eitaa logo
مکروبه🇮🇷
2.1هزار دنبال‌کننده
488 عکس
74 ویدیو
6 فایل
مکروبه: دل‌شکسته ثواب تک به تک کلمات این کانال تقدیم به روح خواهر بزرگترم(ابناء‌الحیدر) لطفا برای شادی روحش فاتحه قرائت کنید. راه ارتباطی با من: @seyedeh1 _انتشار مطالب آزاد🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
مکروبه🇮🇷
یا صاحب الزمان💔 من چیزی از محاصره الفوعه و کفریا نشنیده بودم تا به امروز. ماجرا فراتر از گرسنگی و تش
بمیرم برای اون مادرایی که جلو چشم‌هاشون دیدن بچه‌های گرسنشون پر پر شدند. چقدر شما جانی بودید. پست تر از حیوانات... تموم تنم داره می‌لرزه....
تو اون شلوغی‌ها خیلی از دخترهای نوجوان روبوده شدند و هنوز هم سرنوشتشون پیدا نیست. سه سال و نیم قحطی و گرسنگی و فشار مشقت، سه سال و نیم محاصره، بدون برق، بدون آب، بدون غذا. برای بچه‌ها شِکَر آرزو بود، یک قاشق شکر با چای، یک شکلات حتی. مادرها می‌دیدند که بچه‌ها چطور نون سفتی که به زور آرد کردن ماکارونی و خمیر روی ساج پخته بودن رو با دندون می‌شکنند و می‌دیدند چطور تو گلوشون گیر می‌کنه، چطور با هر لقمه آب می‌خورند تا از گلوشون پایین بره. آخ این بچه‌های معصوم رو جلو چشم این مادرها پر پر کردند. بمیرم برای گرسنگی و تشنگی کشیدنتون. با چیپس و شکلات آخه؟ چقدر شما خون خوار بودید. چقدر حرمله‌این. وای خدایا حالم بده.‌...
اذان پخش می‌شود. باران می‌زند به سقف. توی تاریکی با موذن زاده همراه می‌شوم. آرام آرام شهادتین می‌خوانم. أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلٰهَ إِلَّا ٱللَّٰهُ. به یاد بچه‌های کوچک الفوعه. به یاد مادرهای کفریا. أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ ٱللَّٰهِ. فکر می‌کردم سخت ترین قسمت کتاب پانصد صندلی خالی، آن قسمت بود که دختر کوچک لیلی ازش پرسید: مامان اگه قرآن بخونم خدا به من موز می‌ده؟ وقتی لیلی دستپاچه شد. بغض کردم. وقتی ترسید بگوید نه و بچه غصه بخورد اشکم چکید. وقتی فکر می‌کرد توی این یک سال و نیم محاصره حتما بچه‌ها طعم خوراکی‌ها یادشان رفته، مثل بچه‌ها هق هق کردم. أشهَدُ أَنّ عَلیاً ولی‌َّالله. می‌زنم زیر گریه. باران می‌زند به سقف. موذن‌زاده اذان می‌گوید. من توی تاریکی چنبره می‌زنم دور خودم. مثل یک مار گزیده. مثل یک مادر که به ثانیه زندگی‌اش را در گذرگاه راشدین از دست داده. قصه فقط قصه‌ی حسرت، گرسنگی و انتظار هواپیما برای یک لقمه نان و کمبود دارو نبود. این یک قسمت از تاریخ شیعه‌ بود. شعب ابی‌طالب در عصر آسمان‌خراش‌ها و سلول‌های بنیادین، در عصر گوش فلک کر کردن اختراعات و ابتکارات بشر. قصه‌ی حسرت زندگی عادی در عصر راحتی‌ و امکانات. قصه‌ی قرن‌ها به خون کشیدن شیعه‌. أشهَدُ أَنّ عَلیاً ولی‌َّالله. خونمان را هم اگر بریزید به سرانگشت خونین، باز نام علی را می‌نویسیم. شیعه تمام نمی‌شود. نحن شیعة علی بن أبی طالب فی العالم لن نتخلى عن فلسطین ولا عن شعب فلسطین ولا عن مقدسات الأمة فی فلسطین. قولوا عنا رافضة، قولوا إرهابیین، قولوا مجرمین، قولوا ما شئتم واقتلونا تحت کل حجر ومدر، اقتلونا تحت کل حجر ومدر، إقتلونا تحت کل حجر ومدر، وفی کل جبهة وعلى باب کل حسینیة ومسجد، نحن شیعة علی ابن ابی طالب لن نترک فلسطین. ما شیعیان علی بن ابی طالب در جهانیم، از فلسطین دست برنخواهیم داشت، و نه از ملت فلسطین و نه از مقدسات امت در فلسطین. {به ما} بگویید رافضی، بگویید تروریست‌ها، بگویید مجرم‌ها… هر چه می‌خواهید بگویید، و ما را در هرگوشه و کنار که یافتید بکشید، و در همه‌ی جبهه‌ها و بر در هر حسینیه و مسجدی ما را بکشید، اما ما شیعیان علی‌بن‌ابی‌طالب فلسطین را تنها نخواهیم گذاشت.
خیلی اهل سفرنامه خوانی نیستم. اولین و آخرین سفرنامه‌ای که خواندم خالِ سیاه عربیِ حامد عسکری بود از سفر حج . خوشم آمد. "شامِ ملیتا" را توی کتاب‌خانه‌ام نشاندم. برای وقتی که دلم خواست بروم لبنان گردی. با میثم مطیعی و محمد مهدیِ سیار. آن موقع فکرش را نمی‌کردم که قرار است با چه حالی بخوانمش. فکرش را نمی‌کردم که قرار است خواندنش برایم جان فرسا باشد‌. با کلمه‌های محمدرضا وحید زاده همراه شدم. می‌خواستم خوش‌خیال باشم. فکر کنم هنوز سال نود و هفت است. لبنان درگیر انتخابات است. می‌خواستم زمان بایستد. چرخ‌ دندنه‌های ساعت‌ها از کار بیفتد. هنوز لبنان سید حسن داشته باشد. مردی که گوهر درخشان لبنان است‌. سال نود و هفت باشد و سید مقاومت درگیر برنامه‌ی فشرده‌ی انتخاباتی. مشغول یک سخنرانی مهم . فرصت نداشته باشد که شاعرهای ایرانی را ببیند. فدای یک تار مویش‌. همین که توی هوایی نفس بکشیم که سید حسن دارد کافی‌ست. لبنانِ بی سید حسن نصرالله؟ خدا نیاورد آن روز‌ را...
من هیچ کوه ندیده بودم که این چنین بر سر دست‌ها برود.
سلام از یه شب برفی^^🌨 چشم قلبی‌ام از دست و دلبازی اسفند ماه زیبا. هم به خاطر برف قشنگش و هم به‌ خاطر کتاب‌هایی که این‌روزها توفیق مطالعه‌شون رو دارم. کتاب این شب‌ و روزهام: اجاره نشین خیابان الامین... آماده‌این بیشتر ازش بگم؟
مکروبه🇮🇷
سلام از یه شب برفی^^🌨 چشم قلبی‌ام از دست و دلبازی اسفند ماه زیبا. هم به خاطر برف قشنگش و هم به‌ خاطر
اتفاقی که تو سوریه افتاد واقعا وحشتناک بود. بِاَبی أَنتَ وَ أُمّی یا اَباعَبدالله💔
"درگاهِ این خانه بوسیدنی‌ است". کتابی که قصد خواندنش را نداشتم. گذاشته بودمش آن بالا بالا‌ها. رویِ جعبه‌ی چوبی منبت‌کاریِ سوزن و نخ‌ها. جایی که دستِ علی بهش نرسد. دست خودم هم. بدون دلیل. مثل همه‌ی کتاب‌های نخوانده‌ای که توی دستم باد کرده. اما... قبول دارید کتاب‌ها به وقتش می‌آیند تا توی دل آدم بنشینند. فقط برای کنجکاوی یک صفحه خواندم. به خودم آمدم دیدم دارم همراه یک مادر زار می‌زنم. شهدا افتخار دادند به منِ ناچیز و حقیر و من از امشب میهمانِ خانه‌ی نورانی مادر عزیزشان هستم.
هدایت شده از خط روایت
پادکست خط روایت - اذان.mp3
زمان: حجم: 5.8M
📻﷽ 〰〰〰〰〰 وقتی لیلی دستپاچه شد. بغض کردم. وقتی ترسید بگوید نه و بچه غصه بخورد اشکم چکید. وقتی فکر می‌کرد توی این یک سال و نیم محاصره حتما بچه‌ها طعم خوراکی‌ها یادشان رفته، مثل بچه‌ها هق هق کردم. ✍ 🎙 〰〰〰〰〰 🔻روایت‌های زیبای شما هم می‌تواند شنیدنی باشد. 〰〰〰〰〰 @khatterevayat