#تلنگر
شهیدی که رهبر به مزارش میرود !!
#شهیدطالب_طاهری
طالب ۱۷ سال بیشتر نداشت که
توسط منافقین ، زنده زنده ، گوش و بینی اش را بریدند و یک چشمش را از حدقه درآوردند ؛
با اُتو کل بدن طالب را داغ کردند و آب جوش روی تمام بدنش ریختند ،
با شیشه خرده پوستش را جدا کردند و در آخر هم گفته شده زنده به گورش کردند!!!
خواهر شهید میگویند :
مادرم از وقتی فهمید که طالب را با اتو بدنش را داغ کردند و سوزاندند بیشتر از ۳۰ سال است که دست به اتو نزده😭
👈 اولین گام پاسخگوی شهدا بودن ، بصیرت است....
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊
اینجا محفل دلدادگان شهداست
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊
در محضر شهدا
دلدادگی
🎆ڪمپرسے ها صف به صف، منتظر حرڪت به سوے خط بودند..
و بچه ها با تجهيزات ڪامل، در انتظار صدور فرمان حرڪت!
قرار بر این بود فرماندهان گردان و گروهان
براے راهنمايے راننده،
روے صندلے جلو بنشينند.💢
ميدانستم احمد حاضر نيست بچه ها را عقب ڪمپرسے تنها بگذارد
و صندلے جلو را براے نشستن انتخاب ڪند.
از دور او را یافتم ؛همانطورڪـه پيش بينے ڪرده بودم،
عقب ڪمپرسے ڪنار بچه هاے گردان نشست
و دستور حرڪت داد.✌️🎆
#شهید_احمد_عبدالهی
#فرماندهِ_بےریا👌💫
اینجا محفل عاشقان شهادت است
#خدا_عاشقش_شد✨
اوایل ازدواجمان
برای شهادتش دعا میکرد 🌹
می دیدم که بعد از نمـاز
از خدا طلب شهادت میکند...
نمازهایش را
همیشه اول وقت میخواند،
نماز شبش ترک نمیشد☝️
دیگر تحمل نکردم ،
یک شب آمدم و جانمازش را جمع کردم😐
به او گفتم: تو این خونه حق نداری
نماز شب بخونی☝️، شهیـد میشی!😢
حتی جلوی نماز اولوقت او را میگرفتم!
اما چیزی نمیگفت ....
دیگر هم نماز شب نخواند !😞
پرسیدم :
چرا دیگه نماز شب نمیخونی؟
خندیــد و گفت :
کاریو که باعث ناراحتی تو بشه
تو این خونه انجام نمیدم☺️
رضایت تو برام از عمل مستحبی مهمتره،
اینجوری #امام_زمان هم راضی تره ...❤️
بعداز مدتی برای شهادت هم دعا نمیکرد،
پرسیدم: دیگه دوست نداری شهید بشی؟!
گفت: چرا ، ولی براش دعا نمیکنم!
چون خودِ خدا باید عاشقم بشه
تا به شهـــادت برسم ...✨
گفتم : حالا اگه تو جوونی
عاشقــت بشه چیکار کنیم؟؟
لبخندی زد و گفت:
مگه عشق پیر و جوون میشناسه؟!🕊🌺
✍ به روایت همسر شهید
#پاسدار_مدافع_حـرم
#شهید_مرتضی_حسین_پور🌹
#فرماندهی_شهید_حججی
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊
ااینجا محفل رهروان شهداست
الگوهای شهادت
دفترچه خاطرات📝
✍ تازه وارد بودم.
عراقى ها از بالاى تپه ديد خوبى داشتند. دستور رسيده بود كه بچه ها آفتابى نشوند.
تو منطقه مى گشتم، يك جوان بيست و يكى دو ساله، با كلاه سبز بافتنى روى سرش، رفته بالاى درخت، ديده بانى مى كرد.
💢صدايش كردم «تو خجالت نمى كشى اين همه آدمو به خطر ميندازى؟»
آمد پايين و گفت «بچه تهرونى؟»
گفتم «آره، چه ربطى داره؟»
♻️گفت «هيچى. خسته نباشى. تو برو استراحت كن من اين جا هستم.»
هاج و واج ماندم. كفريم كرده بود. برگشتم جوابش را بدهم كه يكى از بچه هاى لشكر سر رسيد.
☘هم ديگر را بغل كردند، خوش و بش كردند و رفتند.
بعدها كه پرسيدم اين كى بود، گفتند «مهدى زين الدين.»
#شهید_مهدی_زین_الدین
📚منبع : برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | احمد جبل عاملی
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊
اینجا محفل دلدادگان شهداست
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊
#خـــاطرات_شهدا
توی جوّ آن روز کردستان خنده رو بودن واقعا نوبر بود.
مسئول باشی و با آن سر و ریش بور و آشفته هزار تا کار برعهده ات باشد و هزار جای کارت لنگ بزند و هزار جور حرف بهت بگویند و هر روز خبر شهادت یکی از بچه هایت را برایت بیاورند
و چند بار در روز بخواهی نفراتت را از کمین ضدّ انقلاب دربیاوری و نخوابی و نقشه بکشی و سازمان دهی بکنی و دست آخر هنوز بخندی ، واقعا که هنر می خواهد. بعضی از بچه ها توی اوقات استراحت ، جدول درست می کردند ، توی یکی از این جدول ها نوشته بود ، مردی که همیشه می خندد.
جوابش یازده حرف بود.
یکی با مداد توش نوشته بود محمد بروجردی.
بقیه هم یاد گرفته بودند ؛ از این جدول ها درست می کردند.
می نوشتند ، توپ روحیه ، مسیح کردستان ، بابای بسیجی ها و....
#شهیدمحمد_بروجردی
📕 یادگاران ، ج12
🌹 اللهم عجل لولیک الفرج...🌹
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
محفل عشق ، رهروان راه شهدا
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
در مدرسه عشق
تو کلاس شهادت
پای درس شهدا
سردار شهید حسن آبشناسان
معاون نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران
دفترچه خاطرات همسر📝
💠 شروع زندگیمان #ساده بود و در عین حال باصفا. نمیشد گفت خانه! دو تا اتاق اجاره کرده بودیم که نه آشپزخانه داشت نه حمام. کنار در یکی از اتاقها، یک تورفتگی بود که حسن برایش دوش گذاشته بود و شده بود #حمام. زیر پله هم یک سکوی آجری بود که چراغ سه فتیلهی خوراک پزیمان را گذاشته بودیم رویش، شده بود #آشپزخانه. به نظر من خیلی قشنگ بود، خیلی هم #ساده.
📙نیمه پنهان ماه،ج ۱۲،ص۱۸
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊
اینجا محفل دلدادگان عشق است
عشق به شهدا و شهادت
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊
الگوهای شهادت
عارف لشکر ثارالله کرمان
سردار شهید محمد حسین یوسف اللهی
دفترچه خاطرات همرزم📝
🦋🍃رمقے در تنش نمانده و خون زیادے از دست داده بود ..
به بیمارستان اسلامشهر ڪه رسیدیم، تقریباً بیهوش شده بود!
در همان لحظات وقتے به صورت اتفاقے نگاهم به چهره اش افتاد، متوجه تڪان خوردن لب هایش شدم ..؛
بیشتر ڪه دقت ڪردم، دریافتم ڪه حسین درحال گفتن ذڪر است ..♥️
[راوے:همرزم شهید مهدی شفازند
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
اینجا محفل عاشقان شهداست
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
در مکتب شهادت
در محضر شهدا
✍ده سال با محمد زندگی کردم ،
هیچوقت یاد ندارم بی وضو باشه ، به نماز اول وقت فوق العاده اهمیت می داد ،
💢مسافرت که می رفتیم تا صدای اذان رو می شنید ، توی بیابون هم بود می ایستاد ،
بارها بهش می گفتم ،
مقصد که نزدیکه ، نمازتون رو شکسته نخونین ، بذارین برسیم خونه ، نمازتون رو کامل و با خیال راحت بخونین.
ولی محمد می گفت ،
شاید توی همین راه کوتاه ، عمرمون تموم شد و به خونه نرسیدیم ؛ الان می خونم تا تکلیفم رو انجام داده باشم ؛
اگه رسیدیم خونه ، کامل هم می خونم....
🌷سردارشهیدمحمّد_بروجردی
📚مسیح کردستان
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊
اینجا محفل عاشقان شهداست
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊
💢 هر #جمعه در یکی از کوچههای محله بازی #والیبال برگزار میکرد
💢 و در کنار ورزش درسهای معنوی و #اعتقادی را به بچهها آموزش میداد،
💢 طوری که آنها با شنیدن #اذان دست از بازی میکشیدند و برای #نماز آماده میشدند و همانجا نماز جماعت به جا میآوردند.
#شهید_ابراهیم_هادی🌷
#درس_اخلاق
#هادی_دلها
🌷شهدارا یاد کنیم با ذکر صلوات
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷? اینجا محفل عاشقان شهداست
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊
❣️عاشقانه_شهدا
💠 #مرد_کچل...
💕زمستون که شد...
واسه اینکه فضای خونه گرم بمونه...
جلو ایوونو پلاستیک کشید...
شبا میشِستم کنار پنجره و...
گوشه ی پلاستیکو ميزدم بالا و...
زل ميزدم به خيابون...
تا ببینم كِی ماشینش پیدا میشه...❤️
💕خانه مون سر ۴راه بود...
واسه همین از هر طرفی که میومد میدیدمش...
ماشینشو که میدیدم...
سریع پا میشدم و...
خودمو سرگرم کاری نشون میدادم...
تا مثلا نفهمه این همه چشم براش بودم...
💕یه بار که حواسم نبود...
همون جوری رو به پنجره ماتم برده بود...
یهو از پشت سر صداشو شنیدم که گفت...
"بابا این در و پنجره ها هم شکلتو یاد گرفتن...
بس که نشستی اونجا..."
خودشم یه کارایی میکرد...
که فاصله ی بینمون کمتر شه...
💕یه روز صبح که از خواب پاشدم...
چشامو که وا کردم...
دیدم یه مرد ...
با کله ی کچل...!
نشسته بالا سرم و زل زده بهم...
اولش ترسیدم...
ولی بعد دیدم عههه...
این که آقا مِهدیه...❤️
موهاشو با نمره ی هشت زده بود...
💕پرسید...
"چطور شدم و زد زیر خنده...😁
خنده هاش مخصوص خودش بود...❤️
لب زیریش اول کمی به یه طرف متمایل میشد...
بعد لب بالا...
با هم باز میشدند...
خیلی قشنگ بود خندیدنش...❤️
نمیدونستم چه توقعی باید از زندگی داشته باشم...
اللهم عجل لولیک الفرج
──┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅──
اینجا محفل عاشقان شهداست
❤️❤️❤️💘❤️❤️❤️