وقتی بعد از خواستن های متعدد بلاخره چیزی که میخوامو میگیرم بهسرعت پا پس میکشم، انگار هیچوقت نمیخواستمش.
و حتی نمیدونم چرا؟ فقط میدونمخستهم و بیکفایت.
نمیدونم این نخواستن یهویی و ترس از بهدست آوردن چی هست که به جونم افتاده ولی دیگه حتی جرئت ندارم بخوام.
انگار دیگه لایق خواستن هم نیستم، بیثباتی کل وجودم رو گرفته و من از بازی های زندگی باهام حالم بهم میخوره.
بار ها میشه که از ته دل میخوام، مثل مرگم میخوام و زمانی که قراره بگیرمش وحشت زده فرار میکنم، یا شبیه بیمیل و رغبت ترین انسان دنیا میشم، انگار که زندگی یک تکه سنگ بهم داده باشه.
و این ترسناکه؟ دیگه امیدی برای رسیدن نمیمونه، و من با این بیثباتیم به همه چیز آسیب میزنم.
انگار ته مونده وجودم رو یکی خالی کرده باشه دیگه چیزی برام نمونده، شور اشتیاقم دوست داشتن توجه و احساسم همگیشون دیگه وجود خارجی ندارن و من در یک خلعی بهسر میبیرم که من رو شناور نگه میداره.
در برابر عزیزانی که دارم دچار عذابوجدان میشم، که نمیتونم چیزی که لایقشن رو بهشون بدم، و در مقابل چیزهایی که ندارم حسرت. چون میدونم که اگر اون ها باشن هم من نمیتونم چیزی بهشون بدم، چون از خالی هم خالی ترم.
و اگر کسی بخواد سعی کنه من رو پر کنه من فقط مجبورم چند قدم عقبتر برم، چون حتی نمیتونم مسئولیت سپاسگزاری بعدش رو بپذیرم.
حرفامو شبا به جای شام میخورم و میام که لااقل براتون آهنگ بفرستم ولی یادم میاد که ایرانی درست نمیشه و اینجا حتی نمیتونم آهنگ بفرستم.
وقتی فهمیدم رمانی که شروع کردم پنج جلدیه خیلی دیر شده بود و الان چند روزه که فقط و فقط دارم میخونمش ولی تموم نمیشه، ببخشید کنکور.
همه برای ادامه دادن نیاز به نور خودشون دارن، و من حالا دیگه هیچ نوری انتهای این سیاهی نمیبینم.
و حتی اگه قبلاً به دلایلی دنبال نورهای چشمک زن میکردم و سعی میکردم مسیر کج و معوج اون ها رو دنبال کنم الان دیگه هیچ نور چشمک زنی هم نمیبینم.
ترسیدم و نمیدونم چطور میشه بدون هیچ روشنایی یک مسیر رو طی کرد.
در نهایت که وسط سیاهی ایستادن هیچ فایده ای نداره، ولی من میترسم که سیاهی تهی نداشته باشه، میترسم که شاید من دیگه هیچوقت روشنی رو پیدا نکنم، میترسم که ما آدم ها اونقدر کور شده باشیم که هیچوقت نتونیم روشنی رو دوباره ببینیم.
با چشمات کل وجودمو میخونی و نمیدونی که من چقدر از این میترسم.
رشته های غمم رو بین دستات میکشی و من میترسم که تو به جای درست کردنش بیشتر گرهش بزنی.
خستگی هام رو از گوشه گوشه وجودم درمیاری و میبوسی و من نمیدونم این یه آسیبه یا یک لطف؟
نیاز رو پشت پلکام حس میکنم، که تقلا میکنه برای رهایی، ولی آیا من اجازه دارم خودم رو نیازمند نشون بدم؟
سعی دارم همه پروانه های مرده رو بالا بیارم ولی اصلا پروانه ای وجود نداره.
"توی خلع دست و پا میزنم"