eitaa logo
ملجأ
167 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
249 ویدیو
7 فایل
هرکس مشکل داره لطفا لفت بده عقده هاتون رو با گزارش زدن خالی نکنید مرسی اه https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_14a8yp2&btn=نیلان https://abzarek.ir/service-p/msg/3703283
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از کلاغ از Westside؛
هدایت شده از کلاغ از Westside؛
" تیک ، تاک ! " دیوار های تالار پر از ساعت بود. چند مرد درحال برداشتن ساعت های به پایان رسیده بودند و چندی دیگر در حال قرار دادن ساعت های جدید. صدای تیک تاک، به سکوت مجال خودنمایی نمی‌داد. میزی از جنس چوب های سنگین و تیره رنگ، درست وسط تالار قرار داشت. میز به زیبایی صیقل خورده بود و خوب براق شده بود. ابهتی داشت که گویا صاحب تالار خود میز بود. مردی، پشت میز نشسته بود. عینکی ته استکانی زده و مشغول بررسی چند برگه بود. پوستش رنگ پریده بود و شانه هایش افتاده. بی آن که سرش را بلند کند با صدایی رسا پرسید: «چه می‌خواهی دخترک؟» انگشتانم که در جیب های پالتویم بودند را کمی بیشتر فشردم. به آرامی گفتم: «عمر بیشتری میخواهم.» سرش را بالا نیاورد. گویا هزاران بار این خواسته را از بزرگ و کوچک شنیده بود. گویا ترس دیگران از مرگ، دیگر برایش مهم نبود. گفت: «هنوز جوانی، عمر تو را نمی‌گیریم.» لب هایم را تر کردم و گفتم: «برای خود عمر نمیخواهم.» با حرفم کنجکاو شد، تکانی که به ابروانش خورد را توانستم ببینم. پرسید: «برای خودت عمر نمیخواهی؟» سرم را به چپ و راست تکان دادم. از بالای عینکش نگاهم کرد. با همان صدای رسا پرسید: «پس چه؟» گفتم: «عمر را برای پدر و مادرم می‌خواهم. و همچنین برای خواهرم. اگر ممکن است، پدربزرگ، مادربزرگ، خاله و دیگر اعضای خانواده را از عمر بیشتر دریغ نکنید.» نگاهش کمی بیشتر بر روی صورتم ماند. گفت: «آنها سال ها پس از این قرار است زندگی کنند. نمی‌خواهد نگران عمر آن ها باشی.» گفتم: «می‌دانم. اما من میخواهم بیشتر در کنارشان بمانم. بیش تر به چهره هایشان زل بزنم و بیش تر با آنها بخندم. من روز های بیشتری برای زندگی با آنها می‌خواهم.» پسری کوتاه قد کنارش آمد. مرد خم شد تا پسر در گوشش سخن بگوید. سپس باز به حالت عادی برگشت و گفت: «شنیده ام بیشتر ساعت ها، سرت را با بازی های ویدئویی گرم می‌کنی.» گفتم: «عطش و عذاب زمان های بیشتر را فقط با بازی ها می‌توانم کم کنم.» لبخندی زد. به تلخی قهوهٔ محبوب پدرم. سپس با همان تلخی گفت: «بگذار از زبان جوانانی چون خودت تو را نصیحت کنم. اگر در این فراموشی غرق شوی، مطمئن باش روزی واقعا دیر می‌شود.» پس از این، باز سر پایین انداخت و چیزی بر روی برگه نوشت. با صدای بلندی گفت: «حال برو. برو که خبرم داده اند که مادرت نگران است.» - میکائیل بیانکی
یادم رفت یه پست هم باید فور بدم😅
https://eitaa.com/piyanistoqaanos/4160 یه نفر چقدر می‌تونه احمق باشه آخه
هدایت شده از نازنین
20 روز 20 تا کار مثلا رندوم☁️ روز1 ☆یه چیزی که همیشه توی کیفته روز2 ☆سه تا ایموجی که بیشتر استفاده می‌کنی روز3 ☆یه عکس از دست‌خطت روز4 ☆والپیپر گوشیت روز5 ☆یه عکس از لیوان، ماگ یا بطری‌آبت روز6 ☆یه آهنگ بفرست روز7 ☆امروزت رو با ۵ کلمه توصیف کن روز8 ☆چرا این اسم رو برای چنلت انتخاب کردی؟ روز9 ☆آخرین چیزی که خریدی روز10 ☆آخرین عکس گالریت روز11 ☆یه نقاشی کوچولو بکش روز12 ☆یه عکس از آسمون امروز روز13 ☆سه تا اپلیکیشنی که بیشتر از همه استفاده می‌کنی روز14 ☆سه چیزی که حالتو خوب می‌کنه روز15 ☆یه وسیله‌ای که همیشه همراهته روز16 ☆رنگ مورد علاقت روز17 ☆خط‌خطی ساده بکش و قشنگش کن روز18 ☆یه هدف کوچیک که این ماه داری روز19 ☆یه استیکر یا گیف مورد علاقت بفرست روز20 ☆خاطره یه روز از این هفته که جالب بوده رو بنویس 🌊اگه دوست دارید فور بزنید با هم انجام بدیم💃
ملجأ
🦊☁️
منظورت چیه که انقدر نازههههههه