سرش را گذاشته رو کفشهاش و خودش را لای زیلو پیچانده است. توپ هم بیدارش نمیکند. از تشییع برمیگردد. خستهٔ غم است.
خدا کند مرا ببخشد که بیاجازه ازش عکس گرفتم. این روزها تراکم همه چیز بالاست؛ از ترافیک جادهها و صف پمپ بنزین و سایتهای فروش بلیت و پذیرش هتلها و پر و خالی شدن نمازخانههای بین راهی گرفته تا غمهایی که طبعش جز، لیزدادوا ایماناً مع ایمانهم نیست.
#روایت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
من ایستادم و شما از فاصله چند متری من خیلی آرام عبور کردید. این را با شجاعت از عمق اعتقادم می گویم. این عبور اینقدر عامدانه بود که من - که نه خرافاتی و خیالبافم و نه تکیه ای به ماورا دارم- مطمئنم این مشیت خدا در مسیر خواست شما بوده. نمیخواستید همهٔ ما خسته های دور میدان دست خالی برگردیم. نخواستید تا آخر عمر این حسرت را به دوش بکشیم
🔻🔻
• مارِد •
۳- قطره بودیم، رسیدیم به دریا امروز تازه آفتاب زده راه افتادیم به سمت مترو. چطور و بعد از چه مدت و
۴-پرده برانداختی، کار به اتمام رفت.
از ایستگاه مترو تا میدان آزادی حدود ۱۰ کیلومتر راه آمده بودیم. در طول مسیر دوجا مرگ را نزدیک دیدم. اولی توی مترو بود و دومی چندصدمتری میدان آزادی. راستش را بخواهید برای خودم ناراحت نبودم. اتفاقاً برای مثل من که کاری به جز نوشتن بلد نیستم [هنوز] تا حالا تفنگ دست نگرفته ام و فرسنگ ها تا مرگی شرافتمندانه فاصله دارم، این بهترین فرصت است. یاد « ارمیا»ی رضا امیرخانی افتادم.نویسندهٔ محبوب شما و البته من. آن موقع بیشتر برای همراهانم نگران بودم. قطعاً افتادن من اینجای مسیر دردسر بزرگی برایشان ایجاد می کرد. اینجا بود که باز دست به دامن خودتان شدم.گفتم: آقا من که هیچوقت نتوانستم شما را ببینم و در هوایتان نفس بکشم. به دیدن سقف آن ماشین راضی ام. یک گوشه از آن پرچم های پوشیده بر پیکر شما را ببینم قانعم. آن وقت می روم یک گوشه می نشینم و برای کسی دردسر درست نمی کنم. کمکم کنید.
افتان و خیزان به میدان رسیدم و انتهای ماشین را که داشت از میدان خارج میشد دیدم. امید بیشتری نداشتم، با دوستم لابهلای گل و شل توی میدان، گوشه ای نشستیم و چند دقیقه بعد برای پیدا کردن مترو حرکت کردیم. راستش را بخواهید آن موقع به همان قانع بودم و فقط به این فکر می کردم با این پاهای تاول زده، و میگرنی که عود کرده چطور باید تا مترو خودم را بکشم. که معجزهٔ من اتفاق افتاد. یکی از همراهان به پشت سر اشاره کرد و گفت: از اینجا میتوانید پیکرها را زیارت کنید. و من نمیتوانستم. گوشه ای ایستادم، تا آنها زیارت کنند و برگردند. بدون هیچ برنامهٔ قبلی ماشین از مسیر خروج از میدان تغییر مسیر داده بود و دور میدان دور می زد. من نتوانستم ولی شما به سمت من آمدید. من ایستادم و شما از فاصله چند متری من خیلی آرام عبور کردید. این را با شجاعت از عمق اعتقادم می گویم. این عبور اینقدر عامدانه بود که من - که نه خرافاتی و خیالبافم و نه تکیه ای به ماورا دارم- مطمئنم این مشیت خدا در مسیر خواست شما بوده. نمیخواستید همهٔ ما خسته های دور میدان دست خالی برگردیم. نخواستید تا آخر عمر این حسرت را به دوش بکشیم. چهارتا تاول پا و درد بدن در مقابل آنچه شما برای ما بر دوش کشیدید چه بود؟ مثل همیشه شرمنده و متحیر بزرگی شما شدم. من کسی نبودم ولی این عادت شما بود که همه را دوست داشته باشید حتی هیچ ها را. حالا بین کسانی که به انگشتر و چفیه شان مینازند، من هم از شما هدیه گرفتهام.
ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت
یاد تو می رفت و ما واله و بیدل شدیم
پرده برانداختی، کار به اتمام رفت!
#زهرا_روانبد
#روایت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
لابلای ای همه شتاب و تمنا برای رسیدن به تابوت، او خلوتی گزیده بود روی جدول کنار خیابان. میخواست زور اشکهاش را به زانوهاش بدهد؛ این تازهسرباز دههٔ نودی، سودای سردار شدن در سر دارد.
#روایت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
این موکب و همه موکبهای توی مسیر، به جز چای و شربت، سکون و سکوت صلواتی میدهند تا دمی روی خاک خیسخورده و حصیرهای پلاستیکیاش بیاساییم و دست از سرعت و سبقت غیرمجاز برداریم.
🔻🔻
• مارِد •
🔻موکب شهدای دشت مهیار
موکبهای توی مسیر، فارغ از خلوص و خدمت وصفناپذیرشان، در بطن خود، هماهنگکنندهٔ نظام اجتماعی و تسهیلگر روابط انسانی و برقراری آرامش بیشتر بین اعضای تعریفشدهٔ یک جامعهاند. اینها را توی مقاله یا سایتی نخواندهام. همین توی مسیر وقتی که با چشمهای ورمکرده از خستگی تختگاز میرفتیم و هیچ قانون و عامل بازدارندهای جلوی سرعت و سبقت غیرمجاز و رانندگی ناایمنمان را نمیگرفت، فهمیدم. همین موکب بود که باعث شد بزنیم بغل و یکی دو استکان چای دبش بنوشیم و بعد قدمی بزنیم و هوایی بخورد به سر و کلهمان و چند کلام خوش روی زبانمان بیاید و همانجا چند آشنای همشهری ببینیم و آنها سهمی از سفرهٔ شامشان را به ما بدهند و بعد تازه بفهمیم اینجا موکب شهدای دشت مهیار شهررضاست و از قضا امیرشان با اعوان و انصارش برسد و برویم با آنها همصحبت بشویم و از نحوهٔ شهادت این چهارجوان ارتشی برایمان بگوید و ما کیفور بشویم از اینکه همین جوانهای دلیر و سادهدل، موتور جنگندهٔ تیم دلتافورس را با دوشپرتاپ زدهاند و حالا ازشان فقط چند تصویر مانده و به یادشان موکبی بنا کردهاند برای زائران امام شهید...
این موکب و همه موکبهای توی مسیر، به جز چای و شربت، سکون و سکوت صلواتی میدهند تا دمی روی خاک خیسخورده و حصیرهای پلاستیکیاش بیاساییم و دست از سرعت و سبقت غیرمجاز برداریم.
#زینب_عمرانی
#روایت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻نفر آخر
سال گذشته، همزمان با امتحانات نوبت دوم، از طرف بسیج با من تماس گرفتند و گفتند قرار است برای دیدار با رهبر انقلاب به مرقد امام برویم و از من هم خواستند به عنوان یکی از اعضای فعال همراهشان باشم.
زمان حرکت را ساعت ۹ صبح اعلام کرده بودند، اما همان روز ساعت ۸ امتحان داشتم. خوشبختانه مدرسه فاصله زیادی با محل حرکت اتوبوسها نداشت و امتحان هم آنقدر ساده بود که مطمئن بودم میتوانم در کمتر از نیم ساعت تمامش کنم و خودم را به اتوبوس برسانم. با این حال، مادرم راضی نشد. میگفت اگر به هر دلیلی دیر برسم، باعث معطلی بقیه میشوم و این کار درستی نیست. با اینکه خیلی دلم میخواست بروم، مخالفتی نکردم؛ چون میدانستم حق با مادرم است. تا آن زمان هیچوقت این توفیق را نداشتم که در مراسمی حضور داشته باشم که رهبر انقلاب هم در آن حضور داشته باشند و از دست دادن این فرصت برایم خیلی سخت بود. تقریباً همه دوستانم رفته بودند؛ حتی بعضی از کسانی که فعالیت چندانی هم نداشتند، اما من جا مانده بودم. جالب اینکه تا آخرین لحظه هم با من تماس گرفتند و گفتند یکی از اتوبوسها دیرتر حرکت میکند و اگر خودم را برسانم، هنوز امکان رفتن هست. اما با توجه به فاصلهای که داشتیم، باز هم نمیتوانستم به موقع برسم و این فرصت هم از دست رفت. امسال شرایط کاملاً متفاوت بود. سهمیه اعزام خیلی محدود شده بود و از بین حدود ۵۰۰ نفر، فقط یک نفر از مجموعه ما میتوانست اعزام شود. وقتی با من تماس گرفتند و گفتند آن یک نفر من هستم، حس کردم خدا بعد از حسرت سال گذشته، این بار این فرصت را برایم جبران کرده است. احساس کردم رهبرم صدایم را شنیده و گفته بیا. توفیق دیدار بهت دادم. طلبیدمت. در طول مسیر اتفاق خاصی نیفتاد و بعد از چند ساعت به قم رسیدیم. هوا گرم بود، اما برای من که به گرمای بوشهر عادت داشتم، قابل تحملتر بود. بخشی از زائرها از کاروان جدا شدند و هرکدام به سمتی رفتند. کاروان ما هم آماده شد تا وارد جمعیت شود، اما فرمانده پایگاه ما به خاطر حساسیتی که به گرما داشت، تصمیم گرفت وارد ازدحام نشود؛ چون احتمال میداد حالش بد شود. من هم کنار ایشان ماندم و در سایه کنار خیابان نشستیم. از ابتدا هدفم از حضور در این مراسم فقط این بود که جزئی از این جمعیت باشم. جایی خوانده بودم که وقتی میخواهند عظمت یک اجتماع را نشان دهند، دوربین را به انتهای جمعیت میبرند تا امتداد آدمها را نشان بدهد. با خودم فکر میکردم حتی اگر من همان نفر آخر آن تصویر باشم، باز هم بخشی از این عظمت هستم و همین برایم ارزش داشت.
در همان ساعتی که زیر سایه نشسته بودیم، هیچکس دقیق نمیدانست پیکر شهدا از کدام خیابان عبور خواهد کرد. خانمی کنار ما نشست و گفت از ساعت یازده شب گذشته آنجا منتظر است و هرچه پرسیده، کسی نتوانسته مسیر دقیق تشییع را به او بگوید. فقط آرزو داشت بتواند لحظه عبور را از نزدیک ببیند. هنوز صحبتش تمام نشده بود که ناگهان صدای «اللهاکبر» از میان جمعیت بلند شد. همان خانم بیاختیار اشک ریخت و از جا بلند شد. ما هم بلند شدیم. کاروان تشییع درست از همان مسیری عبور میکرد که ما ایستاده بودیم.
اطرافمان پر از صدای گریه و زمزمه «یا حسین» بود. آن لحظه، نخستین باری بود که به من توفیق حضور داده شده بود. فضای مراسم سرشار از اندوه بود، اما این اندوه تنها چیزی نبود که در جمعیت دیده میشد. چند لحظه بعد، با عبور کاروان، فریاد «انتقام، انتقام» از میان مردم بلند شد. عزاداری مردم با روحیه خونخواهی درهم آمیخته بود و پرچمهای سرخی که در سراسر جمعیت دیده میشد، این پیام را پررنگتر میکرد.
#فاطمهزهرا_دادفر
#روایت
| @mared_bu | 🇮🇷
• مارِد •
۴-پرده برانداختی، کار به اتمام رفت. از ایستگاه مترو تا میدان آزادی حدود ۱۰ کیلومتر راه آمده بودیم.
۵- ما را سری ست با تو...
خداحافظ آقای بزرگوار و مهربان. حالا در مسیر بازگشت هستیم. باید به خانه هایمان برگردیم، اما نه به روزمرگی. همیشه به زندگی ایرانی مان فکر میکنم، به خانههای خنک و یخچالهای پر و زندگی بی دغدغه اما پر از غرولندمان. به چیزهایی که برای نداشتنش افسوس میخوریم، چیزهایی که هرگز در برنامهٔ زندگی شما نبوده. و حالا شما نیستید که دوباره برای ما از عدم اسراف و مصرف گرایی و تجمل پرستی بگویید و از خسته نشدن، ناامید نشدن و تلاش کردن همیشگی. باید یادمان بماند فقط دوست داشتن شما کافی نیست.
باید به خانههایمان برگردیم و هر روز به این فکر کنیم، من چه میتوانم بکنم؟ تا کجای کار از دست من برمیآید؟ برای ایران قوی، که آرزو و هدف شما بود.
سفر برای تلخکامی بود، پر از بغض و اشک بود و شگفت اینکه کنار همهٔ سفرهای خوب و راحتی که داشتم، این سفرِ فشردهٔ پر از کوفتگی یکی از بهترین سفرهای زندگی من شد. از خدا، شما و هرکسی قدمی برای این کار برداشت تشکر میکنم.
به خانه برمیگردیم خسته، غمگین اما مصمم و امیدوار.
ما را سریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم برآن سریم.
پایان
#زهرا_روانبد
#روایت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷