➖مراسم وداع با پیکر قائد شهید انقلاب اسلامی حضرت آیتالله العظمی سیدعلی خامنهای در جوار حسینیه امام خمینی(ره). ۱۴۰۵/۴/۱۱
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
هدایت شده از KHAMENEI.IR
باید برخاست.mp3
زمان:
حجم:
10.3M
📢 انتشار نخستینبار
🏴 قطعه موسیقی ویژه «باید برخاست» منتشر شد
▪️ رسانه KHAMENEI.IR، قطعهی موسیقی «باید برخاست» را به عنوان موسیقی ویژهی آئین بدرقه آقای شهید ایران حضرت آیتالله العظمی خامنهای رضواناللهعلیه منتشر میکند.
🎙این قطعه بر اساس نوحهی «#باید_برخاست» نواخته شده و نوای آن در ایام وداع و تشییع پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب اسلامی طنینانداز خواهد شد.
📥 دریافت و شنیدن این موسیقی از وبسایت
🖥 Farsi.Khamenei.ir
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻بگید آقا دیگه صحبت از رفتن نکنه...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻متفکر الجزایری: نوه رهبر ایران را تمدن اپستین کُشت.
🔸دکتر یحیی ابوزکریا متفکر الجزایری: آمریکا، دموکراسی، تمدن و حقوق بشر... دختر فرشتهگونه زهرا، نوه آقای خامنهای را با موشکها، بلکه با چندین تُن موشک کشت.
این تمدن شماست ای فرزندان اپستین...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻بنگر که جهان به عشق پابرجاست
غزل منتشرنشدۀ رهبر شهید انقلاب در وصف عروسشان شهیده زهرا حداد عادل
رخشنده و باصفا و زیبایی
شایستۀ نام نیک زهرایی
موزون و رسا و دلکش و نغزی
چون شعر، نکو به لفظ و معنایی
خرم چو نسیم نوبهارانی
پرشور چو موج جام صهبایی
بس راز نگفته در نگاه توست
پیدا و نهان، مثال رؤیایی
در ناصیهات فروغ خوشبختیست
مجموعۀ حُسن، چون ثریایی
همتای سعیدۀ عزیزی تو
دلبند منی، هدی و بشرایی
در عید ربیع آمدی، آری
فرخندهعطای حقتعالایی
شادی زده خیمه در سرای دل
زهرا تو عروس خانۀ مایی
پاداش جهاد مجتبایی تو
مستورهای از بهشت مأوایی
ای نخل امید! شاد زی کاینسان
پیراسته همچو شاخ طوبایی
هان دختر من شنو ز پیران پند
اکنون که به عمر و بخت برنایی
در جمله جهان به چشم دل بنگر
بگشای دو دیده چون که بینایی
بنگر که جهان به عشق پابرجاست
میکوش به عشق تا که برجایی
با مهر و صفا و راستی سر کن
مشتاق اگر به صید دلهایی
چون در تو عفاف و عشق و ایمان است
در چشم کسان به حُسن یکتایی
گر پند «امین» نیوشی و کوشی
حقا که به نزد خلق، دانایی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میخواستم راحت گریه کنم. یک دل سیر. بیآنکه به هیچ دیالوگی فکر کرده باشم. درست مثل گریههای توی خواب که بیمقدمه هلم میدادند جلوی یک قاب کلوز و صدا میزدند: اکشن...
🔻🔻
۱. مدتی بود که مدام یک خواب تکراری و تلخ آزارم میداد. بدیاش هم این بود که خوابم از وسط قصه شروع میشد. نمیفهمیدم برای چه گریه میکنم. یکباره وسط حجمی از اندوه و غصه قرار میگرفتم و تا به خودم بیایم میدیدم باید زار بزنم و یقه چاک کنم. کار دیگری از دستم برنمیآمد. هرچه بود، اتفاقی خارج از ارادهی من و اطرافیانم افتاده بود که تنها میتوانستم برایش گریه کنم. تصویر خیلی گنگ بود. یک قاب کلوز که بیمقدمه هلم میدادند جلوی دوربین و انگار کارگردان بیهوا میگفت: اکشن! و من مامور بودم فقط گریه کنم و گریه کنم؛ همین.
۲. روز دهم، حوالی اذان صبح، شیخمیثم تماس گرفت. بار اول تماس را رد کردم. دومی را که گرفت یک آن دلشوره در جانم ریشه دواند. گوشی را برداشتم. گفت: بیا جبهه. آقا شهید شده. باید برای مراسم برنامهریزی کنیم.
خوابم تعبیر شده بود. دقیقاً همان حال و روز. بیمقدمه هلم داده بودند جلو و حالا تنها باید گریه میکردم. فقط باید به آسمان نگاه میکردم و اشک میریختم. کارگردان بیاعتنا به حال من صدا میزد: اکشن. با همان قاب کلوز. خودم بودم و خودم. اشک بود و اشک. باید زار میزدم. مثل همان خواب. تنها فرقش این بود که حالا دیگر میدانستم برای چه گریه میکنم.
۳. آفتاب بالا آمده بود. رفتم دنبال فاطمهمحیا. در ماشین را باز کرد و نشست روی صندلی. امیدوار بودم بیخبر باشد. اما خبر داشت. فقط منتظر تلنگر بود. تا چشمم به چشمش افتاد زد زیر گریه و معترضانه گفت: بابا چرا بهم نگفتی آقا شهید شده؟!
جوابی نداشتم. هیچ دیالوگی به من نداده بودند. گویی کارگردان یکهو و بیمقدمه هلش داده بود توی قاب و به او هم گفته بود: اکشن.
بغلش کردم. نه اینکه بخواهم آراماش کنم. میخواستم راحت گریه کند. و میخواستم راحت گریه کنم. یک دل سیر. بیآنکه به هیچ دیالوگی فکر کرده باشم. درست مثل گریههای توی خواب که بیمقدمه هلم میدادند جلوی یک قاب کلوز و صدا میزدند: اکشن...
#مصعب_يحيایی
#روایت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷