام رضایی ها
3.1هزار دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
4.7هزار ویدیو
48 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
1 ۳۵ سالم بودم که از همون بچگی به خاطر مشکل مادرزادی که داشتم پاهام دچار مشکل شدن به همین خاطر برای راه رفتن مجبور بودم که با عصا راه برم از وقتی که درسمو تموم کردم تمام تلاشم رو برای کارم کردم موفق شدم و الان تو این سنم با وجود مشکلی که دارم برعکس هم سن و سالام که کاملا سالم هستند و هیچی از خودشون ندارند من هم خونه دارم و هم ماشین و شغلی مناسب... زندگیم آروم بود با وجود مشکلی که داشتم آنچنان ناراحتی توی زندگیم نبود تا وقتی خانواده‌ام گفتند که باید تشکیل خانواده بدی‌و یه زندگی جدید برای خودت بسازی.... مخالفت کردم مثل همیشه و تنها دلیلمم این بود که مشکل داشتم به خاطر نقصم نمی‌تونستم دختری رو خوشبخت کنم. ادامه دارد. کپی حرام.
2 البته این نظر خودم بود و شاید اونطوری که من فکر می‌کردم نباشه ! مادرم می‌گفت نمیشه که تا آخر عمرت اینجوری بمونه به هر حال تنهایی مختص خداونده و اشتباهه که بخواهی مجرد بمونی... اون موقع خانوادم یعنی خواهرم و مادرم تمام تلاششون رو کردم برای اینکه من به فکر ازدواج بیفتم در نهایت هم موفق شدن که تا حدودی منو راضی کنند.... قبول کردم و برای همین خواهرم یه مورد رو بهم معرفی کرد دوستش بود عاطفه دوست الهام که تحصیل کرده بود و خانواده خوبی داشت اما به خاطر تصادفی که چند سال پیش کرده بود اونم دچار مشکل شده بود و نمی‌تونست روی پاهاش وایسه ... برای همین رو ویلچر راه می‌رفت الهام خواهرم وقتی که دوستشو معرفی کرد مادرم شروع کرد به اعتراض و گفت. ادامه دارد. کپی حرام.
3 من نمی‌ذارم با این دختر ازدواج کنی آخه مگه میشه شما هر دوتون مشکل دارین! تو باید زنی بگیری که ازت مراقبت کنه نه اینکه اونم وضعیتی مثل تو داشته باشه.. اصلا بعد از ازدواجتون چطور می‌خواین از هم مراقبت کنید؟ مادرم مخالفت کرد اما من با خواهرم بدون اطلاع به خانواده رفتیم به دیدن عاطفه دوست خواهرم ... چند باری رو با هم قرار گذاشتیم حرفامونو با هم زدیم من بهش گفتم با شرایطش کنار میام چون منم مثل خودشم قرار نیست چون نقص داریم به ازدواج فکر نکنیم و برای خودمون تشکیل زندگی ندیم... درسته من قبل از آشنایی با عاطفه به ازدواج فکر نمی‌کردم وقتی که خانواده‌ام راضیم کردن ناراحت بودم از اینکه قراره باعث بشم یه زن زندگیش خراب شه از وجود من توی زندگیش احساس شرمندگی کنه! اما بعدها وقتی که الهام منو با دوستش آشنا کرد و دیدم که اونم.... ادامه‌دارد. کپی حرام.
4 مثل من یه همچین مشکلی داره اون موقع دیگه احساس خوشحالی می‌کردم از اینکه می‌تونم اون رو خوشبخت کنم و با کمک هم‌حال همدیگر رو خوب کنیم عاطفه بهم گفت _ نمی‌دونم پدر و مادر شما به این ازدواج راضی هستند یا نه اما اگه مخالف باشند که من با شما ازدواج کنم در این صورت می‌خوام که پافشاری نکنید و باعث ناراحتی اونا نشید برای من رضایت خانواده‌ها شرطه... خیلی به وجود عاطفه عادت کرده بودم واقعا عاشقش شده بودم یه دختر خیلی پاک قلب خیلی مهربونی داشت دیوانه وار دوستش داشتم حاضر بودم برای اینکه بهش برسم باهاش ازدواج کنم و دست به هر کاری بزنم. الهام که نظرمو پرسید بهش گفتم ما با هم به توافق رسیدیم فقط می‌مونه راضی کردن بابا مامان که اونم قرار شد با کمک هم این کارو انجام بدیم. ادامه دارد. کپی حرام‌.
5 منو الهام با هم قول و قرار گذاشتیم بابا و مامان رو راضی کنیم راضی کردن مامان کار دشواری بود وقتی که من الهام با مامان حرف زدیم و بهش گفتم که قصدم جدیه و می‌خوام با عاطفه دوست الهام ازدواج کنم مامانم خیلی جا خورد. باور نمی‌کرد می‌گفت نه همچین چیزی نمی‌شه! چطور می‌خواین با هم ازدواج کنین؟ من که بهت گفتم از اولشم اشتباهه... چرا به ازدواج کردن با اون دختر فکر کردی؟ من رضایت نمیدم که بخوای زندگیتو خراب کنی از همین الانم دارم بهت میگم که این ازدواج اشتباهه هم برای تو هم برای اون دختر! چون بعدها دچار مشکل میشین شما هر دو مشکل راه رفتن داریم حالا چطور می‌خواین با همدیگه یه زندگی رو تشکیل بدین ؟ حرف‌های مامان بدجوری ذهنم را درگیر کرد ترسیدم که نکنه بعدها دچار مشکل بشیم آخه تا حدودی حق با مامانم بود‌ الهام گفت_ مادر من آخه چرا این حرفا رو می‌زنی؟ داداش و عاطفه مطمئن هم دیگه رو درک می‌کنند و در کنار هم حالشون خوبه و خوشبخت میشن. آخه چرا می‌خواین مانعشون بشین الهام دختر خوبیه اونم به خاطر یه تصادف دچار همچین نقصی شده درست مثل داداش حالا این انصافه که شما این حرفا رو می‌زنید؟ ادامه دارد. کپی حرام.
6 با اینکه مامان تردید رو به دلم انداخت اما الهام هم خوب تونست که آرومم کنه من واقعاً به عاطفه علاقمند شده بودم تو همین مدت کوتاه فکر می‌کردم اون تنها کسیه که می‌تونه در کنارش خوشبخت بشم... بابام که جریانو فهمید هیچ مخالفتی نکرد و گفت_ انشالله که در کنار هم خوشبخت بشید... بعدشم هر طور شد مامانو با هم راضی کردیم و به خواستگاری عاطفه رفتیم.. خانواده عاطفه هیچ مخالفتی نداشتن مامانم می‌گفت از خداشونم یه پسر خوب با اخلاق که خونه و ماشینم داره دیگه چی می‌خوان؟ خلاصه که بعد از کلی گرفتاری منو عاطفه با هم ازدواج کردیم الانم در کنار هم خیلی خوشبختیم همدیگرو درک می‌کنیم سعی می‌کنیم که با کمک زندگی خوبی داشته باشیم. پایان. کپی حرام.