از هدر دادن فرصت هام برای زندگی کردن غصه ام میشه ولی باز هم حوصله گرفتنشون رو ندارم.
نمیدونم چرا همیشه خداجونی مسیرمو جوری میچینه که باید خودم برم تو دل ماجرا و من با بیحوصلگی فقط همون خط صاف خودمو ادامه میدم. (نمیشد مثلا از آسمون بیفته پایین؟ یا از روی زمین سبز شه؟)
الان که با خودم فکر میکنم کاش چند جا رو توی فرعی ها پیچیده بودم/بپیچم، شاید زندگی طاقتفرسا نباشه.
خداجونی به نظرت همین که تو ایران زندگی میکنیم واسه امتحان کافی نیست؟ نمیشه مثلا امتحانای میانترمتو بیخیال شی؟
وقتی به آدما از دید خودشون نگاه میکنی و سعی میکنی اون شکلی که خودشون ترسیمش میکنن بشناسیشون همه چیز جالبتره.
کنکور همه روابطمو داره به سردرد تبدیل میکنه و تروخدا فقط تموم شو دیگه نمیتونمت.
ورژن کنکوری فاطمی وحشتناکه و هیچجوره تعادل رو حفظ نمیکنه، فقط خسته و بیکفایت دیده میشه و جدی لِه.
هدایت شده از کاشابربودم.
دلم میخواد انقدر بنویسم که بمیرم. شاید در اون دنیا نویسندهی ماهری شدم.