چندروزه فکرم مشغول رفتن از این خونست. .
تو این خونه روزای خوبی و گذروندیم خندیدیم گریه کردیم تجربه های جدید کسب کردیم خسته شدیم بلند شدیم بعضی وقتام جا زدیم . .
تو این خونه بهترین خبر که مادر شدنم بود و فهمیدم. .
تو این خونه فسقلی اومد پیشمون این خونه توش پراز خاطرات سه سالگی پسر کوچولومون هست. .
همه جای خونه پر از خاطرات بزرگ و کوچیکه. . .
وقتشه که این دفتر ببندم و دفتر جدیدی باز کنم
من عاشق تجربه کردن کارای جدید چیزای جدیدم ناراحت نیستم خوشحالم و همچنین منتظر. .
تا برم برای دیدن خونه زندگی پر هیجانی که منتظرمونه. .
#خونهامن
.
زعفران ِلب سرخ تو ببين كی گفتم ،
آخرش كار دهد دست خراسانیها . . .
فسقلی و بردم حموم حاضرش کردم خودمم حاضر شدم کیفمم اماده کردم که بریم ناهار هرچی دیرتر بریم بهتره
امروز اینطوریه که مادرشوهر غذایی درست کرده که من خوشم نمیاد فقط خیلی کم از خورشت بادمجون خوردم که گشنم نشه حالا با جاری خانوم باید یه عالمه ظرف بشوریم که تموم بشه
البته رژیم قندی که میگرفتم یکم ول شده بود چون حوصله نداشتم کنترل کنم از دیروز شروع کردم
امیدوارم قندم بالا نره با این کنترل کردن ها