منِمن
شب تولد الناز بود، من ساعت سه از مدرسه رسیدم خونه، افسردگی سگی، با یه نفر دعوام شده بود پریود هم بود
آها راستی لباسشم داد بهم، انقدر بچه خوبیه💘
اینجا جنگ بود، میترسیدیم ولی خنده دار بود که انقدر همه چیز یهوییه، اینترنتا قطع بود ماهم رفتیم از روبیکا عشق ابدی دیدیم "جاجشون"کردیم که غیبت نکنیم🙁