eitaa logo
محرم دل
279 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
1.3هزار ویدیو
10 فایل
﷽ میخوای بدونی مطالبِ کانال مَحرمِ دل، راجع به چیه و کیا دارن داخلش محتوا بارگذاری می کنند؟ یه سر کوچولو بزن به این لینک 👇 https://eitaa.com/mahram_e_del/1096 🌸امید که قبول اُفتد🌸 راه ارتباط با ادمین ها: ⛭ @Mahramedel@mj62moradi ایجاد:۹۶/۱۰/۱۷
مشاهده در ایتا
دانلود
6.81M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شب جمعه ای در حرم حضرت سیدالشهدا علیه السلام، روزی همه عاشقان ... علیه السلام به کانال ما بپیوندید 👇👇👇 🔅__________________🔅 🇮🇷 @mahram_e_del 🇮🇷 🔅__________________🔅
هدایت شده از محرم دل
👇توجه👇 توجه 👇توجه👇 توجه👇 خیلی خیلی خیلی دقیق این روایت رو بخونیم و بهش پایبند باشیم 🙏 اگر به موقع و در راه درستش، خرج نکنیم، بعداً گرفتار خواهیم شد ... 🔻🔻🔻 الإمامُ الصّادقُ عليه السلام: اِعلَمْ أنّهُ مَن لَم يُنفِقْ في طاعَةِ اللّه ِ ابتُليَ بأن يُنفِقَ في مَعصيَةِ اللّه ِ عَزَّ و جلَّ ، و مَن لَم يَمشِ في حاجَةِ وَليِّ اللّه ِ ابتُلِـيَ بأن يَمشيَ في حاجَـةِ عَـدُوِّ اللّه ِ عَزَّ و جلَّ بحار الأنوار : 96 / 130 / 57 امام صادق عليه السلام: بدان كه هر كس در راه طاعت خدا خرج نكند، به خرج كردن در راه معصيت خداوند عزّ و جلّ گرفتار شود و هر كه در راه رفع نياز دوست خدا قدم برندارد، به قدم برداشتن در راه رفع نياز دشمن خداوند عزّ و جلّ گرفتار آيد. 👈👈 به کانال ما بپیوندید 👇👇👇 🔅__________________🔅 🇮🇷 @mahram_e_del 🇮🇷 🔅__________________🔅
8.75M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨ الله الله فی الایتام ✨ 🔘 صدقه در شب‌های قدر ✨به نیت سلامتی آقا امام زمان عج ✨جهت حمایت از فرزندان ایتام و بی‌سرپرست و بدسرپرست 💠 التماس دعا 💠 🌐 @mohebin_zeynab
9.08M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 شب ۲۳ امسال چه تفاوتی با ساير شبهای قدر دارد؟ 🔹حجت الاسلام و المسلمین رياضت با اشاره به اينكه خدای متعال اگر بخواهد رحمت خود را بر بندگان تمام كند ليالي مبارك را با شب جمعه مقارن قرار می‌دهد، به تفاوت شب بيست و سوم ماه مبارك رمضان امسال با ساير شبهای قدر پرداخته است. به کانال ما بپیوندید 👇👇👇 🔅__________________🔅 🇮🇷 @mahram_e_del 🇮🇷 🔅__________________🔅
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
♻️ خاطره‌ای از آیت الله مصباح/ اگر یادمان رفت چه کنیم؟ نوه آیت الله مصباح یزدی نقل می‌کنند: 🔸️تقریباً چهل‌وپنج دقیقه‌ای به اذان مغرب و عشا مانده بود. رفته بودم منزل حاج‌آقا به ایشان سری بزنم. تنها بودند؛ حتی حاج‌خانم هم نبودند. حاج‌آقا داشتند پاهایشان را چرب می‌کردند. سال‌ها بود زانودرد و پادرد همپایشان شده بود. دکترها روغن‌هایی را تجویز کرده بودند و باید هر روز پایشان را چرب می‌کردند. 🔸️احوال‌پرسی همیشگی و خوش‌و‌بشی کردیم. حاج‌آقا همچنان مشغول بودند که از من خواستند چیزی برایشان بیاورم. می‌خواستند بگویند متکا را بیاور که کلمه‌اش یادشان نیامد! چند ثانیه کشید. مقداری که گذشت متوجه شدم و متکا را برایشان آوردم. 🔸️سرشان را انداخته بودند پایین. غرق فکر شدند. چند دقیقه‌ای سکوت شد. رو کردند به من و بغض‌آلود و با صدای لرزان گفتند: «آدم گاهی اوقات کلمه به این سادگی که شاید هزاران بار در طول زندگی با آن سروکار داشته، یادش می‌رود، اگر روزی به ما گفتند که خدایت کیست و یادمان رفت آن موقع چه خاکی بر سر کنیم؟ اگر گفتند که امامت کیست و یادمان رفت، اگر گفتند کتابت چیست و یادمان رفت! آنجا باید چه کنیم؟» آن بغض سنگین اشک شد و کم‌کم از چشمانشان سرازیر شد. 🔸️ این سؤال را تکرار کردند. گفتند: «چه کار کنیم؟» فکر می‌کردم این پرسش مقدمه توضیحی است، اما دیدم ادامه دارد. باز هم مرتب از من پرسیدند.«به نتیجه ای رسیدی؟ فکر کردی؟» همزمان خودشان هم حال معنوی دیگری پیدا کرده بودند که لحظه‌به‌لحظه تشدید می‌شد. 🔸️نزدیک اذان شد. از وضو که برگشتند دوباره با بغض و اشک پرسیدند: «خب! به نتیجه ای رسیدی چه کار کنیم؟» مات و مبهوت مانده بودم. رفتند سمت چوب‌لباسی‌. عطرهای دم‌دستی‌شان را آنجا می‌گذاشتند. صدای اذانشان در خانه پیچید. وقتی نزدیک سجاده شدند، بغض صدایشان ترکید. به پهنای صورت اشک می‌ریختند. گفتند: «شما که جوابی به این سؤال ندادی! اگر پرسیدند اسم خدایت کیست اگر یادمان رفت چه کنیم. اما فکر می‌کنم این «علی علی» گفتن‌های ما در طول زندگی که هر جا توانستیم و از دستمان برآمد، مدام گفتیم «علی علی» این «علی علی» گفتن‌ها ما را رها نمی‌کند. ما را ول نمی‌کنند. امیرالمؤمنین (علیه السلام) به جایش می‌آیند و جواب این «علی علی» گفتن‌ها را می‌دهند. اگر هم یادمان برود به ما یادآوری می‌کنند.» 🔸️بعد بلافاصله گفتند: «اگر در این دنیا ایمان‌مان را امانت بدهیم دست (علیه السلام) به شرطی که ایمان را خراب نکرده باشیم، بگوییم این امانت خدمت شما آن لحظه و جایی که من احتیاج دارم، این را به من برگردانید؛ بعید می‌دانم امیرالمؤمنین کسی باشد که بخواهد از امانت نگهداری نکند و حتماً آدم امینی است. مهم این است که ما ایمان‌مان را امانت دهیم. این علی گفتن‌ها آنجا کار خودش را می‌کند.» 🔸️مشغول نماز مغرب شدیم. نماز عجیبی شد. ادعا ندارم همیشه با ایشان بوده‌ام و حالاتشان را دیده‌ام، اما در سن‌وسال خودم و در موقعیت‌هایی که با حاج‌آقا ارتباط داشتم، کمتر چنین نمازی از ایشان دیده بودم. با حال و پر اشک. بین هر آیه سوره حمدشان گریه می‌کردند. 🔸️بین دو نماز بحث را ادامه دادند و تأکید کردند روی اینکه آدم ایمانش را بسپارد به دست آن‌ها، آن‌ها شب اول قبر بر‌گردانند. 🇵🇸🇮🇷 👇👇🇮🇷🇵🇸 https://eitaa.com/joinchat/3133669378C349d1c71fb
محرم دل
سلام امشب، تصمیم بگیریم مراقبت کنیم باعث آزار و اذیت دیگران نشیم ✋ بعد برای هم دعا کنیم تا خدا به
👇👇👇 و در این شب قدر، شب جمعه، شب زیارتی مخصوصه سیدالشهدا علیه السلام، فقط امام زمان عج الله فرجه را بخوانیم و بخواهیم ... به کانال ما بپیوندید 👇👇👇 🔅__________________🔅 🇮🇷 @mahram_e_del 🇮🇷 🔅__________________🔅
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از دلنوشته های یک طلبه
بسم الله الرحمن الرحیم 🔷 «یکی مثل همه» 🔷 ✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی قسمت چهاردهم 🔶مسجدالرسول🔶 احمد و صالح همه بچه‌های ابتدایی را جمع کردند و داود برای آنها چند دقیقه‌‌ای صحبت کرد. -شما هنوز به سن تکلیف نرسیدید. نمازخوندن و گرفتن روزه بر شما واجب نیست. اما اگر مثلا روزه کله‌گنجشکی بگیرید تا خدا ازتون راضی باشه، خیلی خوبه و خیلی ثواب داره. بزرگان و شهدا از همین دوران نوجوانی و نماز و روزه‌های مستحبی شروع کردند که یه روز آدم‌های بزرگی شدند و بعضیاشون هم شهید شدند. ما می‌خوایم از امشب، بچه‌هایی که از قبل از نماز صبح اینجان و در نمازصبح شرکت میکنن و قصد روزه دارند، بهشون سحری بدیم. تا این را گفت، بچه‌ها خیلی خوشحال شدند و یک هورای بلند سر دادند. داود گفت: «حالا اگه بگم با هماهنگی پدر و مادراتون حتی می‌تونید اگه خواستین همین جا استراحت و بازی کنید و یه چیز جذاب دیگه... اگه گفتین؟!» همه پسرها با صدای بلند همهمه کردند و هر کسی یک چیزی می‌گفت. داود گفت: «یه لحظه چیزی نگین. نه. چیزی که تو ذهن منه و میخوام بگم، اصلا به ذهنتون هم نمی‌رسه. بی‌خودی زور نزنین. خودم می‌گم. ایشالله قراره از فرداظهر، برای بچه‌هایی که تکلیف نیستن اما روزه کله‌گنجشکی می‌گیرن، همین جا... تو مسجد... لقمه و شربت بدیم.» تا این حرف از دهانش خارج شد، اینقدر بچه‌ها خوشحال شدند و هورا کشیدند که صدای آنها در کل مسجد پیچید. داود و صالح و احمد به زور بچه‌ها را ساکت کردند. داود گفت: «ضمنا می‌تونین اگه دوست یا داداش کوچولو دارین که روزه کله‌گنجشکی می‌گیره و دلش میخواد بیاد مسجد، با خودتون بیارینش تا هم بازی کنه و هم ظهر با شماها افطار کنه.» احمد یک طرح و پوستر قشنگ طراحی کرد و اسمش گذاشتند«طرح افطاری کله‌گنجشکی‌ها». داد به صالح و صالح هم در تمام گروه‌هایی که به اسم دیوید زده بودند پخش کرد. حاجی مهدوی به داود گفت: «طرح خوبیه اما ممکنه نتونیم هزینه‌اش تامین کنیم.» بخاطر همین داود مجبور شد که به آن مبلغ ده میلیون تومانی که حاج‌آقا خلج به او داده بود دست بزند و سه میلیون تومان از آن را برای این برنامه هزینه کند. هیچ کس حتی خود داود فکرش را نمی‌کرد که فردای آن روز، ابتدا سه چهار نفر از والدین که بیشتر عِرق مذهبی داشتند برای کمک کردن به تامین مالی این طرح پا پیش بگذارند. اما دو روز بعد، چند نفر از والدینی که چندان مذهبی نبودند اما از حضور و شور و شوق فرزندانشان در مسجد راضی بودند، مبلغ قابل توجهی را به داود دادند تا خیال داود برای اجرای این طرح تا آخر ماه مبارک، راحت شود. بچه‌پسرها چنان در حس و حال روزه‌داری رفته بودند که دیدن داشت. مثلا وقتی فرید باید دسته بازی را به آرمان میداد ولی از این که باخته و تیمش در آستانه حذف شدن است ناراحت بود، آرمان که مثلا حواسش بود که روزه‌اش با حرفهای ناجور باطل نشود اما داشت از دست فرید حرص می‌خورد، به او گفت: «دسته بازی رو میدی یا قید روزه‌ام بزنم؟» فرید که در مارموزی دومی نداشت جواب داد: «بدبخت همین که یه فحش زشت اومده تو فکرت، روزه‌ات باطله. پاشو برو خونتون و بگو یه تخم‌مرغ برات ببندن و همین حالا افطار کن! دیگه روزه گرفتنت فایده نداره. روزه خورِ بدبخت!» آرمان هم کم نیاورد و گفت: «به من میگی روزه‌خور بدبخت؟ اگه راس میگی بعد از ظهر که روزه نیستم بیا بیرون از مسجد تا بهت بگم بدبخت کیه؟» فرید گفت: «برو مینیم بابا... تو اگه عرضه داشتی همین حالا جوابمو میدادی!» آرمان که دیگر خونش به جوش آمده بود رو به طرف آسمان کرد و گفت: «خدایا یه لحظه روتو برگردون اون طرف تا من به این مادرمحترمِ پدر صلواتیِ خواهر‌پرمشغله نشون بدم عرضشو دارم یا نه!» این را گفت اما دیگر منتظر نشد که مطئن بشود که آیا خداوند سبحان روی مبارکش را آن طرف کرده یا خیر؟ چنان زیر گوشِ فرید زد که لوستر مسجد در چشمان فرید روشن شد. خب فرید هم دست و پا بسته نبود. اما روشش فرق می‌کرد و نوعِ مقابله‌اش با بیچاره بی‌اعصابی مانند آرمان، بیشتر به جنایت و مکافات شبیه بود تا یک دعوای کودکانه! بخاطر همین، چند ثانیه بعد از خوردن سیلی، در حالی که بقیه بچه‌ها نگاهش می‌کردند و منتظر عکس‌العملش بودند، خودش را روی زمین انداخت و شروع به رعشه کرد! چنان بندری میرعشید، که دل و قلب بچه‌ها کَنده شد و فورا فرستادند دنبال داود و احمد و صالح! داود تا به دمِ در حجره رسید و وضع و اوضاع فرید را دید، متوجه شد که دارد فیلم بازی می‌کند و مشکلی ندارد. به خاطر همین یک کلمه درِ گوشِ احمد گفت و رفت. گفت: «دوتاشون بسپار به اجرای احکام.» @Mohamadrezahadadpour ادامه👇👇
هدایت شده از دلنوشته های یک طلبه
بچه‌های اجرای احکام از خدوم‌ترین بچه‌هایی بودند که تا مرز آسفالت شدن دهان بچه مردم، اخلاص بخرج می‌دادند. البته هدفشان این نبود که کسی را به زور به بهشت ببرند. بلکه ماموریت آنها این بود که با کسانی که زندگی را برای دیگربچه‌ها جهنم کرده‌بودند برخوردِ مطابقِ مقتضایِ حالِ آنان کنند. کاری کردند که فرید حتی اگر دست خودش هم نباشد، دیگر تا قیام قیامت رعشه نکند و البته آرمان هم، فایلِ اسامی و مشاغلِ فک و فامیل بچه‌ها از ذهنش شیفت دِلیت شود. همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت تا این که روز دوم اجرای طرح افطاری کله‌گنجشکی‌ها، بچه‌ها در صفِ نمازجماعت ظهر بودند و نماز تمام شده بود که اتفاق بدی افتاد. شاید بالغ بر ده دوازده ردیف نمازگزار در مردان شکل گرفته بود. نود درصد از نمازگزاران بچه‌ها بودند. هشت درصد والدینشان. دو درصد هم پیر و پاتال‌ها. قرار شد یکی از بچه‌ها لیوان‌های یک بار مصرف توزیع کند و نفر پشت سرش، با کِتری بزرگی از شربت، لیوان بچه‌ها را پر کند. برای این که بچه‌ها بیشتر خوششان بیاید، دو تا قالب یخِ مَشتی هم در کِتر انداخته بودند. احمد آن لحظه در صحن مسجد نبود. در وضوخانه بود و داشت برای بارِ شانزدهم وضو می‌گرفت. صالح هم داشت تعقیبات و دعای یاعلی و یاعظیم می‌خواند. داود هم همان‌طور که سرِ سجاده و رو به قبله بود، داشت برگه‌هایی که زینب و الهام برایش آورده بودند و متن پیشنهادیِ تئاتر بود را مرور می‌کرد و اصلا حواسش به پشت سرش نبود. یکی از بچه‌ها که لقب«میرکِتر» به او داده بودند و مسئولیتش ریختن شربت گوارا در لیوان‌های بچه‌ها بود از همان سرِ صف، شروع کرد و دانه‌دانه لیوان‌ها را که دست بچه‌ها بود پُر می‌کرد. حاجی محمودی هم که از دو روز قبل، با داود و تیمش سرسنگین شده بود و همش منتظر بود ذاکر یک کاری کند و فیتیله آنها را از آبا پایین بکشد، همیشه عادت به سجده‌های طولانی بعد از نمازش داشت. مش حسین هم ردیف اول، دو سه نفر قبل از حاجی محمودی نشسته بود. داشت با دیدن صحنه افطار بچه‌ها در روز روشن و در خانه خدا، دندان‌هایش را محکم روی هم می‌فشرد. او یک تیک عصبی داشت و دست خودش نبود. جوری که گاهی که فشارش از دست اطرافیانش بالا می‌رفت، پای سمت راستش یهو تکان می‌خورد. میرکِتر داشت مثل بچه آدم کارش را انجام می‌داد و برای بچه‌ها شربت می‌ریخت و قدم‌قدم به مش حسین نزدیک‌تر می‌شد. مش حسین هم که از یک طرف بویِ خوشِ شربت به مشامش خورده بود و از طرف دیگر تحمل دیدن بچه‌ها را نداشت، یهو تیک گرفت و پایش به شدت تکان خورد. تکان خوردن پای مش حسین همانا و هول شدن میرکتر هم همانا! تا میرکتر هول شد، پاهایش دورِ هم پیچید و روی یکی از مُهرها سُر خورد و معلق در زمین و هوا ماند. خب بدترین اتفاقی که میشد در آن لحظه بیفتد افتاد. یعنی اگر به کسی پولِ درشت می‌دادی و می‌گفتی از هیچی نترس و از عمد و بابرنامه قبلی برو کلِ شربت‌ها را روی کله حاجی محمودی بریز و کِتر مسی بزرگ را از بغل، چنان محکم به سر او بکوب که صدای برخورد سِنج بدهد، عُمرا نمی‌توانست اینقدر دقیق انجام دهد. خدا شاهد است که نمی‌توانست. بالاخره یک جای کار می‌لنگید. بیچاره میرکتر! چنان روی سر و گردن حاجی محمودی فرود آمد که از ترس، زبانش بند آمد. خب سایر بچه‌ها که شاهد این صحنه هستند در اینگونه لحظات چه می‌کنند؟ هیچی! مشخص است. زمین و زمان را از خنده و خوشحالی گاز می‌گیرند. یک ثانیه بعد از آن فاجعه، چنان صدای خنده و نعره خوشحالی سردادن بچه‌ها در مسجد پیچید که برای لحظاتی صدای خواندن تعقیبات توسط صالح را کسی ‌نشنید. داود فورا کاغذها را انداخت و به طرف حاجی محمودی رفت. اول میرکتر را از روی زمین بلند کرد و سپس دستش را زیر سرِ حاجی محمودی گذاشت و او را با عزت و احترام بلند کرد. اما محمودی... که از عصبانیت چشمانش قرمز شده بود، چنان داود را هل داد که داود تعادلش را از دست داد و محکم نشست روی زمین! محمودی با صدای بلند شروع کرد و هر چه در طول آن هفت هشت روز دندان روی جگر گذاشته بود به یکباره بُرون‌ریزی کرد. -دست به من نزن نسناس! مسبب این وضعیت تویی. تو پای این کره‌خرها را به خونه خدا باز کردی. الان هم این مسجدو داری به گند می‌کشی! پاشو برون بیرون ببینم! پاشو از مسجد من برو بیرون! بچه‌ها تا این صحنه و فریادها و بی‌ادبیِ محمودی را دیدند قفل کردند. الان نوبت صالح بود که یک‌جوری جو را جمع کند و عملیات روانی راه بیندازد تا بچه‌ها فکر کنند خبر خاصی نیست و اشکال ندارد. صالح پشت بلندگو گفت: «بچه‌ها... یک‌صدا... همه با من... باصدای بلند و آهنگین و مشت‌های گِره کرده: داد نزن دلاور... ما همه با هم هستیم!» بچه‌ها هم از خدا خواسته شروع کردند و با نعره فریاد می‌زدند و می‌گفتند: «داد نزن دلاور... ما همه با هستیم.» صالح ادامه داد: «عاشق مسجدیم و هیچ‌کجا هم نمی‌ریم.» @Mohamadrezahadadpour ادامه👇👇
هدایت شده از دلنوشته های یک طلبه
بچه‌ها با صدای بلند: «عاشق مسجدیم و هیچ‌کجا هم نمی‌ریم.» صالح هفت هشت مرتبه این را گفت و بچه‌ها هم بلند تکرار می‌کردند. والدین هم که از خنده روده‌بُر شده بودند، با بچه‌ها و صالح همکاری می‌کردند و شعار می‌دادند. صالح چنان صدای میکروفن را بلند کرده بود که لیچارها و در و وری‌های محمودی به داود به گوش حتی خودش هم نمی‌رسید. چه برسد به دیگران. صالح که نگاهش به دهان محمودی بود، تا دید محمودی می‌خواهد توهین‌های آبدار کند فورا و محکم با صدای بلند، رو به بچه‌ها گفت: «امام فرمودند تمام عصبانیت خود را سرِ آمریکای جهان‌خوار خالی کنید. همه با هم: مرگ بر آمریکا!» صدای مرگ بر آمریکای بچه‌ها چنان طنین‌انداز شده بود که صدایشان تا سر کوچه می‌رفت. صالح: مرگ بر اسرائیل! بچه‌ها: مرگ بر اسرائیل! هفت هشت مرتبه هم این شعارها را دادند. تا این که داود و مردم زیر دست و بال محمودی را گرفتند و بلندش کردند و او را روی صندلی نشاندند. صالح می‌دانست که پیرمردها را فقط با تکریم می‌توان آرام کرد. بخاطر همین، و تا آتش شعار دادن بچه‌ها داغ بود، شروع کرد: «محمودی محمودی ... خدا نگهدار تو!» همه بچه‌ها: «محمودی محمودی ... خدا نگهدار تو!» اما صالح یک رگِ شیطنتِ آخوندی ویژه‌ای داشت. نمی‌خواست داود تک بیفتد و مظلوم بماند. به خاطر همین ادامه داد و با صدای بلند گفت: «دیوید خان دیوید خان... خدا نگهدار تو!» بچه‌ها: «دیوید خان دیوید خان... خدا نگهدار تو!» صالح: «ذاکر و محمودی‌ها ... همه به قربان تو!» بچه‌ها: «ذاکر و محمودی‌ها ... همه به قربان تو!» یکباره صالح چشمش به چشم محمودی افتاد. دید شعار آخر را خراب کرده و نباید این را می‌گفت. دیگر شعاری در آستین نداشت. باید تمام میشد آن اوضاع! فکری به ذهنش خطور کرد. رو به قبله کرد و گفت: «همه رو قبله... دست به دعا... دعای سلامتی آقاجانمان... بسم الله الرحمن الرحیم... اللهمّ کن لولیک...» بچه‌ها: «الحجه بن الحسن... صلواتک...» 🔶مدرسه دخترانه🔶 قرار نبود آن همه شلوغ شود اما تقریبا سالن آمفی‌تئاتر مدرسه پر بود. با این که عصر بود و دو ساعت بیشتر تا افطار نمانده بود. اما حدود صد نفردختر با انواع و اقسام تیپ‌ها و قیافه‌ها و حدود سی چهل نفر مادرشان حضور داشتند که وضع و حال و سر و شکلشان از دخترانشان بدتر بود و حداقل هفت هشت برابر دختران نوجوان و جوانشان آرایش داشتند. زینب خانم پشت تریبون رفت و بعد از حال و احوال با حضار گفت: «خیلی خوشحالم که در این جمع باشکوه دور هم جمع شدیم. امیدوارم نتیجه کار خیلی جذاب بشه. مسئولیت این کل این برنامه با من هست و مادران و دختران عزیزم میتونن هر وقت لازم شد با خودم ارتباط بگیرن. قراره این تئاتر در سه روز که به مناسبت عید فطر تعطیل هست اجرا بشه. پس خواهش اولم اینه که کسانی که فکر می‌کنن در اون ایام مسافرت میرن و حضور ندارن، به ما بگن تا بهشون نقش و دیالوگ ندیم.» همه داشتند با دقت گوش می‌دادند. -مطلب دوم این که گروه سرود هم داریم. متن گروه تئاتر و گروه سرود آماده است. عزیزانی که تا الان اسم نوشتند، حدودا 66 نفر برای تئاتر اسم نوشتند و طبق لیستی که من دستمه، حدود چهل نفر هم برای گروه سرود اسم نوشتند. ظاهرا بعضی از مادران عزیز هم مایل بودند در گروه تئاتر حضور داشته باشن که داریم بررسی می‌کنیم. ماشالله به این روحیه. ماشالله به این انگیزه و اراده. همان لحظه بود که الهام از درِ آخر سالن وارد شد. زینب خانم تا الهام را دید، لبخندی زد و گفت: «کسی که هم من منتظرش بودم و هم شما تشریف آورد. کسی که کارگردانی تئاتر را بعهده داره و انشاءالله ازشون حداکثر استفاده را می‌کنیم.» همه برگشتند و نگاهی به پشت سرشان انداختند. تا دختران چشمشان به الهام خورد، چنان کف و هورایی کشیدند که سالن رفت هوا! الهام وسط دست و جیغ و هورای آنها قدم‌قدم جلوتر رفت تا این که رفت بالا و روی سِن ایستاد. -سلام. خیلی خوشحالم که برای بار اول، یه تئاتر تو شهر خودمون و جمعِ دخترونمون تمرین و اجرا می‌کنیم. @Mohamadrezahadadpour ادامه👇👇