eitaa logo
💕سردارشهیدمحمودکاوه💕
1.6هزار دنبال‌کننده
8.9هزار عکس
3.5هزار ویدیو
125 فایل
✨کاوه:فرزندکردستان ،معجزه انقلاب✨ 🌷امام خامنه ای:"محمود"زمان انقلاب شاگردمابودولی حالااستادماشد🌷 الفتی با خاک پاوه داشتیم🌹 مثل گل محمود کاوه داشتیم🌹 نی نوایی از دم محزون اوست🌹 خاک کردستان رهین خون اوست🌹 ارتباط باادمین کانال👇👇 @fadak335
مشاهده در ایتا
دانلود
مسابقه(۵)🍃 3⃣ با وجود آن که با ادامه عملیات مخالف بود،اما از طرفی هم به دو دلیل از آن دفاع می کرد.دلیل اول،اطاعت از مافوق بود و دلیل دوم به عواطف و احساسات پاک و شفاف او برمی گشت، چرا که دلش پیش جنازه شهدایی بود که در مسیر ارتفاعات ۲۵۱۹ جا مانده بودند و او امید داشت که شاید با تکرار عملیات بتواند خون آنها را به ثمر برساند‌.🌿 به هرحال با وجود تمام مخالفت هایی که با آمدن او شد،این طوری که بویش می آمد،در تصمیمش مصمم بود. وقتی در عملیاتی سخت،پا پیش می گذاشت،حتماً باید هدف را تصرف می کرد و هیچ دریغی از بذل جان نداشت.او بهتر از همه به سختی کار و پیچیدگی منطقه آشنا بود،چرا که هم عملیات والفجر ۲ را تو این منطقه انجام داده بود و هم تک حاج عمران را دفع کرده بود.🍀 بنابراین نیازی نبود که کسی بخواهد برای او از سختی کار و هوشیاری دشمن حرفی به میان آورد.از نیروهای اطلاعات عملیات،در آن محوری که شخصاً می خواست آنجا برود،فقط من مانده بودم و نخعی.بقیه شان یا شهید شده بودند یا مجروح.سریع افتادم دنبال جمع و جور کردن اسلحه و تجهیزات و خصوصاً جفت و جور کردن دوربین دید در شب که خیلی به کارمان می آمد.🍃 چندتا دوربینی که سراغ داشتم،وقتی امتحان کردم،دیدم خراب شده اند.سالم ها دست همان بچه هایی بود که شهید و مجروح شده بودند.یکی رفت دوربین بچه های تخریب را آورد.وقتی نگاهش کردم،با یک دنیا حرص و جوش گفتم:" بِخُشکی شانس! اینم خرابه!" خلاصه این که به هر دری زدم تا دوربین سالم پیدا کنم،موفق نشدم.🌱 ادامه دارد... راوی:علی چناری 📚 📝نویسنده:آقای حمیدرضا صدوقی 🆔@mahmodkaveh
مسابقه(۵)🍃 5⃣ به همین خاطر،من جلوتر از ستون حرکت می کردم تا مبادا راه را گم کنیم.مقداری که رفتیم،یکی از بچه ها آمد و گفت:" نیروهایی که ته ستون بودند،عقب موندند." از ما خواست تا کمی یواش تر برویم که آنها هم برسند. گفت:"برو سر و سامونی به ستون بده و زود برگرد." خودش هم همان جا نشست.بدون معطلی،تمام مسیری را که آمده بودیم،بر گشتم.🍃 حدود نیم ساعت طول کشید تا همه نیروها جمع و جور شدند.به خاطر خستگی زیاد آنها و عدم دقت کافی شان، نمی شد جلوی پراکندگی آنها را گرفت. دوباره خودم را رساندم به و به او گفتم:"با این وضعیت،نمی تونیم به خط بزنیم.حتماً وقت کم می آریم." در آن لحظه ها که گمانم شب از نیمه گذشته بود، پرسید:🌱 نظر شما چیه؟می گی چه کار کنیم؟" گفتم:"اگه هر گردان از تو یک معبر بره،شاید بهتر باشه." گفت:"نه.باید هر سه گردان رو با هم ببریم پای کار." من از یک طرف به خودم جرات نمی دادم روی حرف او حرفی بزنم،از طرفی هم به فکر معادلات و محاسبات نظامی بودم.برای همین با یک دنیا نگرانی گفتم:🌿 "سر و صدای این همه نیرو،دشمن رو متوجه ما می کنه.اگه از سه محور بریم بهتره." انگار حال و هوای مرا کاملاً درک می کرد.دستی زد به پشتم و با لحن آرام و خونسردانه ای گفت:"نگران نباش چناری! اگه یک کم توسل و توکل داشته باشیم،ان شاءالله هم گوش های دشمن کر می شه،هم این که به موقع می رسیم." شاید برای آرامش من بود که حرف معنی دار دیگری هم زد.🍀 ادامه دارد... راوی:علی چناری 📚 📝نویسنده:آقای حمیدرضا صدوقی 🆔@mahmodkaveh
مسابقه(۵)🍃 7⃣ گفت:"اگه ما درست به وظیفه مون عمل کنیم،خدا هم فرشته هاش رو می فرسته کمک مون.اون وقت همه این نیروها یک جا جمع می شن و به موقع هم می رسیم." انگار تازه به خودم آمده و از خواب غفلت بیدار شده بودم.از حرف های چند لحظه پیشم احساس شرمندگی می کردم.حرف هایش با آن چیزهایی که بچه ها از او تو عملیات و شب حمله می گفتند،زمین تا آسمان فرق داشت.🍀 اصلاً معلوم بود روحیه و رفتارش با همیشه فرق دارد.بعد از این گفت و گوی کوتاه،حال من هم از این رو به آن رو شد.با اطمینان خاصی همراه او و بقیه راه افتادم تا این که رسیدیم به محلی که شب قبل تیربارچی عراقی تیربارش را قفل کرده بود روی آنجا؛چنان یک ریز و پی در پی شلیک می کرد که هیچ کس نمی توانست از جا تکان بخورد.🌱 به گفتم:"ما دیشب تا اینجا اومدیم.همون سنگر تیربار،راه رو بسته بود و حسابی اذیت مون می کرد." با دقت،جوانب کار را بررسی کرد و بعد گفت:"باید جلوتر بریم تا از نزدیک اونجا رو ببینیم." صخره ای نزدیک سنگر تیربار وجود داشت که اگر از آن سمت می کشیدیم بالا،شاید می توانستیم کاری کنیم.🌱 تصمیم گرفت از همان راه که تنها راه هم بود،برای خفه کردن تیربار استفاده کند‌.دویست سیصد متر بیشتر با آن فاصله نداشتیم.همراه و دو سه نفر دیگر از بچه های تخریب و عملیات یک نفس کشیدیم بالا.همان طور که داشتیم می رفتیم بالا،یک دفعه دیدم ایستاد.🌿 ادامه دارد... راوی:علی چناری 📚 📝نویسنده:آقای حمیدرضا صدوقی 🆔@mahmodkaveh
مسابقه(۵)🍃 8⃣ جلوی پایش،چشمم افتاد به پیرمردی که مجروح شده و معلوم بود از شب قبل همان جا افتاده است.کمی که دقت کردم، فهمیدم خون زیادی از او رفته و رمق چندانی ندارد. خیلی گرم و با احساس احوالش را پرسید و گفت:"پدر جان منو می شناسی؟" پیرمرد با خنده گفت:"بله،شما برادر کافه ای؟" از شنیدن کلمه"کافه" خنده اش گرفت.من هم خندیدم.🍃 رو کرد به من و گفت:"ببین چناری! آخر عمری،کافه هم شدیم!" گویی از روحیه بالای پیرمرد،انرژی مضاعفی گرفته بود.با همان حالت خنده،دستی بر سر او کشید و گفت:"پدر جان! ما می ریم بالا.ان شاء الله برمی گردیم تو رو هم با خودمون می بریم.نگران نباش!" از او خداحافظی کردیم و این بار،آن قدر جلو رفتیم تا درست رسیدیم زیر سنگر تیربار و همان جا نشستیم.🍀 بدون شک،آنها حاضر و آماده،به انتظار ما نشسته بودند.آهسته دم گوش گفتم:"بابا این کالیبر رو خاموش کنیم و نیروهارو از دو طرف آرایش بدیم و بعد بزنیم به خط." هم به همان شیوه من،خیلی آهسته و معنی دار پرسید:"خُب دیگه باید چی کار کنیم؟" گفتم:"بیشتر از این به ذهنم نمی رسه." راستش،حسابی مستاصل و درمانده شده بودم.🌿 باز به حرف آمد و گفت:"یک کار دیگه هم هست که باید انجام بدیم." گفتم:"چه کاری؟" گفت:"توسل.اگه توسل نکنیم،همه این ها که گفتی راه به جایی نمی بره." باز هم این من بودم که گرفتار غفلت شده بودم.به هرحال،ساعت نزدیک سه نیمه شب شد و ما هنوز تصمیم قطعی نگرفته بودیم.تا روشن شدن هوا چیزی نمانده بود.🌱 ادامه دارد... راوی:علی چناری 📚 📝نویسنده:آقای حمیدرضا صدوقی 🆔@mahmodkaveh
مسابقه(۵)🍃 9⃣ نهایتاً قرار شد از همان جا بزنیم به خط. حالا باید برمی گشتیم و نیروها را می آوردیم.شش دانگ حواسم به اطراف بود که یک دفعه صدای سوت خمپاره ای آمد و بعد صدای انفجار و ناگهان همه چیز به هم ریخت به هم.از شدت انفجار،حدس زدم گلوله خورده باشد چند قدمی مان.با این که این انفجارها در جبهه،یک چیز طبیعی بود،🌿 ولی نمی دانم چرا گرفتار دلهره و تشویش شدم.بیشتر نگران بودم تا بقیه.سر که بلند کردم،دیدم به پهلو روی زمین دراز کشیده.اولش فکر کردم شاید با شنیدن صدای سوت خمپاره، درازکش شده،اما زود یادم آمد که تا به حال از کسی نشنیده ام او با سوت خمپاره و یا تیر قنّاسه،حتی سر خم کند؛🌱 چه رسد به این که بخوابد روی زمین. وقتی که خوب دقت کردم،دیدم خون مثل فواره از بینی اش می زند بیرون.کم مانده بود سکته کنم.وحشت زده سرش را بلند کردم و گذاشتم روی زانویم.از خیسی دستم فهمیدم که ترکش به پشت سرش خورده.به زودی متوجه شدم که ترکش دیگری هم روی شقیقه راستش خورده است؛درست همان جایی که دو سه ماه پیش هم تو تک حاج عمران ترکش خورده بود.🍀 چیزی نگذشت که تمام پیراهن نظامی اش غرق خون شد.خواستم یکی از بچه ها را بفرستم دنبال امدادگر که دیدم آخرین نفسش را کشید.معبودی که سال ها تلاش می کرد و به عشقش نفس می کشید و دنبال لقایش بود،به همین راحتی او را طلبیده بود.حالا آرامش چهره اش نشان می داد که گویی از این وصال راضی و خشنود است.🍃 ادامه دارد... راوی:علی چناری 📚 📝نویسنده:آقای حمیدرضا صدوقی 🆔@mahmodkaveh
مسابقه(۵)🍃 🔟 با این که یقین داشتم به پرواز او،ولی تو آن شرایط حاد،به تنها چیزی که نمی خواستم فکر کنم،واقعیت بود.دلهره شدیدی تمام وجودم را فرا گرفته بود. بچه های دیگر هم حال و روز بهتری از من نداشتند.در آن لحظات،حس و حالی به من دست داد که هیچ وقت نتوانسته ام آن را توصیف کنم.🌱 فقط می دانم بعد از شهادت ، اولین چیزی که به ذهنم رسید،این بود که به بچه ها بگویم آن جنازه مطهّر را کمی ببرند عقب تر.با تاکید به آنها گفتم:"فقط مواظب باشید بچه ها از این جریان بویی نبرند والّا ادامه کار مشکل می شه." هنوز مشخص نبود که آیا به قیمت خون ،عملیات انجام می شود یا نه.🍃 به هرحال،نیروها نباید می فهمیدند شهید شده.مطمئناً اگر می فهمیدند،دیگر باید قید عملیات را می زدیم.موقعی که بچه ها می خواستند جنازه را بلند کنند و ببرند عقب، چهره متبسم و نورانی اش را بوسیدم. می دانستم بعد از این،دیگر دستم به تابوتش هم نمی رسد،🌿 چه برسد به آن که بتوانم زیارتش کنم.با اوضاع و احوال به هم ریخته ای که داشتم،گوشی را از بی سیم چی گرفتم و به قرارگاه گفتم:" هم مثل قمی شد!" گفت:"گوشی رو به خودش صحبت کنه!" فهمیدم پیام را نگرفته.گفتم:"قمی اومد و رو برد.نمی تونه صحبت کنه!"🍀 ادامه دارد... راوی:علی چناری 📚 📝نویسنده:آقای حمیدرضا صدوقی 🆔@mahmodkaveh
مسابقه(۵)🍃 1⃣1⃣ او باز هم نفهمید و حرف قبلش را تکرار کرد.چیزی نمانده بود که رمزی صحبت کردن را کنار بگذارم و بگویم شهید شد،ولی باز خودم را کنترل کردن. این بار گفتم:"قمی اومد دستش رو گرفت، برد.فهمیدی؟" حالا دیگر چیزی به صبح نمانده بود.یقیناً برای اجرای عملیات،خیلی دیر شده بود.🍀 تا آمدیم بجنبیم،در تاریک و روشن هوا، می افتادیم تو تیررس عراقی ها و درو می شدیم.بالاخره قرارگاه هم از خیر انجام عملیات گذشت و دستور داد برگردیم عقب.آن شب بچه ها حسابی مایه گذاشتند تا جنازه را به محل امنی برسانند؛🍃 محلی که دیگر احتمالش نمی رفت عراقی ها تا آنجا جلو بیایند.وقتی خاطر جمع شدم که جای مطمئن است،خودم هم رفتم کمک بچه های دیگر تا بقیه جنازه ها و مجروحان را از رو ارتفاعات بیاورم پایین.با روشنایی هوا، برگشتیم عقب.🌱 برای آوردن جنازه ها باید تا غروب صبر می کردیم،امت هنوز ظهر نشده بود که خبر رسید خلیل آبادی و یکی دونفر دیگر، خودشان را رسانده اند جلو و جنازه را زیر دید و تیر عراقی ها آورده اند عقب.در واقع آنها نتوانسته بودند تا شب صبر کنند و به همین خاطر،از هستی و همه چیزشان گذشته بودند تا آن دُرّ قیمتی را به اهلش برسانند‌.🌿 پایان این قسمت راوی:علی چناری 📚 📝نویسنده:آقای حمیدرضا صدوقی 🆔@mahmodkaveh
مسابقه(۵)🍃 بعد از شهادت ،زمان ریاست جمهوری آیت الله خامنه ای،یک بار به مهاباد پادگان لشکر ویژه شهدا رفتیم. پادگان بزرگی بود.مسجدی هم که درست کرده بودند،بزرگ بود.همه نیروهای لشکر شهدا آمده بودند تو مسجد.آقا سخنرانی مفصلی کردند و از ،آن طور که شایسته اش بود،تعریف و تمجید کردند. بعد فرمودند:"فراموش نمی کنم،همین ،نوجوان بود،پدرش دستش رو می گرفت می آورد به اون مسجدی که من اونجا صحبت می کردم و تفسیر می گفتم." بعد با تاثّر ادامه دادند:" این جوان ها پرواز کردند و ما موندیم." منقلب شدند،طوری که مکث می کردند، بعد حرف می زدند.این چند سالی که خدمت آقا بودم،تا آن روز ندیده بودم آن طور گریه کنند.🌿 پایان این قسمت راوی:علی شمقدری 📚 📝نویسنده:آقای حمیدرضا صدوقی 🆔@mahmodkaveh
مسابقه(۵)🍃 امشب باید به امام تسلیت بگوییم.برای این که علمدار جبهه کردستان، شهید شده است.حضرت امام! تسلیت به شما می گوییم؛چرا که آن افسری که در جبهه کردستان گذاشته بودی و مثل شیر می غُّرید،در این شیارها و ارتفاعات،دشمن منافق را قلع و قمع می کرد،دیگر در بین ما نیست.🍀 برادران! می دانید امروز در مشهد چه خبر بود؟مرد و زن مشهد،پابرهنه توی این کوچه ها و خیابان ها می دویدند و به امام رضا علیه السلام تسلیت می گفتند. زمین و زمان اشک می ریخت.دریایی از مردم عاشق امام و اسلام،در خیابان های اطراف حرم می چرخیدند.روی دست شان،فقط یک گل بود و آن هم پیکر برادر شهیدمان بود.🌱 من نمی دانم وقتی خبر شهادت را شنیدم چه حالی پیدا کردم.ما خیلی فرمانده شهید دادیم، ولی نمی دانم چه کرده بود و چطور جنگیده بود و‌چه افتخاراتی برای اسلام ایجاد کرده بود که جداً مرا تکان داد و من می دانم که تمام مردم خراسان را تکان داد.البته شهادت،مزد کار بود.🍃 خداوند این انسان ها را وقتی در یک شرایطی قرار می دهد و می بیند در تمام امتحانات،با بهترین نمره قبول می شوند، آنها را می پذیرد. شهید شد،اما ریشه ضدانقلاب را درآورد.کومله و دموکرات را بیچاره کرد. را باید در سقّز و تپه های مریوان دید.🌿 پایان این قسمت راوی:محمد فرومندی 📚 📝نویسنده:آقای حمیدرضا صدوقی 🆔@mahmodkaveh
مسابقه(۵)🍃 در جریان تکِ حاج عمران و بعد از یک جنگ تن به تن با عراقی ها، به شدت مجروح شد و برای مداوا و رسیدگی بیشتر،به مشهد اعزام شد.خیلی از مردم و مسئولان به عیادتش آمدند.گاهی هدیه های ارزشمندی هم برایش می آوردند.وقتی که از بیمارستان مرخص شد،چند تا سکه بهار آزادی به من داد و گفت:"این ها دستت باشه."🍀 تعجب کردم.پرسیدم: "دست من برای چی؟" گفت:" هدیه می دیم به بچه هایی که تو عملیات خوب جنگیدند." چندروزی را هم در منزل استراحت کرد.ترکش های نارنجکی که تو سرش بود،ناراحتش می کرد و باید علاوه بر مصرف مداوم دارو، دور از هرگونه سر وصدا،استراحت مطلق می کرد،🌿 اما هنوز حالش کاملاً خوب نشده بود که راه افتادیم سمت منطقه و او با جدیت تمام و بدون لحظه ای استراحت، پی گیر کارهایی شد که برای انجام عملیات لازم و ضروری بودند.چند روز بعد،عملیات کربلای ۲ در منطقه حاج عمران انجام شد و به شهادت رسید.🍃 بعد از شهادت ،سکه ها را دادم به آقای منصوری و جریان آنها را به او گفتم.بعد هم گفتم:"خودتون می دونید و این سکه ها.هر کاری که صلاحه،بکنید." او در عملیات کربلای ۵ سکه ها را داد به بچه هایی که خوب جنگیده بودند.به هر کس که سکه می داد،می گفت:"این یادگار است،قدرش رو بدان."🌱 پایان این قسمت راوی:حسن خرّمی 📚 📝نویسنده:آقای حمیدرضا صدوقی 🆔@mahmodkaveh
مسابقه(۵)🍃 1⃣ یک سالی از شهادت گذشته بود که قرار شد از طرف سپاه،مشرف بشوم مکه.یکی از کارهای مقدماتی و لازم که باید انجام می شد،حضور در کلاس آموزشی بود.محل برگزاری آن،یکی از مساجد شهر بود.هر روز وقتی می دیدم هر زنی همراه شوهرش می آید سر کلاس و می رود،حالت روحی خاصی پیدا می کردم.یادم هست دو جلسه دیگر مانده بود تا کلاس ها تمام شود.🌱 آن روز تو راه،برای یک آن،غم مبهمی تمام وجودم را فراگرفت.سرم را رو به آسمان بلند کردم و با سوز گفتم:"ای خدا! کاش الان اینجا بود و با هم می اومدیم سر این کلاس ها!" اصلاً حواسم به اطراف نبود‌.یاد باز همه ذهنم را پر کرده بود.شاید اغراق نباشد اگر بگویم از عمق وجود،آرزو می کردم ای کاش برای یک بار هم که شده،همراه می آمدم سر این کلاس ها🌿 و بعد هم مشرف می شدیم حج! چند لحظه بعد،وقتی به خود آمدم،دیدم دارم گریه می کنم.بدجوری احساس دلتنگی می کردم.بعد از شهادت ،چنین حال و هوایی را در خودم سراغ نداشتم و تا این حد احساس تنهایی نکرده بودم‌. با همین فکر و خیال ها رسیدم مسجد. خانم ها طبقه بالا بودند و مردها پایین. هفتاد هشتاد نفری می شدیم.🍀 ماکتی از کعبه معظّمه گذاشته بودند وسط مسجد و روحانی کاروان،داشت طریقه طواف را آموزش می داد.همه خوب گوش می دادند که کلمه به کلمه حرف هایش را به خاطر بسپارند.من هم دستم را زده بودم زیر چانه،داشتم گوش می کردم.خلاف روزهای قبل،احساس کردم پلک هایم دارند سنگین می شوند. کمی بعد،اصلاً نفهمیدم چطور شد که خوابم برد؛🍃 ادامه دارد... راوی:فاطمه عمادالاسلامی 📚 📝نویسنده:آقای حمیدرضا صدوقی 🆔@mahmodkaveh
مسابقه(۵)🍃 2⃣ خوابی که با خواب های دیگر فرق می کرد.مثل وقت هایی بود که آدم،رویای صادقه ای می بیند.تمام خوابم شاید به پنج دقیقه نرسید.دیدم از سر خیابان دارم می آیم طرف مسجد.در همین حین یک نفر مرا به اسم صدا زد.زیاد اهمیت ندادم؛حتی قدم هایم را هم تندتر کردم.دوباره کسی با همان لحن صدایم زد.این بار برگشتم طرف صدا.🍃 در کمال تعجب،چشمم به چهره نورانی و بشّاش روشن شد.یک آن از شدت خوشحالی احساس کردم از خود بی خود شده ام. در حالی که لبخند زیبایی بر لب داشت،آمد نزدیکم و به من گفت:"فاطمه! چه عجله ای داری؟!" ایستادم و محو تماشای صورتش شدم.🍀 با تعجب گفتم:"تو اینجا چی کار می کنی؟"خندید و گفت:"منم می خوام باهات بیام." بعد دو نفری با هم وارد مسجد شدیم آن قدر این صحنه واضح و روشن بود که وقتی چشم هایم را باز کردم. باورم نشد خواب دیده ام.درست تو لحظه ای بیدار شدم که همه داشتند می گفتند:"لبّیک اللّهم لبّیک،لبّیک لا شریک لک لبّیک.."🌱 احساس عجیبی داشتگ.اصلاً از آن غن و دلتنگی شدیدی که تمام وجودم را فرا گرفته بود،خبری نبود.کاملاً آرام شده بودم.یک آن که به خودم آمدم،همراه بقیه همراه شدم و با چشمان اشک آلود گفتم:" لبّیک اللّهم لبّیک..." حالا مطمئن شده بودن که در این سفر معنوی، حتماً همراهم خواهد بود.🌿 پایان راوی:فاطمه عمادالاسلامی 📚 📝نویسنده:آقای حمیدرضا صدوقی 🆔@mahmodkaveh