توبرایمنهمونیکههیچوقتازتسیرنمیشم
گذشتمی ، آیندمی ، دیروزمی ، فردامی ، همونیهستیکهتاابدمیتونمبپرستمشوبخاطر
وجودشخوشحالباشم .
میل عجیبی به دیدن او داشتم ، میتوانستم کل روز را به تماشای او بنشینم ، به تماشای او که دارد کارهای روزمره و ساده خویش را انجام میدهد ، زمانی که میدیدمش ، چه از دور و چه از نزدیک ، چه در خیال و چه واقعیت ، چه مدت کوتاهی و چه مدت طولانی ، قلبم به تپش میافتاد ، طوری که انگار میخواهد دهان باز کند و چیزی را فریاد بزند ، چیزی که نه من متوجه ان بودم ، نه او چیزی که تنها قلب من میدانست .
عشق وجود دارد .
فقط بعضیها مثلِ آیدا میمانند ، شاملو میسازند
بعضیها هم مثلِثریا میروند شهریار میکُشند .