eitaa logo
روایتگران راهیان مکتب حاج قاسم سلیمانی(مجمع)
1.4هزار دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
1.7هزار ویدیو
8 فایل
کانال ترویج مکتب شهید حاج قاسم سلیمانی اهداف👇 ۱)اعزام راویان تخصصی مکتب ۲)برگزاری دوره وکارگاه آموزش تخصصی روایتگری وتربیت استاد،مربی وراوی مکتب ۳)اعزام کاروان راهیان مکتب به استان کرمان ۴)برگزاری کنگره ویادواره حاج قاسم ⚘سیاری ۰۹۱۰۰۲۳۷۶۸۷ @Mojtabas1358
مشاهده در ایتا
دانلود
7.12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷حاج قاسم سلیمانی رضوان الله علیه : همیشه بهترین آدم ها اگر بدترین همراه هارو داشتند شکست خوردند و بالعکس بدترين آدم ها بهترین همراه ها رو داشتند و پیروز شدند. -فدا❤ 💠:http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani ------------------------------------------
✨📚✨﷽✨📚✨ 📚✨📚✨ ✨📚✨ 📚✨ ✨ صلوات ‌‌و سلام خداوند برارواح طیبه ی شهیدان 📖روایت «» 🔸خاطراتی از سردارشهید حسین بادپا 🔹فصل پنجم: روایات سوریه 🔸صفحه: ۲۳۷-۲۳۸-۲۳۹ 🔻قسمت: ۱۴۱ همرزم شهید: رسول محمودآبادی این قصه ی عربی حرف زدن حاج حسین، سر دراز داشت. یک بار من و حاج حسین برای دیدار با علمای اهل سنت رفتیم منطقه ی قنیطره. همیشه سعی می کردیم اینجاها که می رویم، حتماً با مترجم باشیم. آن روز نمی دانم چرا دلم شور می زد. به حاج حسین نگاه کردم و گفتم《جان من، بیا یه امروز رو بی خیال عربی حرف زدنت بشو! خواهش می کنم امروز رو استثنائاً بی خیال شی!》. همین که رسیدیم، دوباره گفتم《حاج حسین، خیالم راحت باشه؟》. خندید و گفت: سعی می کنم؛ ولی قول نمی دم. رفتیم و جلسه شروع شد. یکهو دیدم وسط حرف زدن آن ها، حاج حسین، حرفی را زد که به همه برخورد. یکی از آن ها به شدّت عصبانی شد. از جایش بلند شد. می خواست جلسه را ترک کند. به حاج حسین اشاره کردم و گفتم《پاشو بغلش کن، صورتش رو ببوس و عذرخواهی کن.》. حاج حسین پا شد. همین که داشت صورت آن آقا را می بوسید، باز حرفی گفت که طرف از شدّت عصبانیت صورتش سرخ شد. رو کردم به مترجم، و گفتم《پا شو ، پا شو ... کار خودته!زود موضوع را حل کن تا حاج حسین با این عربی حرف زدنش، دسته گل دیگه ای به آب نداده!》. مترجم با صدای بلند خندید. گفت《حاج رسول، من چی رو حل کنم؟! حاج حسین، فحش هایی داد که نه من، ده تا مترجم دیگه هم که بیان، نمی تونن این موضوع را جمع و جور کنند. اصلاً قابل حل نیست. به خدا طرف حق داره فرار کنه.》. چاره ای ندیدم و فوری خودم پا شدم. دست آقا را گرفتم و گفتم《بابا، این طرف، مجنون است؛ مجنون...》. خلاصه،به هر بدبختی ای بود،آن جلسه تمام شد. سوار ماشین که شدیم، حاج حسین گفت《دستت درد نکنه!ما را که مجنون هم کردی!》. گفتم《بابا، تو که مجنون بودی. فقط قرار بود این قضیه بین خودمون باشه. با این کارِت، بقیه هم فهمیدند!》. 👇 🌷 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┅ ❥❥❥ ┅ لینک کانال روایتگران راهیان مکتب حاج قاسم 🍀⚘🍀⚘🍀⚘ http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani ✨ 📚✨ ✨📚✨ 📚✨📚✨ ✨📚✨📚✨📚✨
13.65M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مرز ما است، هرجا اوست آن جا خاک ماست -فدا❤ 💠:http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani ------------------------------------------ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🌺در روز خواستگاری و آشنایی اول با لباس خاکی وارد شد عبدالمهدی با یک موتور با لباس خاک آلود از ماموریت برگشته بود و با همان لباس آمد خانه ما تا از مادرم، من را خواستگاری کند. مادر و پدرم برای ازدواج من خیلی سخت گیر بودند. شهید در جلسه اول آشنایی که مادرم حضور داشت فقط قرآن می خواند و مادر از تلاوت او بسیار خوشش آمده بود و به من گفت: آقای مغفوری مرد زندگی است. وقتی ازدواج کردیم جهیزیه من تقریباً از وسایل قیمتی بودند و شهید مغفوری که متوجه شد از من خواست ظروف، پرده ها و قالی ها را تعویض کنیم. با درآوردن پرده های خانه، موافقت کردم. شهید روی قالی های خانه نمی نشست. می گفت: نشستن روی این قالی ها من را از یاد محرومان غافل می کند، او یک فرش ساده مانند حصیر تهیه کرده بود و یک گوشه خانه گذاشته بود و زمانی که در خانه بود روی این فرش می نشست. ❤️ ❤️ _._._._._🌷♡🌷_._._._._ 🌷 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┅ ❥❥❥ ┅ لینک کانال روایتگران راهیان مکتب حاج قاسم 🍀⚘🍀⚘🍀⚘ http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✨📚✨﷽✨📚✨ 📚✨📚✨ ✨📚✨ 📚✨ ✨ صلوات ‌‌و سلام خداوند برارواح طیبه ی شهیدان 📖روایت «» 🔸خاطراتی از سردارشهید حسین بادپا 🔹فصل پنجم: روایات سوریه 🔸صفحه: ۲۳۹تا ۲۴۱ 🔻قسمت: ۱۴۲ همرزم شهید: رسول محمود آبادی حسین سعی می کرد نماز هایش را توی حرم بخواند. آنجا با نماینده ی ولی فقیه هم آشنا شده بود. زیارت کردنش،خیلی خاص بود! می گفت «حاج رسول، خدارو شکر، اینجا من دوتا زبون یاد گرفتم: یکی زبان عربی...» می خندیدم و می گفتم این یکی که به درد بی بی ات می خوره! دیگه؟ می گفت «زبان حضرت زینب(س) با خانم زینب (س) که حرف می زنم، معمولا جواب می گیرم. با فاصله ای کم از ضریح، با احترام می ایستاد. با صدای بلند، با خانم درد و دل می کرد. راحت اشک می ریخت. راست می گفت؛ زبان حضرت زینب(س)رایاد گرفته بود. آن قدر قشنگ حرف می زد که هر کسی کنارش بود، به وادی دیگری می رفت. 🔻قسمت: ۱۴۳ ‌همرزم شهید: رسول محمود آبادی حدود یک ماه ونیم می بایست برای جذب نیرو در منطقه زینبیه، اقداماتی را می کردیم. در همین وقت کم، حاج حسین، با اکثر افراد شاخص از روحانی گرفته تا هتل دار، کاسب وتاجر و....آشنا شده بود. یکی از برادر ها آمد پیش من، گفت: با این روشی که آقای بادپا پیش می ره، تا سال آینده، به احتمال زیاد، اورا به جای بشار اسد، رئیس جمهور، می گذارند! 🔻قسمت: ۱۴۴ همرزم شهید: رسول محمود آبادی حاج حسین، آدم فعال و پر کاری بود. اگر می دید کاری روی زمین است، بدون هیچ ابایی انجام می داد. برایش مهم نبود این کار سبک است یا سنگین؛ زیاد است یا کم. در بیشتر موضوعات که پیش می آمد صاحب نظری بود. نظرش را می داد، بحث می کرد و گاهی هم راهنمایی. همیشه حرفی برای گفتن داشت. تو این مدت، خیلی به حسین علاقه پیدا کرده بودم. اگر روزی نمی دیدمش ،دل تنگش می شدم. حسین مسئول یکی از خط ها شده بود که هم عراقی ها در آنجا کار می کردند،هم سوری ها. این مسئولیت جدید باعث شد که ما از هم جدا شویم؛ ولی موجب نشد که دیگر او را نبینم. سعی می کردیم تقریبا هر روز چند ساعتی کنار هم باشیم. حالا به حرف خانمش رسیده بودم که گفته بود حیف است حسین در رختخواب بمیرد!حق حسین، شهادت بود. شاید دنبال شهادت نیامده بود. او بعد از شهادت دوستانش در جنگ تحمیلی احساس دین می کرد و برای ادای تکلیفش آمده بود.؛ ولی یقین داشتم که حسین، ماندنی نیست. 👇 🌷 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┅ ❥❥❥ ┅ لینک کانال روایتگران راهیان مکتب حاج قاسم 🍀⚘🍀⚘🍀⚘ http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani ✨ 📚✨ ✨📚✨ 📚✨📚✨ ✨📚✨📚✨📚✨
14.81M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارسال سلاح توسط حاج قاسم سلیمانی به فلسطین از جایی که فکرش را هم نمی‌توانید بکنید! 🌷 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┅ ❥❥❥ ┅ لینک کانال روایتگران راهیان مکتب حاج قاسم 🍀⚘🍀⚘🍀⚘ http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✍روایت علامه آیت الله جوادی آملی دامة برکاته از امضای کفن شهید حاج قاسم سلیمانی... 🌷 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┅ ❥❥❥ ┅ لینک کانال روایتگران راهیان مکتب حاج قاسم 🍀⚘🍀⚘🍀⚘ http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
📸 توصیه تأمل‌برانگیز حاج قاسم سلیمانی به برادرزاده‌اش حاج قاسم سلیمانی: مهدی جان! ۱- تمام کسانی‌که به کمالی رسیدند، خصوصاً کمالات معنوی که خود منشأ و پایه دنیوی هم می‌تواند باشد، منشأ همه آنها سحر است. سحر را دریاب. در سن شما تأثیری شگرف دارد اگر چندبار آن را با رغبت تجربه کردی، لذت آن موجب می‌شود به آن تمسک یابی. ۲- زیربنای تمام بدی‌ها و زشتی‌ها دروغ است. ۳- احترام و خضوع در مقابل بزرگترها خصوصاً پدر و مادر؛ به خودت عادت بده بدون شرم دست پدر و مادرت را ببوسی، هم آنها را شاد می‌کنی و هم اثر وضعی بر خودت دارد. عمویت ۹۱/۸/۱۷ -فدا❤ 💠:http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani ------------------------------------------