eitaa logo
• مارِد •
263 دنبال‌کننده
264 عکس
54 ویدیو
1 فایل
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر ادمین کانال: @mared_ad
مشاهده در ایتا
دانلود
🔻چگونه برایتان نماز بخوانم؟! زیاد اهل خواب دیدن نیستم ولی در عالم رویا دو بار توفیق دیدارتان نصیبم شده است. اولین بار زمان دانشجویی بود، بعد از انتخابات دوم خرداد. شبی خواب دیدم که در نمازخانه دانشگاه منتظرتان هستیم. نمازخانه دانشگاه شبیه حسینیه امام خمینی(ره) بود، همان مدلی که شما بالا می‌نشستید و مردم پایین حسینیه بودند و لذت می‌بردند که زیر سایه شما هستند. نمازخانه دانشگاه قسمت آقایان پایین بود و قسمت خانم‌ها بالا که تا یک سوم قسمت آقایان جلو می‌آمد و نرده‌ و حصاری هم نداشت. راه ورود به آن هم راه پله‌ای بود که داخل قسمت آقایان قرار داشت. در رویا دیدم که دانشجوها همه چه دختر و چه پسر در قسمت آقایان منتظر آمدن شما هستند و یک صندلی هم در قسمت خانم‌ها رو به جمعیت گذاشته شده بود برای نشستن شما. من به تنهایی روی پله دوم نشسته بودم و منتظرتان بودم. وارد شدید در حالی که سر تا پا سبز پوشیده بودید، من مبهوت زیبایی و معنویت شما شده بودم، از کنارم رد شدید و بالا رفتید به گونه‌ای که عبای سبزتان باز شد و کامل روی سر من کشیده شد. شور و شعفم به بی‌نهایت رسیده بود که بیدار شدم. دومین بار هم همین یکی دو سال قبل بود که خواب دیدم با جمعی انگشت‌شمار که حدودا هفت هشت نفر می‌شدیم به خدمتتان شرفیاب شده‌ام و دیداری بسیار خودمانی و دوستانه داریم. خیلی برایم لذت بخش بود! ولی افسوس و هزاران افسوس که این رویاها به واقعیت تبدیل نشدند. اکنون در صحن و سرای مسجد جمکران منتظر شما هستم. قرار است برایتان نماز میت بخوانم. عمری آرزویم این بود که به دیدارتان بیایم و پشت سرتان نماز بخوانم. چقدر در سال‌های مختلف در روز عید فطر آه می‌کشیدم که باز بهره‌ای نصیبم نشد. چقدر به حال نمازگزاران پشت سرتان غبطه می‌خوردم. چگونه برایتان نماز بخوانم؟! منی که سراسر تقصیر و کوتاهی و گناه هستم چطور برای شمایی که سراسر پاکی و معنویت و اخلاص هستید نماز بخوانم؟! با خود فکر می‌کنم این نماز شاید برای رهبر شهیدم ذره‌ای در جهان خوبی‌ها و پاکی‌هایش حساب شود ولی می‌تواند برای خودم در اوج قله اعمالم قرار بگیرد. و چه بهتر از این! از خدا مدد می‌خواهم که به پاهایم توان دهد تا بتوانم نماز را ایستاده بخوانم. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
• مارِد •
🔻نوشته‌ روی پارچهٔ مزار آقای شهید ایران، به خط محمد روح‌الامین است. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
🔻یه دختر بچهٔ گریون یک ساعتی از نماز گذشته بود و توی خیابان منتظر آمدن پیکر بودیم. داشتم گرمازده می‌شدم. گرد و خاک عجیبی هم یکباره هوای قم را پوشاند. سر تا پای‌مان خاکی شده بود. یک‌ذره سایه پیدا کردم و توی بلوار نشستم. خانمی هراسان سمت‌مان آمد و پرسید: «یه دختربچهٔ گریون ندیدید از اینجا رد شه؟!» انتظار هم نداشت جواب بله‌ از کسی بشنود. توی پاهاش می‌زد و با بیچارگی از این و آن پرس‌وجوی دختربچه‌اش را می‌کرد. من را کجا می‌بینی، تا آنجا که چشمم یاری می‌کرد ردّ زن را دنبال کردم و چشمم دنبال یک دختربچهٔ تنها می‌گشت.«توی این صحرای محشر، خدایا خودت به داد این مادر و بچه برس.» دلم قرار نداشت. یاد خواب چندشب پیش مادرم افتادم؛ پدرم را که بردند اتاق عمل، خدا را قسم داد به زهرای دوسالهٔ رهبر و ازش خواست کمک‌مان کند. شب خواب دیده بود زهرا از توی تابوت کوچکش بلند شده با مادرم حرف می‌زند و می‌گوید: «چرا به من توسل پیدا کردی؟ به حضرت رقیه می‌گفتی مریضتان را شفا می‌داد.» دلم را چنگ می‌زدند. همانجا خدا را به سه‌سالهٔ کربلا قسم دادم که این مادر همین‌حالا چشمش به دختربچه‌اش بیفتد و دلش بیش از این نلرزد. هر چه باشد او درد گم شدن زیر آفتاب داغ و تشنگی و غربت کشیده است. می‌فهمد بچه، دلش کم‌طاقت است. زیاد دنبال پدر و مادرش بگردد و پیدای‌شان نکند، شاید نفسش بند بیاید. مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
در آن فشردگی یک‌سمت‌مان هم مرز با اصفهان بود و سمت دیگر شیراز، واگن های دیگر هم به همین ترتیب. دوباره یک ایران در وسعتی کوچک، دور هم جمع شده بودیم. 🔻🔻
• مارِد •
۲. ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود. رسیدیم اصفهان. موکب های چای و شربت، سقف های موقت، موکت
۳- قطره بودیم، رسیدیم به دریا امروز تازه آفتاب زده راه افتادیم به سمت مترو. چطور و بعد از چه مدت و با چه ازدحامی بالاخره حرکت کردیم بماند. در آن فشردگی یک‌سمت‌مان هم مرز با اصفهان بود و سمت دیگر شیراز، واگن های دیگر هم به همین ترتیب. دوباره یک ایران در وسعتی کوچک، دور هم جمع شده بودیم. سر حرف با خانم اصفهانی باز شد و گفتیم این کاروان شرکت انتقال گاز بوشهر است و ما همسران کارکنان هستیم. خانم اصفهانی گفت ما هم همسران کارکنان ذوب آهن هستیم ولی کاروان مختص کارکنان بوده و ما همسران باید به تنهایی خودمان را می‌رساندیم. توی دلم به همت خانم اصفهانی هزارآفرین گفتم و البته به شرکت گاز خودمان بیشتر. وارد مسیر شدیم، چیزی که فراوان بود، آب پاش های آتش نشانی و شربت و آب خنک و فریاد انتقام... توی مسیر خیلی چیزها دیدم و‌شنیدم. مردانی با لباس بختیاری، قشقایی، عربی، تتو، موهای دم اسبی. زنانی با هرجور پوشش، با نوزادهایی در آغوش و کالسکه، با فریادهای خیلی بلند. زنانی وزیر شعار! و عراقی های زیاد! با آن عزاداری مخصوص که بیشتر حماسه ست تا اندوه. با خودم گفتم شما که خودتان دو روز دیگر میزبانید اینجا چه می‌کنید؟ واقعیت این است که ما، همهٔ ما از هرکجای این کرهٔ خاکی، نیامده بودیم مراسمی را «برای کسی» برگزار کنیم. همهٔ ما قطره هایی بودیم که نباید این فرصت دریا شدن را از دست می‌دادیم. ما برای اتصال خودمان آنجا بودیم نه تشییع شما. جسم هشتاد و چندسالهٔ احتمالاً بسیار آسیب دیدهٔ شما از توی آن تابوت و روی آن ماشین بزرگ، داشت رهبری می کرد. ما آمده بودیم به دستور شما سیل بشویم. اینها را کسی جز خودمان نمی‌فهمد و عبارت « شئون عاقبت به‌خیری» را نمی‌شود برای هیچ خبرنگار خارجی ترجمه کرد. اینکه چرا مسیر تشییع تغییر کرد و چه حجمی از مردم، خسته و ناامید اواسط مسیر برگشتند هم بماند. هرچند برای قطره ها دریا شدن کافی ست. باید می‌رفتیم. و هرچه می‌رفتیم نمی‌رسیدیم. فکر می کنم هرگز در عمرم اینقدر پیوسته راه نرفته بودم، حتی اربعین. تا اینکه میدان آزادی از دور دیده شد... (ان‌شاالله ادامه دارد) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
سرش را گذاشته رو کفش‌هاش و خودش را لای زیلو پیچانده است. توپ هم بیدارش نمی‌کند. از تشییع برمی‌گردد. خستهٔ غم است. خدا کند مرا ببخشد که بی‌اجازه ازش عکس گرفتم. این روزها تراکم همه چیز بالاست؛ از ترافیک جاده‌ها و صف پمپ‌ بنزین و سایت‌های فروش بلیت و پذیرش هتل‌ها و پر و خالی شدن نمازخانه‌های بین راهی گرفته تا غم‌هایی که طبعش جز، لیزدادوا ایماناً مع ایمانهم نیست. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
من ایستادم و شما از فاصله چند متری من خیلی آرام عبور کردید. این را با شجاعت از عمق اعتقادم می گویم. این عبور اینقدر عامدانه بود که من - که نه خرافاتی و خیالبافم و نه تکیه ای به ماورا دارم- مطمئنم این مشیت خدا در مسیر خواست شما بوده. نمی‌خواستید همهٔ ما خسته های دور میدان دست خالی برگردیم. نخواستید تا آخر عمر این حسرت را به دوش بکشیم 🔻🔻
• مارِد •
۳- قطره بودیم، رسیدیم به دریا امروز تازه آفتاب زده راه افتادیم به سمت مترو. چطور و بعد از چه مدت و
۴-پرده برانداختی، کار به اتمام رفت. از ایستگاه مترو تا میدان آزادی حدود ۱۰ کیلومتر راه آمده بودیم. در طول مسیر دوجا مرگ را نزدیک دیدم. اولی توی مترو بود و دومی چندصدمتری میدان آزادی. راستش را بخواهید برای خودم ناراحت نبودم. اتفاقاً برای مثل من که کاری به جز نوشتن بلد نیستم [هنوز] تا حالا تفنگ دست نگرفته ام و فرسنگ ها تا مرگی شرافتمندانه فاصله دارم، این بهترین فرصت است. یاد « ارمیا»ی رضا امیرخانی افتادم.نویسندهٔ محبوب شما و البته من. آن موقع بیشتر برای همراهانم نگران بودم. قطعاً افتادن من اینجای مسیر دردسر بزرگی برای‌شان ایجاد می کرد. اینجا بود که باز دست به دامن خودتان شدم.گفتم: آقا من که هیچوقت نتوانستم شما را ببینم و در هوایتان نفس بکشم. به دیدن سقف آن ماشین راضی ام. یک گوشه از آن پرچم های پوشیده بر پیکر شما را ببینم قانعم. آن وقت می روم یک گوشه‌ می نشینم و برای کسی دردسر درست نمی کنم. کمکم کنید. افتان و خیزان به میدان رسیدم و انتهای ماشین را که داشت از میدان خارج می‌شد دیدم. امید بیشتری نداشتم، با دوستم لابه‌لای گل و شل توی میدان، گوشه ای نشستیم و چند دقیقه بعد برای پیدا کردن مترو حرکت کردیم. راستش را بخواهید آن موقع به همان قانع بودم و فقط به این فکر می کردم با این پاهای تاول زده، و میگرنی که عود کرده چطور باید تا مترو خودم را بکشم. که معجزهٔ من اتفاق افتاد. یکی از همراهان به پشت سر اشاره کرد و گفت: از اینجا می‌توانید پیکرها را زیارت کنید. و من نمیتوانستم. گوشه ای ایستادم، تا آنها زیارت کنند و برگردند. بدون هیچ برنامهٔ قبلی ماشین از مسیر خروج از میدان تغییر مسیر داده بود و دور میدان دور می زد. من نتوانستم ولی شما به سمت من آمدید. من ایستادم و شما از فاصله چند متری من خیلی آرام عبور کردید. این را با شجاعت از عمق اعتقادم می گویم. این عبور اینقدر عامدانه بود که من - که نه خرافاتی و خیالبافم و نه تکیه ای به ماورا دارم- مطمئنم این مشیت خدا در مسیر خواست شما بوده. نمی‌خواستید همهٔ ما خسته های دور میدان دست خالی برگردیم. نخواستید تا آخر عمر این حسرت را به دوش بکشیم. چهارتا تاول پا و درد بدن در مقابل آنچه شما برای ما بر دوش کشیدید چه بود؟ مثل همیشه شرمنده و متحیر بزرگی شما شدم. من کسی نبودم ولی این عادت شما بود که همه را دوست داشته باشید حتی هیچ ها را. حالا بین کسانی که به انگشتر و چفیه شان می‌نازند، من هم از شما هدیه گرفته‌ام. ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت یاد تو می رفت و ما واله و بیدل شدیم پرده برانداختی، کار به اتمام رفت! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
لابلای ای همه شتاب و تمنا برای رسیدن به تابوت، او خلوتی گزیده بود روی جدول کنار خیابان. می‌خواست زور اشک‌هاش را به زانوهاش بدهد؛ این تازه‌سرباز دههٔ نودی، سودای سردار شدن در سر دارد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
این موکب و همه موکب‌های توی مسیر، به جز چای و شربت، سکون و سکوت صلواتی می‌دهند تا دمی روی خاک خیس‌خورده و حصیرهای پلاستیکی‌اش بیاساییم و دست از سرعت و سبقت غیرمجاز برداریم. 🔻🔻
• مارِد •
🔻موکب شهدای دشت مهیار موکب‌های توی مسیر، فارغ از خلوص و خدمت وصف‌ناپذیرشان، در بطن خود، هماهنگ‌‌کنندهٔ نظام اجتماعی‌ و تسهیل‌گر روابط انسانی و برقراری آرامش بیشتر بین اعضای تعریف‌شدهٔ یک جامعه‌اند. اینها را توی مقاله یا سایتی نخوانده‌ام. همین توی مسیر وقتی که با چشم‌های ورم‌کرده از خستگی تخت‌گاز می‌رفتیم و هیچ قانون و عامل بازدارنده‌ای جلوی سرعت و سبقت غیرمجاز و رانندگی ناایمن‌مان را نمی‌گرفت، فهمیدم. همین موکب بود که باعث شد بزنیم بغل و یکی دو استکان چای دبش بنوشیم و بعد قدمی بزنیم و هوایی بخورد به سر و کله‌مان و چند کلام خوش روی زبان‌مان بیاید و همانجا چند آشنای همشهری ببینیم و آنها سهمی از سفرهٔ شام‌شان را به ما بدهند و بعد تازه بفهمیم اینجا موکب شهدای دشت مهیار شهررضاست و از قضا امیرشان با اعوان و انصارش برسد و برویم با آنها همصحبت بشویم و از نحوهٔ شهادت این چهارجوان ارتشی برای‌مان بگوید و ما کیفور بشویم از اینکه همین جوان‌های دلیر و ساده‌دل، موتور جنگندهٔ تیم دلتافورس را با دوش‌پرتاپ زده‌اند و حالا ازشان فقط چند تصویر مانده و به یادشان موکبی بنا کرده‌اند برای زائران امام شهید... این موکب و همه موکب‌های توی مسیر، به جز چای و شربت، سکون و سکوت صلواتی می‌دهند تا دمی روی خاک خیس‌خورده و حصیرهای پلاستیکی‌اش بیاساییم و دست از سرعت و سبقت غیرمجاز برداریم. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷