🔻ضامنِ جاماندگان
ساعتِ هشت شب، قرارِ کاروان بود؛ وقتِ وداع با خورشیدِ هشتم و دل کندن از حریمِ امنِ امامِ رئوف. من بودم و دوستم، طاهره با دو زائر اولی؛ مسافرانِ کوچکی که دنیایشان به اندازهٔ یککالسکه و چند عروسک بود.
گاهی به همسفرانی نگاه میکردم که مجرد بودند یا فرزندانشان بزرگ شده بود و حالا با آرامش، تسبیحبهدست در صحن قدم میزدند. به آن فراغبالی که میشد در لحظات آخر، کنجِ صحنی نشست و «دلتنگ» شد، غبطه میخوردم. برای آنها، این چند ساعتِ آخر، فرصتی برای خلوت بود و برای من و طاهره، میدانِ نبردی میانِ «دلبستگی به حرم» و «مدیریتِ کودکانمان».
با اینهمه، حرم، سنگرِ آرامشِ ما بود. در ازدحامِ این چند روز که دستمان به ضریح نرسیده بود، آن چند ساعتِ آخر، حکمِ گنجِ نایاب را داشت. اما انگار زمان در حرم، برای مادرانِ خسته، سریعتر میگذشت. سرگرمِ مدیریتِ بازیگوشیها و دغدغههای مادرانه شدیم که ناگهان عقربهها به خود آمدند: «هشت شب!»
دلهره، مثلِ موجی قلبم را لرزاند. دواندوان، صحنِ پیامبر اعظم (ص) را پشتِ سر گذاشتیم. در میانِ دریایی از جمعیت، مانور دادن با کالسکه و کودکانِ خسته، نبردی نابرابر بود.
خیابانِ امام رضا (ع) زیرِ پایمان میدوید. کوچه به کوچه، شمارشِ معکوسِ ما برای رسیدن بود: هفت، ده، دوازده، سیزده… و سرانجام نوزده!
اتوبوس را دیدیم، نگاههای سنگینِ همسفرانی که آمادهی حرکت بودند، مثلِ پتک بر سرم میخورد. میدیدم که چطور با تعجب به ما نگاه میکنند؛ البته حق داشتند، دیر آمده بودیم.
با شرمندگی، کمکِ آقایان را برای آوردن وسایل پذیرفتیم و در میانِ جملاتِ دلگرمکننده و صبورانهی آنها، سعی کردیم طوفانِ درونیمان را آرام کنیم.
سوار اتوبوس شدیم اما حسرتِ یک دلِ سیر، بازی کردنِ بچهها در صحن، هنوز مثلِ غباری بر دلمان سنگینی میکرد. من بودم و یک دنیا شرمندگی از همسفرها و خستگیِ عمیقِ جسمی.
سوارِ اتوبوس شدیم و جادهٔ قم در پیش بود. در سکوتِ صندلی، دلم به کنجِ حرمِ آقا گره خورده بود. در میانِ آن همه کلافگی، منتظرِ معجزهای بودم؛ پیکی از غیب که خستگیِ این سفرِ پرماجرا را از تنمان بِشوید. هنوز دقایقی نگذشته بود که اتوبوس ایستاد. درِ اتوبوس که باز شد، عطرِ حرم بود که به مشام میرسید؛ خادمانِ آقا با بستههای غذای حضرتی، مهمانِ اتوبوس شدند. برقِ شادی در چشمانِ همه درخشید.
در آن لحظه، انگار آقا برایِ من و طاهره، پیامی آورده بود. این شامِ حضرتی، تنها یک غذا نبود؛ «ضمانتِ امام» بود که مهرِ تایید بر خستگیهایِ ما میزد. انگار آقا با آن سفرهٔ بیمقدمه، به من گفت: «من دیدم چطور با کالسکه و سختی، خودت را به من رساندی.»
با این اتفاق، نه تنها دلخوریهای همسفران فراموش شد، بلکه تمامِ آن تنشها، در دریایِ لطفِ امام، شستوشو داده شد و آرامشی عمیق، جایگزینِ طوفانِ درونیام گشت
راوی: #حبیبه_محمدی
بهقلم: #ایوب_فضلی
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻چون مادر بودم
قسمت دوم
صبح پنجشنبه با سنگینیِ یک تصمیم از خواب برخاستم
باید موضوع را با همسرم درمیان میگذاشتم. قبل از آن، همهٔ کلمات را توی ذهنم ردیف کردم و آراستم. باید خودم را برای هر جوابی آماده میکردم. تا خواستم دهن، باز کنم همهٔ حرفها از ذهنم پرید و هولکی پرسیدم: «خیلی دلم میخواد برم تشییع، اجازه میدی؟»
گمان نمیکردم پاسخی سریع و با این صراحت از راه برسد! فقط دو کلمه:
«حالت خوبه!»
همین دو کلمهٔ ساده که طوفانی در دلم راه انداخت، حامل ناگفتههایی بود فشرده و کوتاه، از گرمای طاقتفرسا، از شلوغیِ جاده، از ترسِ گم شدنِ بچهها و از این واقعیتِ تلخ که… دستمان خالی است. و حرفهای نگفتهٔ دیگر...
خوب میشناختمش، میدانستم که باید پلی بسازم از تمام زنانگیام به غیرت مردانهاش، تا او را آرام کنم. با امیدهایی که شاید همه حقیقت نبودند، اما برای او، قابل اطمینان بود شروع کردم. تلاش کردم با یادآوریِ چهرههای آشنا از فامیل تا همراهان موکب و وعدهٔ حضور بچههایشان، آن لرزشی که در دلش بود را آرام کنم. پیشدستی کردم و آخرین برگِ برنده را هم رو کردم: «میدونم دستمون تنگه، اما میخوام یه تیکه طلا بفروشم و خرج سفرمون کنم»
اینجا بود که احساس کردم حمایتگریاش را قلقلک دادم و سد مقاومت همسرم شکست، تصورش سخت نبود که با خودش بگوید:«وقتی یه خانم حاضر شده طلاهاشو بفروشه یعنی قضیه جدیتر و ضروری تر از این حرفاست»
و شد آنچه باید میشد.
«نمیخواد عزیزم، نیاز نیست! شماره کارت بده هزینه کاروان رو پرداخت میکنم»
انگار بال درآوردم
دست خودم نبود ولی روحم زودتر از جسمم پر میکشید توی صحن و سرای آقا. انگار بنا بود موانع یکی یکی برداشته بشوند. هر چند با سختی.
حمایت همسرم مثل سایهٔ خنکی برفراز آتش درونم بود. جان گرفتم.
حالا با نیروی بیشتری به سراغ شنبهٔ سرنوشتساز میرفتم.
ادامه دارد...
روایت یکی از مادران کاروان تشییع
به قلم #ایوب_فضلی
ـــــــــــــــــــــــــــ
• #مارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
12.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻رِسَالَةٌ إِلَى الْأَحْرَارِ فِي دُوَلِ الْعَرَبِ بِالْخَلِيجِ الْفَارِسِيِّ:
پیامی به آزادگان کشورهای عربی حوزه خلیج فارس:
🔺هَيِّئُوا مُقَدِّمَاتِ تَحْوِيلِ الْقَوَاعِدِ الْأَمْرِيكِيَّةِ، إِلَى مَتَاحِفَ إِقْلِيمِيَّةٍ لِلنِّضَالِ ضِدَّ الِاسْتِكْبَارِ...
مقدمات تبدیل پایگاههای آمریکایی را به موزههای منطقهای مبارزه با استکبار فراهم کنید...
(تدوین: گروه هنری مدار صفر)
ــــــــــــــــــــــــــــ
• #مارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻قرار نبود
قرار نبود برای تشییع آقا برویم؛ اما دلمان با رفتن بود. شرایط کاری من و همسرم طوری بود که باید فکر رفتن را از سر بیرون میکردیم. اما در کمال ناباوری همه چیز مهیا شد و جمعهشب راه افتادیم. ابتدا به مقصد قم. دوشنبه تشییع تهران بود، سه شنبه قم و چهارشنبه مشهد. کجا باور میکردم خدا اینطور برایم خواسته باشد.
آقای شهید، ما را با خودش همراه کرد؛ از تهران به قم و بعد به مشهد… قدم به قدم با کاروان شهدا بودیم
در قم و تهران نشد تابوت آقا را ببینیم. با وجود دو بچه همراهمان، اصلاً قصد نداشتم خودم را به سختی بیندازم. با خودم گفتم:
«من فقط میخواهم تهِ تهِ ته بایستم… یک سیاهیلشکر باشم، همین!»
اما در مشهد، ماجرا جور دیگری رقم خور.
در یک کوچه فرعی ایستاده بودیم. دخترها روی یک ماشین بودند و من، به حساب خودم، همان تهِ ته ایستاده بودم؛ فقط برای اینکه بگویم:
«آقای شهید! ما آمدیم… حتی اگر قرار باشد تهِ جمعیت باشیم.»
ماشین حمل پیکر آقا از کوچهٔ کنار عبور کرد. دختر بزرگم که روی ماشین نشسته بود، گفت: «مامان! ماشین آقا از این خیابون رد میشه»
ما در خیابان امام رضا ۱۵ بودیم. به او گفتم: «نه دخترم! ماشین آقا از خیابون اصلی امام رضا مستقیم رد میشه. شاید اگر کمی پابلندی کنی، بتونی از دور ماشین رو ببینی.»
اما دخترم همچنان اصرار داشت:
«مامان! ماشین آقا از اینجا رد میشه!»
و من، کمی کلافه، با توضیح و حتی کروکی برایش ثابت میکردم که ما در یک کوچه فرعی هستیم و محال است ماشین وارد این کوچه شود تابوت را مستقیم به سمت حرم امام رضا(ع) میبرند.
چند دقیقهای نگذشته بود که ناگهان سیلی از جمعیت به سمت ما روانه شد. چند نفر از دوستان فریاد میزدند:
«راه رو باز کنید! برید کنار، وگرنه زیر دستوپا میمونید»
ما بین دو ماشین ایستاده بودیم و بهخاطر بچه کوچکمان نمیتوانستیم همراه جمعیت حرکت کنیم.
و بعد در اوج ناباوری دیدیم ماشین حمل پیکر آقا وارد همان خیابان فرعی شد… همان کوچهای که ما در آن ایستاده بودیم! قرار نبود از آن کوچه رد بشود آقا. اما آمد...
دخترم بال بال میزد:
«مامان! دیدی؟ گفتم ماشین از اینجا میآد!»
و من، مات و مبهوت، تابوت شهدا را تماشا میکردم و با خودم میگفتم:
«آقای عزیز…حتی حواست به آن تهِ تهِ تهیها هم بود…»
#رعنا_باژوند
#روایت
ــــــــــــــــــــــــــ
•#مارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
زائرین گرامی حضرت اباعبدالله الحسین(ع)
ضمن آرزوی تندرستی و قبولی زیارت شما؛ خواهشمندیم آثار هنری خود، از جمله روایت، عکس، ویدئو و ... را با محوریت دفاع مقدس سوم، خونخواهی رهبر شهید، آیین وداع با پیکر رهبر در عراق، عزاداریها، پیام مردم عراق به اعراب حاشیه خلیج فارس، پیوند عمیق ملت ایران و عراق و تأثیر اربعین در آمادهسازی تمدن اسلامی و... را جهت انتشار در کانال «مارِد» به این آیدی ارسال بفرمایید
@mared_ad
منتظر دریافت آثارتان هستیم.
#یا_لثارات_الحسین(ع)
ــــــــــــــــــــــــــ
•#مارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راه افتادیم
این بار ولی فرق داره...
#ارسالی_مخاطبان
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻بابالمندب؛ خنجر جدید یمنی
اثر جدید کمال شرف، کاریکاتوریست یمنی در کنایه به عربستان
#کاریکاتور
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
جشنواره فرهنگی هنری رسام.mp3
زمان:
حجم:
3.4M
🔻سازمان هنری و امور سینمایی دفاع مقدس و مقاومت برگزار میکند:
«هفتمین جشنواره فرهنگی هنری رسام»
در ۴ موضوع:
جنگ ۱۲ روزه/ جنگ رمضان/ بعثت مردم/ شکوه بدرقه
و ۳ رشته هنری:
فیلم، موسیقی و سرود، هنرهای تجسمی
مهلت ارسال آثار: پایان مرداد ۱۴۰۵
علاقهمندان میتوانند آثار خود را به نشانی:
بوشهر. خیابان سیراف. جنب درمانگاه سابق حضرت ابوالفضل(ع). اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر ارسال نمایند.
ــــــــــــــــــــــــــــ
• #مارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻عاشورای رمضان
سر ظهر توی دفتر کارم، با چند نفر از همکاران گرم صحبت بودیم که خالو داخل اتاق شد. خالو، خدماتی و آبادی ادارهمان بود. طبق معمول لیوانش دستش بود و دنبال چایی میگشت! گفتم:«خالو مگه ماه رمضون نیس؟!» گفت:«واخ یادم رفت...» الکی میگفت! مشکلی داشت و نمیتوانست روزه بگیرد. گفتم:«خالو خدابخواد بعد از ماه رمضون بساط چاییمون دوباره راه میافته کمی حوصله کنی تمومه». دستی توی هوا تکان داد و گفت: «کو تا تموم بشه. تازه اولشه». و بعد با همان سادگی و صداقتش شروع کرد به صحبت کردن و یکهو از دهانش در رفت که:«راستی تاسوعا عاشورا اگه بیفته داخلِ ماه رمضون، تکلیف چه کرده؟!» اتاق از خنده منفجر شد و بنده خدا تازه فهمیده بود که چه تپقی زده. سرش را زیر انداخت و رفت بیرون ...
روز دهم ماه رمضان بود. علناً جنگ شروع شده بود. میگفتند بیت را زدهاند. خبری از آقا نبود و روی زمین بند نمیشدیم. شب دهم آمادهباش بودیم و باید میرفتم اداره. سحر که شد و اعلام کردند چه بلایی سرمان آمده، هر چه غربت بود ریخت توی دلم. مثل بچهٔ یتیمی تک و تنها توی اتاق نشسته بودم و میسوختم. آقایمان را توی خانه خودش با بچههاش و لب تشنه شهید کردند. داشتم به خودم مییچیدم که یکهو خالو جلوم ظاهر شد: رییس دیدی چه شد؟! نگاهی بهش انداختم و آه سردی کشیدم. خالو ورار میکرد:«دیدی خالو؟ دیدی عاشورا افتاد توی ماهِ رمضون...حالا چه کنیم...»
#ابوذر_محمدی_باغملایی
#روایت
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
ظهر عراق، با آدم پدرکشتگی دارد. نشستهام توی شبستان حضرت زهرا و پاهام را به سنگهای خنک صحن چسباندهام تا کمی حرارت بدنم پایین بیاید. منتظریم کمی زهر آفتاب بیفتد و بیفتیم توی طریق الحسین. یک روز است توی راهیم و پاهام سنگینی میکند؛ این اربعین، نه همان است که همیشه بوده. نه. از شارعالرسولش بگیر تا بابالقبله و دالانهایی که تهش به صحن حضرت زهرا میرسد، تا کوچهپسکوچههای محلهٔ العلا و خانه قدیمیای که درش همیشه به روی زایران باز بود و حالا دارند نو نوارش میکنند. ما خاطره داریم از کوچهپسکوچههای اینجا. از صدای به هم خوردن استکانها و بوی تند چای عراقی و سینیهای دهین. نه. دیگر هیچ کدام مثل قبل نیستند. هراسانم و توی هیچ کوچه و خیابانی پیدات نمیکنم. یک چیز میگویم باور کن. گاهی به خودم میآیم و میبینم به جای ذکر، پشت سر هم دارم میگویم آقا کجایی. آقا برگرد، آقا... آقا...
صدوچهلوچند روز است یک جور دیگری شدهام. برعکس دستپروردههای آدمحسابیات من اصلا گریه را به صبح بعد از جنگ، حواله نکردهام و نمیکنم. حواسپرتی گرفتهام؛ گاهی لباس چرکها را اشتباهی توی سطل زباله میریزم و جای سیبزمینی پیازها را گم میکنم. شب و روز خودم را به کار بستهام و میشورم و میسابم و میگذارم قورمهام خوب روغن بیندازد و شربت میزنم و میخندم و غور میکنم توی پروژههای واماندهام و اینقدر مینویسم که مفاصل انگشتهام درد بگیرند. باید بتوانم از پس این همه درد یکجا بربیایم. حالا نشستهام روی سنگهای خنک صحن حضرت زهرا فقط برای اینکه از حرارت تنم کم شود. کنار دستیام میگوید: اگر زرنگ باشی دستت به ضریح میرسه. باید یاعلی بگویم و بروم ببینم دستم به خوشههای انگور ضریح میرسد یا نه. بروم دعا کنم این داغ، زینت دلم بماند، کم نشود. لازمش دارم. آخر دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست؛ دهینها تلخ شدهاند. شارع رسول، سخت به بابالقبله میرسد. آن خانهٔ قدیمی و صاحبخانهاش کجاست. بهتر است ادا در نیاوریم؛ دیگر هیچ چیز، هیچ چیز این عالم مثل شبهای عید ۱۴٠۴ خوردشیدی نیست. این یعنی ما جریتر شدهایم. مثل آفتاب بیرحم عراق پدرکشتگی داریم با مردمی که زین بستند و لگام زدند و نقاب پوشیدند و دهنشان را بیموقع بستند و بیموقع باز کردند. وای به حالشان. هیچ چیز مثل قبل نیست، یعنی اگر شما، همه دنیا بشوید، جهنم را از شما پر میکنیم. باز هم اگر جا خواستید، جا هست. امان از آه آه آههای این همه یتیم. چه دلی از ملائک بسوزاند. یکجور بگیردتان که نفهمید از کجا خوردهاید. یکانیکانتان را. حالا بروید و توی خلوت کثیف و متعفنتان فکر کنید کی و کجا فک جنباندید و قلمی زدید و گرایی دادید و ادای حالبدها را درآوردید... دل عاشقان حسین، از ۶۱ قمری برای سوزاندن جگرتان لک زده است.
چیزی تا عصر و هواخنکی نمانده. باید آماده حرکت بشویم. خواستم بگویم ما با این اراجیف که خاک، سرد است، سرد نمیشویم. دلیل؛ تجربه.
#زینب_عمرانی
#دلنوشته
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷