دوساعت پیش پسر بزرگه اومد کوچولورو برداشتیم رفتیم جگرکی برای اینکه فسقلی چند ساعت بود هیچی نخورده بود دیگه با رانی سرگرمش کردم یکم غذا خورد خداروشکر اومدیم خونه اروم گرفت خوابید بچم
به پسربزرگه میگم این چند ساعتی که چیزی نمیخورد من حالم بد بود عذاب وجدان بدی داشتم که اب میخورم
خلاصه که امشبم به خوشی دور دور شبونه سه نفری تموم شد (ʘᴗʘ✿)
.
چون صبح، زیر خیمهی دلگیرِ آسمان
در آرزوی یک نفسِ بیغمانهایم. . .
از دیشب بگم که بعد از نماز صبح مادر پسری از خستگی بیهوش شدیم چند ساعتی خوب بود که دوباره کوچولو بیدار میشد میخوابید و چندبار گذاشتم رو پام تا صبح یک ساعتی هست بیدار شدیم ناهار خوردیم بچم تبش اومده پایین خیلی بهتر شده ولی حال ندارهಥ╭╮ಥ
خیلی یهویی دلم برای کلاس طراحی تنگ شد یادش بخیر روزای جالبی اونجا سپری کردم
از ساعت ۵ تا نزدیکی ۸ خیلی چرت بود
۸ نیم رسیدم خونه مامان و الان یکم اعصابم راحت تره
﹏خونـهِامنِمآمانـی˖⑅
نمیدونم چرا هر فیلم و سریالی که میبینم پارک شین هه بازی کرده سریع دانلود میکنم¯\_༼ᴼل͜ᴼ༽_/¯