حنانه رفت، زهرا رفت، هلیا رفت، مبینا رفت، رایا رفت. من رفتم در واقع. حنانه و زهرا و هلیا و مبینا و رایا همیشه هستند. ۴۵متری گلشهر. ته یک کوچه. منتهی به پروژهی احتمالاً شکستخوردهی متروی ۴۵متری. بهجز اون خونه، درختهای خیابونش رو هم دوست دارم. راستی گفتم اونجا، تهران با «ط» دستهدار؛ پوستمم شفافتر شد؟ نگفتم. اصلاً به شما ربطی ندارد. شما بخوابید. من به تهرانِ سالِ بعدم فکر میکنم. تهرانِ دوستداشتنی.
هیتر تهران لف داد. مهم نیست. بچهها؛ سالِ بعد دستهجمعی هر ۱۲۸۶ نفرمون طهرانیم. تهرانیم. تطهرانیم. باید باشیم در واقع.
۴۰۵ تا اینجاش باهام مهربون نبود. مثل زنبابا ها برخورد میکرد لامردِ یهودمذهب. امیدوارم از اینجا به بعدش یا باهام مهربون باشه، یا من از این خونه فرار کنم. یا چه میدونم، اینهمه کامپیوتر خوندم که دکمهی زندگیرو بزنم دیگه.
از ۹۶ به بعد جهان بر من تنگ آمد. انگار که سهایکسلارج باشم و اون ایکساسمال.