#پارت183
به بازار که رسیدیم از پشت ویترین لباس ها را نگاه میکردم بیشتر مانتو ها همه جلو باز بودند البته بعضی از انها را ارش می پسندید و می گفت زیر چادر است دبگر اما من قبول نمی کردم .
بالاخره یک مانتوی مشکی که آخرای استینش سفید بود و رویش طرح گل های رز سفید بودچشمم را گرفت به ارش گفتم اوهم پسندید و وارد مغازه شدیم ؛ فروشنده یک خانم بود به همین دلیل خودم جلو رفتم ان مانتو را بهش نشان دادم و سایزم را هم گفتم درهمین حین تافن ارش زنگ خورد از طور حرف زدنش فهمیدم مادرش است وقتی قطع کرد می خواستم بپرسم چه کاری داشت اما به خودم گفتم« فضولی نکن شاید شخصی باشد » تا اینکه ارش خودش گفت:
ننه ام بود گفت زودتر بیاین یکم خرید دارم برای ناهار
- باشه بزار لباس رو پرو کنم بعد بریم.
لباس را که پرو کردم خیلی بهم میامد ارش هم پشت در منتظر بود و گفت :
خانم میشه ماهم ببینیم
تک خنده ای کردم و در را باز کردم با دیدنم لبخندی زد و گفت:
واای این خوشگل خانم رو ببین گفتم:
اذیت نکن ارش و در را بستم
لباس خودم را پوشیدم و بیرون زدم ارش رفت که پولش را حساب کند بعد هم امد و دستم را گرفت و به سمت ماشین رفتیم .
به خانه که رسیدیم اورفتمش وارد شد بعد هم من بعد از سلام و احوالپرسی از مادر ارش و عمه وارد اتاق مادر شدم فاطمه هم انجا بود و روی تخت دراز کشیده بود.
لباس هایم را با یک پیراهن سفید که عکس یک پنگوئن داشت عوض کردم و برسی به موهایم کشیدم و بیرون رفتم تا به مادر به پختن ناهار کمک کنم .
- کاری هست من انجام بدم مامان
- نه کاری نیست تو برو استراحت کن
- نه شما خسته شدید این همه غذا درست کردیداما من که کاری نکردم
- باشه اون سالادو اماده کن .
بعد از اماده کردن سالاد به اتاق رفتم.
ادامه دارد...