❤️به نام خدا❤️
#رمان_گاندو3
فصل دوم(#پارت1)
#زهرا
_سلام🙂خیلی خوش اومدین😃
رسول:ممنون،منو شناختید دیگه؟😅
_بله همکار داداش محمدید اون شب دیدمتون اومده بودین اینجا😄
اوم🤔آقا فرشید بودید فکر کنم😃
رسول:💔😐😂رسول هستم
_عع ببخشید🤦🏻♀ بفرمایید خواهش میکنم🙃
چهار پنج تا پله بود اونجا
دختره رفت پایین
_بفرمایید خواهش میکنم
رسول درو بست آروم گفتم
زهرا:چشمم روشن آقا رسول،چقد به هم میآید ماشاءالله الان میرم مخشو بزنم😝🏃♀
رسول:عع وایسا ببینم چی میگی تو😠
زهرا:هااا آقا رسول میخواستی بعد عروسی بهم بگی؟😂
رسول:چرت و پرت چرا میگی تو دختره زیر چشمیه یکی دیگه است😌😂
زهرا:کییی😂
رسول:بین خودمون بمونه هااا همکارم داوود انگاری دلش پیشش گیره😝
زهرا:عع خوش سلیقه است هااا😝😂
پس اصلا نگاش نکن به قول خودت ناموس یکی دیگه است😂
رسول:من به ناموس خودم به زور نگاه میکنم به ناموس بقیه چیکار دارم حرفا میزنیااا
زهرا:چه حیاط خوشگلی دارن رسول مثل خونه آقا جون ایناست مثل اونجا نیست ولی منو یاد اونجا انداخت😍
رسول:جدی دقیقا منم همینو میگفتم😍
رسیدیم جلوی در خونه
_بفرمایید خواهش میکنم
زهرا:نه اول شما بفرمایید
_نه خواهش میکنم چه حرفیه شما بفرمایید
رسول:😐💔😑
زهرا:شما جلوتر برید حالا
رسول سرشو انداخت پایین رفت تو😐💔🔪🙂
رسول:یااللّه صاب خونه؟
زهرا:😐💔 ببخشید تو رو خدا این رسول خدای صبره اصلا💔😂
_😂نه عزیز دلم فدا سرت بریم خونه برو شما
زهرا:شرمنده😅،با اجازتون
محمد: بفرمایید بفرمایید😍
عزیز: خوش آمدید😀
رسول:سلام آقا😃
زهرا: سلام🙂
محمد:بهبه سلام سلام خیلی خیلی خوش اومدین بفرمایید خواهش میکنم😍
عطیه:سلام خوش اومدین
رسول:فکر کنم ما خیلی زود اومدیم😅
محمد:نه اتفاقا به موقع اومدین بچه ها بشینید تو رو خدا غریبی نکنید خونه خودتونه
#محمد
رسول:دست شما درد نکنه😍😅آخه هیچ کس نیومده برا همون گفتم
محمد:سرت درد نکنه،میان اونام فرشید گفت با خانومش رفته بیرون الاناس که بیاد گفتم بره اداره با بچه ها بیاد آخه داوود یکم ازم دلخوره بنده خدا اون روز یکم سرش داد زدم🤦🏻♂
فرشته سرشو انداخت پایین😞
محمد:به فرشید گفتم یبارکی با علی و داوود بیان
سعیدم که فرستادمش بیرون کار داشتم ،اونم میاد
فرشته چای آورد زهرا بر نداشت
محمد:زهرا خانوم غریبی میکنی؟
زهرا:نه بابا😅
عطیه:چرا دیگه انگاری یه کوچولو خجالتی هستی😄
زهرا:نه بابا چه خجالتی😅
رسول:اینجا خجالت میکشه تو روزای عادی همه رو قورت میده😏😂
زهرا با لبخندی که این منظورو میداد«بزار بریم خونه میکشمت🔪» آروم گفت😂
زهرا: رسول!😐🙂
رسول:نباید میگفتم؟😬
زهرا:خودت چی فکر میکنی؟😐
رسول:اره حالا که فک میکنم میبینم نباید میگفتم😬🤐🤧
محمد:😂😂😂
خب چه خبر؟
رسول:سلامتی والا
محمد:شما همیشه کنار همید؟
رسول:بله آقا یا من خونه زهراینام یا زهرا خونه ماست
محمد:خب زهرا خانم
زهرا:جانم🙂
محمد:شما خونتون جداست یا هنوزم با همید؟
رسول:آقا تا...
محمد:رسول!بابا از زهرا پرسیدم،پشت سر هم حرف میزنی!😐😂
عطیه چشاشو گرد کرد برام تو گوشم گفت.....
🌸پایان پارت اول ‹فصل دوم›🌸
#مدیر
❤️به نام خدا❤️
#رمان_گاندو3
فصل دوم(#پارت_2)
#محمد
تو گوشم گفت
عطیه:محمد😳زشته🤫🤭اینجا اداره نیستااا
رسول:آقا خودش خجالت میکشه برای همون من جواب دادم😅
محمد: دقیقا از خودش سوال کردم که صحبت کنه یخمون اب شه
عطیه با تبسم،زیر لب بدون اینکه کسی غیر از من چیزی بشنوه گفت
عطیه:محمد عذر خواهی کن😄
محمد:😐دیگه چی به رسول رو بدی آستر میخواد پرو میشه
عطیه:محمد😐
محمد:آقا من از محضر شما عذرخواهی میکنم منظوری نداشتم میخواستم یخ زهرا خانوم آب شه❤️
رسول:مخلصیم آقا❤️
عطیه:خب زهرا جان داشتی میگفتی با هم دیگه زندگی میکنید؟😄
زهرا: راستشو بخواهید تا سه سال پیش بله ولی بعدش یه بحثی پیش اومد به خاطر داداش سجاد خونمون از هم جدا شد
فرشته خیلی رُک گفت
فرشته:دعوا کردید؟😮
رسول:ما و دعوا؟😶
زهرا:نه از اون خانواده ها نیستیم حدود نوزده سال با هم زندگی کردیم ولی حتی یکبارم دعوا نکردیم با هم دیگه
چرا بحث داشتیم ولی نه اونقدر عمیق که بخوایم اسباب کشی کنیم 😅
رسول:معمولا هم بچه ها باهم بحث و جدال داشتیم
محمد:خب چی شد چرا جدا شدید؟
رسول: سجاد داداش بزرگم نامزد بود میخواست عروسی کنه
منتهی یکم دست و بالش خالی بود، بعد چون خودش کارش جوری بود که یه وقتایی مجبور میشد که سه چهار روز خونه نره دوست داشت خانومش با ما زندگی کنه
بعد زنش ریحانه انقدر خانوم بود که گفت مشکلی نداره میاد تو یکی از اتاق های خونه باباینا زندگی میکنه
بعد عموم بنده خدا گفت ریحانه حیا میکنه چیزی نمیگه ما که دیگه نباید قبول کنیم
بعد عمو به بهانه های مختلف چه میدونم گفت خونه حیاطش کوچیکه دو تا بیشتر ماشین توش جا نمیشه گلخونه نداریمو از این بهونه ها بخاطر سجاد طبقه بالا رو خالی کردن یه خونهی دیگه گرفتن رفتن یه جا دیگه
زهرا:رسول جان بهونه چیه واقعا خونه یکم...
رسول:نه نه زهرا تعارف که نداریم با هم دیگه میفهمم دیگه
عمو بخاطر سجاد این کارو کرد وگرنه ما دو تا خونواده حاضر بودیم همه چیو غیر از دوری هم دیگه تحمل کنیم
بله آقا خلاصه سجاد اومد طبقه بالا هفت ماه اونجا زندگی کردن بعد به خاطر کارش رفتن کرمانشاه تقریباً هشت ماه اونجا موندن بعد دوباره به خاطر کارش رفتن همدان الآنم همون جا زندگی میکنن یک سال و خورده ای میشه
ولی بازم دوباره قراره که بیان تهران!
محمد:مگه کار داداشت چیه؟
رسول:نگفتم آقا؟
محمد: نه!
رسول:آقا اطلاعاتیه
محمد: اطلاعاتی؟😶
رسول:بله آقا
محمد:کدوم ارگان؟
رسول:مبارزه با مواد مخدر
محمد:عع راست میگی
رسول:بله آقا
محمد:به خاطر ماموریت اسباب کشی کرد یا انتقالی دادن بهش؟
رسول:نه آقا به خاطر ماموریت رفت
زهرا:چقد ریحانه سختی کشید!
رسول:خانومی کرده ریحانه!تا به الان سجاد هر سازی که زده ریحانه رقصیده
زهرا:اره بخدا بنده خدا با اون وضع و حالش حامله بود یهو سجاد گفت باید اسباب کشی کنیم🤦🏻♀😑
عطیه:آدم عاشق که باشه بدون سازم میرقصه🙂
یه نگاه عمیق کردم بهش چشمام برق زد😍
با تبسم بهم نگاه کرد🙂🙃😌
بعد داستان هندی شد😐💔
زهرا:😍آخی الهی😍عشقتون پایدار😉❤️
یه نگاه به دور و ورمون کردم سرمو انداختم پایین خجالت کشیدم😐😂
محمد:خب آقا رسول اون یکی داداشت چیکاره است؟اسمش چی بود؟
رسول:......
🌸 پایان پارت دوم‹فصل دوم›🌸
#مدیر
کپی ممنوع❌
❤️به نام خدا❤️
#رمان_گاندو3
(فصل دوم)#پارت3
#محمد
محمد:خب آقا رسول اون یکی داداشت چیکاره است؟اسمش چی بود؟
رسول:حامد؟!
محمد:اره اره
رسول:آقا تو نیرو انتظامیه،پلیس عملیات ویژه🙂کارآگاهیه واس خودش😂
محمد:جدی😶
رسول:بله آقا با مهران همکارن دیگه😄
محمد:مهران؟😶
رسول:اره مهران دیگه!داداش سعید
محمد:عع سعید میگفت داداشش تو نیرو انتظامیه
رسول:اره بنده خدا مجبور شد بیاد نیرو انتظامی😔💔
محمد:مجبور شد؟😶چرا؟
رسول:هی آقا🤦🏻♂
من مهرانو میشناسم پسر خوبیه با حامد ما میرفتن فوتبال بازی میکردن
آقا ،یعنی مهران عشق نوپو بودااا
یعنی هر دقیقه و ثانیه هر چی ازش راجع به نوپو میپرسیدم یه جوری با عشق جواب میداد که چشماش برق میزد آدم عشق میکرد این حرف میزد
زهرا:آخی الهی🥺خب چرا نرفت نوپو؟😕
رسول: اتفاقا رفت،یه سال و سه چهار ماه هم توت نوپو بود
شب و روز نداشت انقدر که کارش سخت بود خیلی سختی کشید ولی حتی یه بارم نگفت پشیمونم از کارم اتفاقا روز به روز هیجانش برای کارش بیشتر میشد
که بعدش...😔
فرشته:بعدش چی؟
رسول:بعدش متاسفانه به خاطر اتفاق وحشتناکی که براش افتاد دیگه نتونست تو نوپو بمونه فرستادنش نیرو انتظامی 🤦🏻♂
محمد:چه اتفاقی افتاد مگه؟
رسول:مگه سعید نگفته بهتون؟😐
محمد:نه😶
رسول:خوشم میاد نَم پس نمیده این بَشَر🤦🏻♂💔😂
آقا،مهران عشق نوپو بود رفت ادامه هم داد خیلیم اذیتش کردن ولی بلاخره رفت تو نوپو
رفت آموزش خیلی هم خوب کار کرد یه تمرینات خیلی سختی هم داشتن مثلا از ارتفاع نه متری باید با طناب میرفتن بالا میومدن پایین اصلا نگم براتون
بعد چند ماه نیرو ثابت نوپو شد کار میکرد همه هم ازش راضی بودن
جزو نیرو های فعال نوپو بود تا اینکه....
زهرا:وا خب تا اینکه چی؟جون به لب میکنی آدمو بگو دیگه😠
رسول: مگه دارم داستان تعریف می کنم این شکلی نگاه میکنید😂
محمد:رسول پارازیت نیا بقیشو بگو
رسول:چشم آره داشتم میگفتم تا اینکه یه شب تو یکی از ماموریت هاشون میزننش پاش رباط صلیبی پاره میکنه هیچ، گلوله هم که میخوره هیچ، پاش از سه چهار جا میشکنه یعنی داغون شد پاش🤦🏻♂
محمد:اوه وای😣😯😵
این اتفاق برای کیه؟
رسول:تقریبا سه چهار ساله پیش
زهرا:وای چقدر بد🥺
عزیز:الان حالش چطوره؟🤧
رسول:الان که از من و شمام بهتره😂ولی خب آرزوشو از دست داد دیگه...😔
فرشته: خب دوباره نمیشه برگرده نوپو؟🙁
رسول:نه راستش دیگه پاش درست و حسابی نمیشه مثل قبلش،الانم که الانه یکم فشار میاره به پاش درد میگیره
ولی خوب خودشو جمع و جور کرد
یعنی اگه هر کسه دیگهای جای مهران بود الان باید با واکر راه میرفت🤦🏻♂
ولی خداروشکر الان خوبه خیلی خوبه، همکار حامد شده پشت میز نشینه
فرشته:نمیشه تو نوپو پشت میز نشین شه؟🥺
رسول:چرا میشه ولی خودش نمیخواد میگه یاد اون اتفاق میوفتم حالم بد میشه💔
عطیه:آخی الهی🥺🥺🥺
رسول:ذهنتونو مشغول کردم🤦🏻♂
محمد:من نمیدونستم چرا سعید چیزی به من نگفته بود😕
رسول:خب بحثو عوض کنم؟😅چی میگفتیم؟اها راجع به خان داداشای من بود
🌸پایان پارت سوم فصل دوم🌸
#مدیر
کپی ممنوع❌
سلام
اسم کانال به فن سیدنا به احتمال زیاد تغییر داده میشه😉
#مدیر