eitaa logo
منِ‌پنهان:)
27 دنبال‌کننده
125 عکس
30 ویدیو
1 فایل
سلام رفیق! خوش‌اومدی‌به‌چنل‌یه‌دختر‌عشق‌کتاب‌که‌میخواد‌منِ‌پنهان خودش‌رو اینجا‌به‌نمایش‌بگذاره.اگه‌تو‌هم‌بین‌اتفاقات‌زندگی‌گم شدی،بیا‌تا‌باهم‌راه‌زندگی‌رو‌دوباره‌پیدا‌کنیم به‌تاریخ۲۰/ ۱۱ / ۱۴۰۳ پاسخگو هستم: @mootahareh_f
مشاهده در ایتا
دانلود
شاید بزرگی به نامیرا بودن، باشکوه بودن یا مجرب بودن نباشه... شاید به این باشه که تصمیم بگیریم برای مصلحت بزرگت تر دنیا بجنگیم حتی وقتی دنیا بهمون پشت کرده باشه.....
https://daigo.ir/secret/4964167442 رفقا لینک ناشناس دایگو رو زدم شنوای حرفاتون هستم اگه برای پیشرفت کانال نظری دارین حتمااا بگین همه رو توی دایگو پاسخ میدم🙃
به آن قهوه ای زیبا چشم هایش زل زدم دلم لرزید... همچنان که چشم هایمان در هم قفل شده بود به سمتش رفتم اشک هایی را می دیدم که جلو فرو ریختنشان را می گرفت سکوت بینمان را شکستم و زیر لب زمزمه کردم چ... چطور.... تو ... چطور اینجایی؟؟ باز هم آن نگاه نافذ باز هم سکوت نمیدانم چند صد بار این لحظه را در خواب لمس کرده بودم اما الان فقط میتوانم نگاهش کنم نمیتوانم از دلتنگی ام بگویم اینکه چقدر متاسفم ناگهان یادم افتاد هرگز معذرت نخواستم من ... معذرت .... یعنی... متاسفم .... معذرت میخوام.... ببخشید حال و هوای چشم هایش بارانی و زیبا بود آنقدر که دلم میخواست میتوانستم درونش زندگی کنم یک قدم جلو آمد تمام بند بند وجودم از شادی هلهله می کرد دستم را دراز کردم سمتش میخواستم تا ابد او را مال خودم کنم ولی ترسیدم دست بزنم و ببینم باز هم وهم و خیال است اما نه خواب نبود دستم را محکم چسبید و کنار صورتش گذاشت وجودش مثل خورشید گرمم کرد داشتم دست دست میکردم چرا؟؟؟ چرا با اینکه میخواستم در آغوش بگیرمش چیزی مانع میشد؟؟ چرا صدایی در سرم نمی گذاشت نزدیک او شوم؟؟ انگار که فهمیده باشد فلج شدم من را به سمت خودش کشید بوی صابون گل یاس و عطر سردش مستم کرد لباسش به دست هایم کشیده شد و فهمیدم همان همیشگی را پوشیده من این لحظه را تمنا میکردم درسته؟ پس باید خوشحال باشم، نه؟؟ مردمک چشم هایش لرزیدند و همان موقع بود که فهمیدم فهمیدم چرا نگرانم ولی دیر شده بود وقتی چاقوی سرد باعث شد کل بدنم گر بگیرد متوجه شدم زیر لب زمزمه کرد : منم متاسفم هوای بارانی چشم هایش طوفانی شده بود هیچ چیز نمیفهمیدم فقط تقلا میکردم تا نفس بکشم اما نگذاشت درد بکشم چاقو را بیرون کشید و در قلبم فرو کرد قطره اشک او همراه با خون قرمز رنگ من روی دست هایم چکید و بعد همه چیز تمام شد....
اولین متنم رو نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد حتماااا نظراتتون رو اینجا بهم بگین احتمالا بقیه متن ها ژانرش عاشقانه نباشه اینا صرفای متن هاییه که به ذهنم میرسه و رمان نیس کپی حرام است( لطفا فقط فوروارد)
📪 پیام جدید میدونی متنت خیلی قشنگ بود ؟ مشتاقانه منتظر بعدی هام _ واقعا از معرفتت ممنونم♥️♥️ نظر لطفته♥️
حمایت کنین متن بعدی امار ۳۵ 😁
📪 پیام جدید بعد من اینجوری بودم که واییی *ری اکشن من بعد خوندن متنت چون آنقدر قشنگ و غیر قابل پیش بینی بود تهش که نمیدونم چی بگم _ واقعا خوشحالم که خوشت اومده😭♥️ ممنووونمم
هدایت شده از - 𝖧𝖺𝖾𝖾𝗇︎ -
بی صبرانه منتظر ماه رمضان هستم و شروع محفل>>>>