#گمان 1
۱۵ سال از ازدواج و زندگی مشترکمون میگذشت دخترم حنانه ۹ ساله بود زندگیمون خیلی آروم بود شوهرم کار می میکرد و منم تو خونه سعی میکردم وظایفم رو به درستی انجام بدم که با شوهرم به مشکلی بر نخوریم.
مادرم بهم میگفت یه بچه خیلی براتون کمه بهتره که دوباره بچهدار بشی قبل اینکه سنت زیاد بشه اما خوب شرایط زندگیم این اجازه رو بهم نمیداد .
محمد به اندازه کافی برای سیر کردن شکم ما زحمت میکشید اینکه بخوام یه بچه دیگه بیارم بیانصافیه.
سعی میکردم که مراعات حال شوهرم رو بکنم .
مدتی بود که یکی دو مورد مشکوک از محمد دیدم و چون اون موقع به خاطر یه سری از مشکلات یکمی زیاد از حد حساس شده بودم فکر کردم که داره بهم خیانت می کنه.
ادامه دارد.
کپی حرام.
#گمان 2
شرایطی که به وجود اومده بود خیلی اذیتم میکرد با دوستم مرضیه حرف زدم در مورد رفتارهای اخیر محمد بهش گفتم مرضیه بهم گفت فکر کنم محمد داره بهت خیانت میکنه طبق حرفهایی که میزنی من فقط همین به ذهنم میرسه که شوهرت به سمت یه زن دیگه کشیده شده.
حرفهای مرضیه بدجوری ذهنم رو به خودش مشغول کرد من چیکار کردم کردم که حقم خیانت باشه .
من عاشق محمد بودم و حتی خیلی وقتا به خاطر محمد از خود گذشتگی کردم الان باورش برام سخت بود که داره بهم خیانت میکنه... بعد از اینکه با مرضیه حرف زدم داغونتر شدم بهش گفتم چطور تونستی به من خیانت کنی؟
ادامه دارد.
کپی حرام.
#گمان 3
محمد انکار میکرد و زیر بار نمیرفت میگفت من خیانت نکردم و تو خیال برت داشته.
وقتی هم فهمید که با مرضیه حرف زدم بهم گفت همش زیر سر و مرضیه است که میخواد رابطه ما دوتا را به هم بزنه. شروع کرد به داد و بیداد که بهت گفتم حق نداری با دوستای مجردت رفت و آمد کنی الان خوب شد که به خاطر دوستت میخوای زندگی ما رو از هم بپاشونی.
حرفای مرضیه بدجوری منو درگیر کرده بود.
به محمد التماس کردم و با گریه گفتم _ اگه خیانت کردی تورو خدا باهام حرف بزن من میبخشمت و بهت فرصت میدم اما تو رو خدا واقعیت رو بهم بگو بیشتر از این ازم پنهون نکن من دیگه طاقتشو ندارم.
ادامه دارد.
کپی حرام.
#گمان 4
بازم انکار کرد و بعدش بهم گفت
_ تو خیالاتی شدی برو دکتر خودتو به یک دکتر نشون بده داری با این حرفات منو هم دیوونه می کنی.
دیگه نتونستم تحمل کنم و قضیه رو با خانوادهها رو در میان گذاشتم.
فکر کردم تنها کسایی که میتونن کمکم کنن اونا هستند در صورتی که اشتباه میکردم محمد بازم همون حرفا رو میزد که من دچار توهم شدم و احتیاج به دکتر دارم.
بعدشم بهم گفت حالا که آبروی منو بردی من دیگه نمیتونم باهات زندگی کنم. میخوام طلاقت بدم.
وای خدایا زندگیم داشت از هم می پاشید.
بهش گفتم_ تو رو خدا این کارو نکن حداقل به خاطر دخترمون.. میخوای دخترمون بچه طلاق بشه.
محمد گفت_ اون موقعی که آبروی منو بردی باید فکر یه همچین روزایی را میکردی.
آخه من کی بهت خیانت کردم تو نشستی با اون دوستت اونم مخت رو شستشو داد الانم طلاقت میدم برو ور دل همون دوست مجردت.
ادامه دارد.
کپی حرام.
#گمان 5
بی فایده بود محمد حاضر نبود کوتاه بیاد میگفت نباید آبروی منو میبردی همون موقع که بهت گفتم باید بهم اعتماد می کردی و دیگه حرف خیانت رو پیش نمیکشیدی.. نه اینکه بری پیش همه بگی و بهم تهمت بزنی .
با گریه بهش گفتم_ رفتارات مشکوک بودن منم خوب حق داشتم احساس خطر بکنم ...محمد تو رو خدا من دوست دارم یه فرصت دیگه به زندگیمون بده.. به خاطر دخترم..
آره من اشتباه بزرگی کردم که ب حرف تو اطمینان نکردم .
محمد عصبی گفت_ اشتباه بزرگت این بود که رفتی همه جا شوهرت رو خائن معرفی کردی.
من بد کردم نباید این کارو میکردم اونقدر حالم بد بود که نفهمیدم چرا این کارو کردم الانم محمد حاضر نیود از اشتباهم بگذره.
ادامه دارد.
کپی حرام.
#گمان 6
خیلی پشیمون بودم شب و روز گریه میکردم سر نمازم دعا میکردم که محمد کوتاه بیاد شاید من تهمت زدم آره حتماً تهمت بوده که محمد انقدر عصبی شد. من شوهر خودم رو خوب میشناختم آخه چرا رفتم با دوستم حرف بزنم که اینطوری ذهن من رو خراب کنه.
گیریم که همچین چیزی هم بود و محمد بهم خیانت کرده بود و من با چشمای خودم میدیدم اون موقع هم نباید میرفتم همه جا پخش کنم.
این حق محمد نبود کاش این کارو نمیکردم.
دو سه ماهی گذشت محمد از دستم خیلی دلخور بود تو این مدت کمتر بهم نزدیک میشد بارها ازش عذرخواهی کردم و بهش اطمینان خاطر دادم که دیگه همچین چیزی تکرار نمیشه .
یه روز که محمد اومد خونه بهم گفت _ میدونم این مدت خیلی اذیت شدی و الانم پشیمونی.
تو هم باید به من حق بدی جلوی همه سرافکنده شدم حرفم رو باور نکردی نه تنها خودم رو باور نداشتی بلکه حرفم را هم باور نکردی ..
تو این مدت دیدم که خیلی اذیت شدی بدجوری داغون شدی دیگه نمیخوام بیشتر از این کشش بدم حداقل به خاطر دخترم از اشتباهی که کردی میگذرم و به هم دیگه فرصت میدیم که زندگیمون از هم نپاشه.
با شنیدن حرفهای محمد خیلی خوشحال شدم خدایا شکرت که تونستم زندگیم رو نجات بدم و در کنار شوهر و بچهام بمونم.
پایان.
کپی حرام.