.
سبزی سجدهی ما را به لبی سرخ فروخت
عقل با عشق کنار آمده، میبینی که. . .
بابت خیلی چیزا ناراحتم ولی براشون گریه نمیکنم و به زندگی روزمره کوچیکم رسیدگی میکنم صبح آفتابی مو شب تاریک میکنم این روند تکرار میشه بدون اینکه اون ناراحتی ها رفع بشن . .
خودم و غرق کردم تو کار و زندگی تا فقط فکر نکنم فکرای تو سرم مثل موریانه هستن مغزم و میخورن میرن جز نابودی اثری از خودشون نمیزارن. .
خستم خستم از همین فکرای کوفتی چرا نمیتونم حافظه بلند مدتم و پاک کنم؟ ایکاش میشد جز حال بد چیزی پیدا نمیشه توشون من نمیخوامشون لعنتیا جا خوش کردن محکم نشستن
دلم تنگه هنوز یبار نرفتم اونجا میدونم وقتی برم جای خالیش خیلی میاد تو چشمم و ناراحتیم بیشتر میشه ولی میخوام برم اون زن بیچاره تنهاست یکم پیشش بمونم شاید دل تنگیم رفع شد هوم؟
امان امان از این حالی که میاد سراغم و تموم شدنش از دستم خارجه حتی اونقدر این فکرای کوفتی مزخرفن که حالت تهوع میگیرم از وجودشون داخل سرم