eitaa logo
مکروبه🇮🇷
2.1هزار دنبال‌کننده
488 عکس
74 ویدیو
6 فایل
مکروبه: دل‌شکسته ثواب تک به تک کلمات این کانال تقدیم به روح خواهر بزرگترم(ابناء‌الحیدر) لطفا برای شادی روحش فاتحه قرائت کنید. راه ارتباطی با من: @seyedeh1 _انتشار مطالب آزاد🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
چشم‌هایت را ببند، تصور کن تو در الفوعه و کفریا هستی. تصور است دیگر‌! تصور که کار سختی نیست. حالا تصور کن که در کوچه می‌روی و دست یک بچه کوچک را هم گرفته‌ای. بعد صدای موشک می‌آید. نه یک موشک عادی؛ از آنهایی که خیلی پیشرفته است.از آن‌هایی که اسمش را می‌گویند این‌جا موشکِ فیل. چه کار می‌کنی؟ می‌دوی رو به جلو؟ از کجا معلوم که موشک جلوتر نیفتد؟ پشت سرت برمی‌گردی؟ شاید پشت سرت بیفتد. چپ و راست؟ از کجا معلوم آنجا نیفتد؟ سر جایت می‌مانی؟ از کجا معلوم مثل اجل معلق بالای سرت نازل نشود؟ چه کار می‌کنی؟... کتاب پانصد صندلیِ خالی| یک لحظه خیال کن| ص۵۵
یا صاحب الزمان💔 من چیزی از محاصره الفوعه و کفریا نشنیده بودم تا به امروز. ماجرا فراتر از گرسنگی و تشنگی و بمباران هر روزه‌ در سه سال و نیم محاصره‌ست. تو تاریخ ۲۶ فروردین ۱۳۹۶ قرار بر این شد که در مقابل آزادی بعضی از افرادی که گروه جبهة النصره خواهان آزادی آنها بود، حدود پنج هزار نفر از مردم ساکن فوعه و کفریا شامل زنان، کودکان و پیرمردها و پیرزن‌ها از محاصره آزاد شوند. کاروان بزرگی از اتوبوس‌ها برای انتقال این پنج هزار زن و کودک و سال‌خورده آماده شدند و از منطقه‌ی فوعه و کفریا خارج شدند و تا منطقه‌ی راشدین آمدند. در راشدین یک پست ایست‌وبازرسی بود که تحت کنترل جبهةالنصره بود. اگر از آن پست بازرسی رد می‌شدند؛ وارد مناطق تحت حاکمیت دولت سوریه می‌شدند. این کاروان بزرگ با ۷۵ اتوبوس آمدند و خب تمام این اتوبوس‌ها علاوه بر صندلی‌ها حتی راهروهای آن هم کاملاً پُر بود، برای این‌که بتواند این پنج هزار نفر را منتقل کند. وقتی کاروان به پست بازرسی راشدین رسید، آنجا متوقف شد تا آخرین کارهای تبادل انجام بشود و این‌ها وارد مناطق تحت حاکمیت دولت سوریه بشوند. این توقف چندین ساعت طول کشید و حادثه‌ی بسیار تلخی اتفاق افتاد. یک وانت بمب‌گذاری شده انتحاری آمد و در کنار این کاروان بزرگ قرار گرفت. در ماشین انتحاری مقدار زیادی چیپس، پفک، تنقلات و شیرینی‌جاتی بود که کودکان به آن علاقمند هستند. پشت وانت را پُر کرده بود و وقتی که رسید آنجا با بلندگو اعلام کرد که کودکان می‌توانند بیایند و به‌صورت مجانی اینها را تحویل بگیرند. خب کودکانی هم که حالا ساعت‌ها بود از فوعه و کفریا خارج شده بودند و در آن منطقه منتظر ایستاده بودند از اتوبوس پایین آمده بودند. اینها، همه به سمت این وانت رفتند و یک تجمع بزرگی از کودکان ایجاد شد که متأسفانه آن انتحاری تکفیری با انفجار خودرویش باعث شد که یک جنایت بسیار بزرگی اتفاق بیفتد. در آن حادثه ۱۵۰ نفر از کودکان و نوجوانان به شهادت رسیدند و ۲۵۰ نفر هم مجروح شدند.
مکروبه🇮🇷
یا صاحب الزمان💔 من چیزی از محاصره الفوعه و کفریا نشنیده بودم تا به امروز. ماجرا فراتر از گرسنگی و تش
بمیرم برای اون مادرایی که جلو چشم‌هاشون دیدن بچه‌های گرسنشون پر پر شدند. چقدر شما جانی بودید. پست تر از حیوانات... تموم تنم داره می‌لرزه....
تو اون شلوغی‌ها خیلی از دخترهای نوجوان روبوده شدند و هنوز هم سرنوشتشون پیدا نیست. سه سال و نیم قحطی و گرسنگی و فشار مشقت، سه سال و نیم محاصره، بدون برق، بدون آب، بدون غذا. برای بچه‌ها شِکَر آرزو بود، یک قاشق شکر با چای، یک شکلات حتی. مادرها می‌دیدند که بچه‌ها چطور نون سفتی که به زور آرد کردن ماکارونی و خمیر روی ساج پخته بودن رو با دندون می‌شکنند و می‌دیدند چطور تو گلوشون گیر می‌کنه، چطور با هر لقمه آب می‌خورند تا از گلوشون پایین بره. آخ این بچه‌های معصوم رو جلو چشم این مادرها پر پر کردند. بمیرم برای گرسنگی و تشنگی کشیدنتون. با چیپس و شکلات آخه؟ چقدر شما خون خوار بودید. چقدر حرمله‌این. وای خدایا حالم بده.‌...
اذان پخش می‌شود. باران می‌زند به سقف. توی تاریکی با موذن زاده همراه می‌شوم. آرام آرام شهادتین می‌خوانم. أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلٰهَ إِلَّا ٱللَّٰهُ. به یاد بچه‌های کوچک الفوعه. به یاد مادرهای کفریا. أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ ٱللَّٰهِ. فکر می‌کردم سخت ترین قسمت کتاب پانصد صندلی خالی، آن قسمت بود که دختر کوچک لیلی ازش پرسید: مامان اگه قرآن بخونم خدا به من موز می‌ده؟ وقتی لیلی دستپاچه شد. بغض کردم. وقتی ترسید بگوید نه و بچه غصه بخورد اشکم چکید. وقتی فکر می‌کرد توی این یک سال و نیم محاصره حتما بچه‌ها طعم خوراکی‌ها یادشان رفته، مثل بچه‌ها هق هق کردم. أشهَدُ أَنّ عَلیاً ولی‌َّالله. می‌زنم زیر گریه. باران می‌زند به سقف. موذن‌زاده اذان می‌گوید. من توی تاریکی چنبره می‌زنم دور خودم. مثل یک مار گزیده. مثل یک مادر که به ثانیه زندگی‌اش را در گذرگاه راشدین از دست داده. قصه فقط قصه‌ی حسرت، گرسنگی و انتظار هواپیما برای یک لقمه نان و کمبود دارو نبود. این یک قسمت از تاریخ شیعه‌ بود. شعب ابی‌طالب در عصر آسمان‌خراش‌ها و سلول‌های بنیادین، در عصر گوش فلک کر کردن اختراعات و ابتکارات بشر. قصه‌ی حسرت زندگی عادی در عصر راحتی‌ و امکانات. قصه‌ی قرن‌ها به خون کشیدن شیعه‌. أشهَدُ أَنّ عَلیاً ولی‌َّالله. خونمان را هم اگر بریزید به سرانگشت خونین، باز نام علی را می‌نویسیم. شیعه تمام نمی‌شود. نحن شیعة علی بن أبی طالب فی العالم لن نتخلى عن فلسطین ولا عن شعب فلسطین ولا عن مقدسات الأمة فی فلسطین. قولوا عنا رافضة، قولوا إرهابیین، قولوا مجرمین، قولوا ما شئتم واقتلونا تحت کل حجر ومدر، اقتلونا تحت کل حجر ومدر، إقتلونا تحت کل حجر ومدر، وفی کل جبهة وعلى باب کل حسینیة ومسجد، نحن شیعة علی ابن ابی طالب لن نترک فلسطین. ما شیعیان علی بن ابی طالب در جهانیم، از فلسطین دست برنخواهیم داشت، و نه از ملت فلسطین و نه از مقدسات امت در فلسطین. {به ما} بگویید رافضی، بگویید تروریست‌ها، بگویید مجرم‌ها… هر چه می‌خواهید بگویید، و ما را در هرگوشه و کنار که یافتید بکشید، و در همه‌ی جبهه‌ها و بر در هر حسینیه و مسجدی ما را بکشید، اما ما شیعیان علی‌بن‌ابی‌طالب فلسطین را تنها نخواهیم گذاشت.
خیلی اهل سفرنامه خوانی نیستم. اولین و آخرین سفرنامه‌ای که خواندم خالِ سیاه عربیِ حامد عسکری بود از سفر حج . خوشم آمد. "شامِ ملیتا" را توی کتاب‌خانه‌ام نشاندم. برای وقتی که دلم خواست بروم لبنان گردی. با میثم مطیعی و محمد مهدیِ سیار. آن موقع فکرش را نمی‌کردم که قرار است با چه حالی بخوانمش. فکرش را نمی‌کردم که قرار است خواندنش برایم جان فرسا باشد‌. با کلمه‌های محمدرضا وحید زاده همراه شدم. می‌خواستم خوش‌خیال باشم. فکر کنم هنوز سال نود و هفت است. لبنان درگیر انتخابات است. می‌خواستم زمان بایستد. چرخ‌ دندنه‌های ساعت‌ها از کار بیفتد. هنوز لبنان سید حسن داشته باشد. مردی که گوهر درخشان لبنان است‌. سال نود و هفت باشد و سید مقاومت درگیر برنامه‌ی فشرده‌ی انتخاباتی. مشغول یک سخنرانی مهم . فرصت نداشته باشد که شاعرهای ایرانی را ببیند. فدای یک تار مویش‌. همین که توی هوایی نفس بکشیم که سید حسن دارد کافی‌ست. لبنانِ بی سید حسن نصرالله؟ خدا نیاورد آن روز‌ را...
من هیچ کوه ندیده بودم که این چنین بر سر دست‌ها برود.
سلام از یه شب برفی^^🌨 چشم قلبی‌ام از دست و دلبازی اسفند ماه زیبا. هم به خاطر برف قشنگش و هم به‌ خاطر کتاب‌هایی که این‌روزها توفیق مطالعه‌شون رو دارم. کتاب این شب‌ و روزهام: اجاره نشین خیابان الامین... آماده‌این بیشتر ازش بگم؟
مکروبه🇮🇷
سلام از یه شب برفی^^🌨 چشم قلبی‌ام از دست و دلبازی اسفند ماه زیبا. هم به خاطر برف قشنگش و هم به‌ خاطر
اتفاقی که تو سوریه افتاد واقعا وحشتناک بود. بِاَبی أَنتَ وَ أُمّی یا اَباعَبدالله💔