هدایت شده از • سیودو | فیاض •
•راهیاستراهِعشق،کههیچشکنارهنیست!
🪞آغاز ثبتنام رینـگ
مطالعاتی شـاتـوت³🪞
🔘اگه از نیمهتموم گذاشتن کارها و مطالعاتت خسته شدی!
🔘اگه شروعِ تغییر برات دشوار و طاقتفرساست.
🔘اگه سرت از شلوغیایِ دنیا سنگین شده و دلت کدر و بهدنبال یه روزنهی نوری...
بهت قول میدم که تو دلِ کتابای شاتوت
میتونی اون روزنـه رو پیــدا کنی، فقط
کافیه دلت بخوادش و بهونه نیاره.🤍✨
آمادهی شنا در جهت خلافِ جریانِ تکـــراری و معمولی زندگی میشــویم. روی لینک زیـر کلیک میکنیم تا یه آمار و اطلاعات کامل از شاتوت³ داشته باشیم.
خیلی شیک و مجلسی تمااام فرایند
ثبتنامو واسهت توضیح دادیم.🤝😁
برای رسیدن باید چیکار کنیم؟
جوابتو نپرسیده بگیر از اینجا👇:
https://B2n.ir/shatot3
منِپنهان:)
•راهیاستراهِعشق،کههیچشکنارهنیست! 🪞آغاز ثبتنام رینـگ مطالعاتی شـاتـوت³🪞
رفقایی که دنبال یه تغییر با خوندن یه کتاب عالی هستین رینگ مطالعاتی شاتوت رو از دست ندیناا
نمیدونم چکار کنم که با کوچکترین احساساتی شدنم، اشکم نریزه. بعضی وقتها برای بقیه قابل درک نیست💔
#منپنهان
منِپنهان:)
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست.... #ازدلبرآمده منِپنهان:)
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست...
🌔
#ازدلبرآمده
ادامه دارد...
شاید بزرگی به نامیرا بودن، باشکوه بودن یا مجرب بودن نباشه...
شاید به این باشه که تصمیم بگیریم برای مصلحت بزرگت تر دنیا بجنگیم حتی وقتی دنیا بهمون پشت کرده باشه.....
#جرعهایازدریا
https://daigo.ir/secret/4964167442
رفقا لینک ناشناس دایگو رو زدم
شنوای حرفاتون هستم اگه برای پیشرفت کانال نظری دارین حتمااا بگین همه رو توی دایگو پاسخ میدم🙃
منِپنهان:)
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست... 🌔 #ازدلبرآمده ادامه دار
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
🏚
#ازدلبرآمده
به آن قهوه ای زیبا چشم هایش زل زدم
دلم لرزید...
همچنان که چشم هایمان در هم قفل شده بود به سمتش رفتم
اشک هایی را می دیدم که جلو فرو ریختنشان را می گرفت
سکوت بینمان را شکستم و زیر لب زمزمه کردم
چ... چطور.... تو ... چطور اینجایی؟؟
باز هم آن نگاه نافذ
باز هم سکوت
نمیدانم چند صد بار این لحظه را در خواب لمس کرده بودم
اما الان فقط میتوانم نگاهش کنم
نمیتوانم از دلتنگی ام بگویم
اینکه چقدر متاسفم
ناگهان یادم افتاد هرگز معذرت نخواستم
من ... معذرت .... یعنی... متاسفم .... معذرت میخوام.... ببخشید
حال و هوای چشم هایش بارانی و زیبا بود آنقدر که دلم میخواست میتوانستم درونش زندگی کنم
یک قدم جلو آمد
تمام بند بند وجودم از شادی هلهله می کرد
دستم را دراز کردم سمتش
میخواستم تا ابد او را مال خودم کنم ولی ترسیدم دست بزنم و ببینم باز هم وهم و خیال است
اما نه خواب نبود
دستم را محکم چسبید و کنار صورتش گذاشت
وجودش مثل خورشید گرمم کرد
داشتم دست دست میکردم
چرا؟؟؟
چرا با اینکه میخواستم در آغوش بگیرمش چیزی مانع میشد؟؟
چرا صدایی در سرم نمی گذاشت نزدیک او شوم؟؟
انگار که فهمیده باشد فلج شدم من را به سمت خودش کشید
بوی صابون گل یاس و عطر سردش مستم کرد
لباسش به دست هایم کشیده شد و فهمیدم همان همیشگی را پوشیده
من این لحظه را تمنا میکردم درسته؟
پس باید خوشحال باشم، نه؟؟
مردمک چشم هایش لرزیدند و همان موقع بود که فهمیدم
فهمیدم چرا نگرانم
ولی دیر شده بود
وقتی چاقوی سرد باعث شد کل بدنم گر بگیرد متوجه شدم
زیر لب زمزمه کرد : منم متاسفم
هوای بارانی چشم هایش طوفانی شده بود
هیچ چیز نمیفهمیدم فقط تقلا میکردم تا نفس بکشم اما نگذاشت درد بکشم چاقو را بیرون کشید و در قلبم فرو کرد
قطره اشک او همراه با خون قرمز رنگ من روی دست هایم چکید
و بعد همه چیز تمام شد....
#قلمشکسته
اولین متنم رو نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد حتماااا نظراتتون رو اینجا بهم بگین
احتمالا بقیه متن ها ژانرش عاشقانه نباشه
اینا صرفای متن هاییه که به ذهنم میرسه و رمان نیس
کپی حرام است( لطفا فقط فوروارد)