«منِفیالحال»
سومین و آخرین دیدار. | تیرماه ۱۴۰۵
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
زیستن در مأمن.
هدایت شده از صندوقچهٔ نامه.
شناسنامهام را گم کردم. از سهلانگارییهایم بیزارم. مامان دلداریام میدهد.مامان میگوید: «آدم ها هر روز کلی چیز گم میکنند،مشکلی نیست. اصلا این چیزها برای گم کردنند.»
شاید اگر یک سال پیش این اتفاق میافتاد مثل یک فاجعه با آن برخورد میکردم اما حالا نه. ببین،جنگ شده مردم شناسنامه که پیشکش خانههایشان را از دست دادهاند. دیگر چه اهمیتی دارد چند تا قلهوالله بخوانم تا پیدا شود؟مردم بچههایشان را گم میکنند و بعد هم اعلامیهی گم شدنش را روی دیوار دکهی پارک میزنند. مردم خودشان را گم میکنند و ماهها افسرده گوشهی اتاق مینشینند. پیرمردهایی که آدرسشان را فراموش میکنند ، خانه را گم میکنند و دیگر هیچ وقت برنمیگردند.مردم چیز هایی را گم میکنند که برایشان المثنیی نیست.یادگاریهایی را گم میکنند که دیگر هیچ وقت، هیچجا پیدا نمیکنند. حالا که فکر میکنم چقدر خوشانسم که فقط شناسنامهام را گم کردم.
یحیی.
اونجایی دچار شکست میشم که بحثکردن با افراد بر سرِ تصمیمگیری در مورد مهمترین و اساسیترین مباحث زندگیم مواقعی رخ میده که من لبهی پرتگاهِ فروپاشی روانی قرار دارم و نیاز واقعی و بالقوهی من در اون لحظه بغله، نه استدلال آوردن بر سرِ بایدها و نبایدها و نشایدها.
داغ ماکان و امیرعلی و همهی ۱۶۸تا بچهی نازِ میناب، میشه بغض و وقتی این بغض رو قورت میدم، مثل مذاب تا ته وجودمو میسوزونه. عمق ماجرا خیلی وحشتناکتر از این حرفاست. کودک بیگناه و پاکه. متوجهی دعواهای حزبی و سیاسی و جناحیِ مسخره و پوکِ ما بزرگا هم نیست. ماکانها و امیرعلیها هنوز مشقِ زندگی مینوشتن، نه وصیتِ نانوشتهی خودشون رو. امّا عدهای هنوز دارن روی خون ماکانها و امیرعلیها میدون و با صدای بلند حرومزادگیشونو جار میزنن. اونها فقط بچههایی بودن که هنوز تازه داشتن یاد میگرفتن حرفِ «جیم» رو چطوری مینویسن تا بتونن کلمهی «جنگ» رو رسم کنن. مادران بیچاره و خونبهدل شدهشون بارها برای آینده و بلوغ و دانشگاه و ازدواج دستهگلاشون حرص خورده بودن و چین به پیشونی انداخته بودن. پدرهاشون سگدو میزدن که چیزی برای این بچهها کم نیاد و تنها دغدغهشون بازی توی کوچههای شرجی جنوب باشه. وقتی فیلمهای خندیدن و گریه کردن و زندگی کردنِ این «آرزوهای بر باد رفته» رو میبینی به ناگاه بدنت یخ میزنه و مو به تنت سیخ میشه از اینکه چطور این خبر و این رنج به تو رسید امّا تو هنوز نفس حروم میکنی. من نمیدونم عصارهی وجودتون از کدوم مادهی نجسیه که خونوادههای داغبهدلدیدهی این بچهها، این بچهها و این آرزوهارو مسخره میکنید، حرف یاوه میزنید و به حروملقمگی خودتون و متعفنبودنِ خونوادهتون میخندید. که تف بر ذاتِ حرومزادهی وطنفروشی که سنگی رو تو سینه حمل میکنه که برای این ماجرا آب نمیشه. صدای جنوبجنوبش گوش همهی رو کر کرده امّا تخم بیناموسی افتاده تو گلوش و صداش برای میناب و جنایات مشابهش خفه شده. میناب و مدرسهای که ازش چند قاب عکس، چندتا اسباببازیِ یتیمشده، چند لباس تاخورده و یه اتاقی که دیگه هیچوقت از توش صدای «مامان» نمیاد مونده. شما نطفهشبههناکها چرا ترسیدید و به خود لرزیدید که فقط یه استوری بذارید برای این بچهها؟ آنفالوت میکنن؟ بیوجود و بیمایهای. من نمیدونم آدم باید چقدر از انسانیت فاصله گرفته باشه که بتونه روی داغِ چنین خانوادههایی حرفی بزنه که بوی تمسخر بده. چطور میشه به چشمهای مادری نگاه کرد که حتی نمیدونه مزارِ فرزندش کجاست، و باز هم دل آدم نلرزه. با اینحال شما نهتنها چیزی نمیگید، بلکه خفههم نمیشید و نمک میشید رو زخمِ این آدمیزادها. بدونِ هیچ غلو و گزاف و مبالغهای، از عمقِ وجودم، از تهِ تهِ اون بخش از جونم که هستیم ازش نشات میگیره؛ میخوام من جای ماکان باشم. من جای امیرعلی باشم. من تیکهتیکه بشم ولی ماکان بگه حاضر. من جاویدانپیکر بشم امّا امیرعلی بخنده. توی سیاهچالهی مغزم هیچوقت، حتی برای ثانیهای فکرشم نمیکردم قلبم برای بچههایی که حتی یکبار هم ندیدمشون گداخته بشه. شماها تنها آرزوی بر باد نرفتهی ما بودید. تنها رود خشک نشده، تنها درخت تبرنخورده، تنها شهر ویران نشده، تنها سیب کرم نخورده، تنها باغ مریض نشده ..
دفعهی بعد که اون بلارو سرِ برادر یا پدر یا همسر خودتون آوردن هم لطفاً هشتگِ نه به اعدام رو ترند کنید. مرث.
به روم نیارید که قد و قوارهم به این صحبتا نمیخوره، امّا روحیهی بلندپروازانهم عجیب دنبال شهادته. همین.
«منِفیالحال»
دفعهی بعد که اون بلارو سرِ برادر یا پدر یا همسر خودتون آوردن هم لطفاً هشتگِ نه به اعدام رو ترند کنی
دو نکته. اول اینکه اعتراضات دیماه در قالب راهپیمایی به صورت نرمال در حال برگزاری بود که عدهای بنا بر خواسته و منافع شخصیشون تصمیم گرفتن جوونهای مارو به جونِ هم بندازن و از دل این درگیری به اهدافی که میدونیم برسن. دوم اینکه آدم عادی نمیتونه به این درجه برسه که به راحتیِ آب خوردن کسی رو زندهزنده آتش بزنه، به پیکرش با چاقو ضربه بزنه و در آخر بیاحترامی کنه. آدم عادی نهایتاً از شدت خشم شروع کنه به کتک زدن و درگیری فیزیکی. این ناعزیزان قطعاً آموزشدیده بودن.