eitaa logo
محفل امام رضایی ها
3.1هزار دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
4.7هزار ویدیو
48 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
1 ۱۰ سال از ازدواجم می‌گذشت از روزی که به عقد مرتضی در اومدم بدبختی‌هام شروع شدن شوهرم خیلی دست بزن داشت. بیش از حد حساس بود می‌گفت من بهت علاقه‌ای ندارم به زور باهات ازدواج کردم فقط به خاطر اصرارهای پدر و مادرم بوده وگرنه هیچ وقت عاشق دختری مثل تو نمیشم! بعد از ازدواجمون با اینکه نمی‌خواستم اما صاحب دو تا دختر شدیم که به خاطر همین موضوع هم مرتضی از من متنفرتر شد . می‌گفت زنای مردم براشون پسر میارن اون وقت زن من دختر زاست و نمی‌تونه پسر برام بیاره! داداشم سه تا پسر داره اما تو چی؟‌ حتی عرضه نداری که یه پسر برای من به دنیا بیاری! ادامه دارد. کپی حرام.
2 من دلم نمی‌خواست که بچه‌دار بشم آخه مرتضی از من متنفر بود دوست داشتم که ازش جدا بشم و برم دنبال زندگی خودم تحمل همچین زندگی برام سخت بود بیچاره دخترام که پدرشون به خاطر اینکه دختر بودند تحقیرشون میکرد و اونا رو مایع سرافکندگی خودش می‌دونست. برعکس جلوی من و دخترام به برادرزاده‌هاش محبت می‌کرد برای اونا خرید می‌کرد اما برای بچه‌های خودش نه! حتی برای اینکه حرص منو در بياره با جاری هام گرم می‌گرفت و باهاشون بگو بخند می‌کرد ...وقتی که دختر بزرگم حلما ۵ سالش بود شوهرم یه شب یه دعوای خیلی بد راه انداخت و حسابی منو کتک زد . هیچ وقت جیغ و دادهای بچه‌هامو فراموش نمی‌کنم بیچاره‌ها خیلی ترسیده بودند. ادامه‌دارد. کپی حرام.
3 پدرشون خیلی عصبانی بود هرچی لوازم داشتم شکست با بی‌رحمی تمام منو جلوی بچه‌هام می‌زد . حدوداً یک هفته‌ای از اون دعوا گذشت هنوز جای کتک‌هایی که خورده بودم روی بدنم بود. یه شب مرتضی اومد خونه و گفت می‌خوام زن بگیرم تو هم نمی‌تونی هیچ کاری بکنی. التماسش کردم که به خاطر بچه‌هام کوتاه بیاد. با بی‌رحمی گفت _ اونا بچه‌های تو هستن من دختر می‌خوام چیکار؟ میرم یه زن می‌گیرم که برام پسر بیاره اون موقع زنم به انتخاب خودمه و دوستش خواهم داشت. با حرفاش بدجوری منو می‌سوزوند. حالم اصلاً خوب نبود اگه این کارو بکنه من چیکار کنم؟ چطور بتونم همچین چیزی رو قبول کنم؟ من به اندازه کافی غصه خوردم دیگه طاقت این یکی رو ندارم یک ماه گذشت و فکر کردم که مرتضی بی خیال این قضیه شده. ادامه دارد. کپی حرام
4 یه شب که اومد خونه بهم گفت _ زن گرفتم اسم زن جدیدم زهره است تو‌ یه خونه داریم باهم زندگی می‌کنیم. عاشقشم و قراره به زودی به همه معرفیش کنم. تو این هفت سالی که زنش بودم هر کاری کرد کتکم زد بهم ناسزا گفت جهیزیه‌م رو شکوند با این حال بازم قهر نکردم برم خونه بابام... دیگه این بار نتونستم طاقت بیارم و تمام وسایلم رو جمع کردم. دست دخترامو گرفتم و از اون خونه رفتم. بهم گفت_ چه بهتر برو منم زنمو میارم تو این خونه و با هم زندگی می‌کنیم. با گریه رفتم خونه خودمون قضیه رو به همه گفتم حتی خانواده مرتضی . پدر مرتضی رفته بود سراغش و باهاش درگیر شده بود که چرا این کارو با زنت کردی؟‌ مرتضی انکار کرده بود و گفته بود زنی در کار نیست هر کاری می‌کردند گردن نمی‌گرفت و می‌گفت من زن دیگه‌ای نگرفتم و معصومه توهمی شده. ادامه‌دارد. کپی حرام.
5 به همین راحتی منو دیوونه نشون داد و خودشو تبرئه کرد. با اصرار خانوادم و خانواده مرتضی برگشتم سر خونه زندگیم. سعی می‌کردم که زیاد به مرتضی اهمیت ندم تا اینکه یه شب بعد از اینکه دخترا رو خوابوندم اومد پیشم و یه عکس دو نفره بهم نشون داد. بهم گفت_ اینم عکس منو زنمه . ببین چقدر همو دوست داریم ! احساس می‌کردم که قلبم گرفته و نمی‌تونم نفس بکشم . لحظه تلخی بود خدایا این مرد چقدر ظالمه مگه من زنش نیستم چطور می‌تونه این کارو بامن بکنه؟ دوباره دست دخترامو گرفتم و با قهر کردن از اون خونه رفتم. مرتضی همچنان می‌گفت زنی در کار نیست و معصومه روان پریشه توهم زده این بار هر کاری کرد برنگشتم. قسم خوردم که دیگه به اون خونه برنمی‌گردم. ادامه دارد. کپی حرام.
6 یه شب مرتضی بهم پیام داد و گفت _ من طلاقت می دم اما به شرطی که مهریه‌ت‌ رو تا قرون آخر بهم ببخشی. آخه این چه انتظاری بود که از من داشت؟ بعد از این همه مصیبت کشیدن الانم بدون هیچ حق و حقوقی ازش جدا بشم . من دلم می‌خواست به خاطر بچه‌هام زندگیمو حفظ کنم. اما مرتضی نمی‌ذاشت اذیتم می‌کرد دیگه چاره‌ای برام نداشت جز اینکه بریم دادگاه مرتضی همونطور که می‌گفت حاضر نبود طلاقم بده مگه به شرط اینکه مهریم بهش ببخشم. ناامید بودم از همه بعد از این همه ظلمی که بهم شد حالا چطور می‌تونم قید حق و حقوقم رو هم بزنم. مرتضی اونقدر تحت فشارم گذاشت که به خاطر آرامش خودم مجبور شدم بدون اینکه ازش مهریه بگیرم ازش جدا بشم. حضانت بچه‌ها رو‌ گرفتم بعد از اونم با زن دومش زندگی کرد. پدرم به خاطر اینکه جایی نداشتیم طبقه دوم خونه خودشون رو برای ما آماده کرد و منم با دخترام حلما و سارا رفتیم طبقه بالای خونه پدرم زندگی کردیم. پدرم خیلی هوامونو داشت و خرج ما رو هم می‌داد. دو سال از طلاقمون گذشت که پدر شوهرم بهم گفت مرجان زن دوم مرتضی ازش طلاق گرفته و تمامی دارایی‌های مرتضی را ازش برده... الانم مرتضی هیچی نداره بدجوری افسردگی گرفته. با اینکه هیچ وقت پشت سر مرتضی آه نکشیدم اما خدا حق منو دختراشو ازش گرفت که این همه سال در حق ما ظلم کرد. پایان. کپی حرام.