eitaa logo
• مارِد •
262 دنبال‌کننده
264 عکس
52 ویدیو
1 فایل
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر ادمین کانال: @mared_ad
مشاهده در ایتا
دانلود
🔻قرار نبود قرار نبود برای تشییع آقا برویم؛ اما دل‌مان با رفتن بود. شرایط کاری من و همسرم طوری بود که باید فکر رفتن را از سر بیرون می‌کردیم. اما در کمال ناباوری همه چیز مهیا شد و جمعه‌شب راه افتادیم. ابتدا به مقصد قم. دوشنبه تشییع تهران بود، سه شنبه قم و چهارشنبه مشهد. کجا باور می‌کردم خدا اینطور برایم خواسته باشد. آقای شهید، ما را با خودش همراه کرد؛ از تهران به قم و بعد به مشهد… قدم به قدم با کاروان شهدا بودیم در قم و تهران نشد تابوت آقا را ببینیم. با وجود دو بچه همراه‌مان، اصلاً قصد نداشتم خودم را به سختی بیندازم. با خودم گفتم: «من فقط می‌خواهم تهِ تهِ ته بایستم… یک سیاهی‌لشکر باشم، همین!» اما در مشهد، ماجرا جور دیگری رقم خور. در یک کوچه فرعی ایستاده بودیم. دخترها روی یک ماشین بودند و من، به حساب خودم، همان تهِ ته ایستاده بودم؛ فقط برای اینکه بگویم: «آقای شهید! ما آمدیم… حتی اگر قرار باشد تهِ جمعیت باشیم.» ماشین حمل پیکر آقا از کوچهٔ کنار عبور کرد. دختر بزرگم که روی ماشین نشسته بود، گفت: «مامان! ماشین آقا از این خیابون رد می‌شه» ما در خیابان امام رضا ۱۵ بودیم. به او گفتم: «نه دخترم! ماشین آقا از خیابون اصلی امام رضا مستقیم رد میشه. شاید اگر کمی پابلندی کنی، بتونی از دور ماشین رو ببینی.» اما دخترم همچنان اصرار داشت: «مامان! ماشین آقا از اینجا رد می‌شه!» و من، کمی کلافه، با توضیح و حتی کروکی برایش ثابت می‌کردم که ما در یک کوچه فرعی هستیم و محال است ماشین وارد این کوچه شود تابوت را مستقیم به سمت حرم امام رضا(ع) می‌برند. چند دقیقه‌ای نگذشته بود که ناگهان سیلی از جمعیت به سمت ما روانه شد. چند نفر از دوستان فریاد می‌زدند: «راه رو باز کنید! برید کنار، وگرنه زیر دست‌وپا می‌مونید» ما بین دو ماشین ایستاده بودیم و به‌خاطر بچه کوچک‌مان نمی‌توانستیم همراه جمعیت حرکت کنیم. و بعد در اوج ناباوری دیدیم ماشین حمل پیکر آقا وارد همان خیابان فرعی شد… همان کوچه‌ای که ما در آن ایستاده بودیم! قرار نبود از آن کوچه رد بشود آقا. اما آمد... دخترم بال بال می‌زد: «مامان! دیدی؟ گفتم ماشین از اینجا می‌آد!» و من، مات و مبهوت، تابوت شهدا را تماشا می‌کردم و با خودم می‌گفتم: «آقای عزیز…حتی حواست به آن تهِ تهِ تهی‌ها هم بود…» ــــــــــــــــــــــــــ • • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
زائرین گرامی حضرت اباعبدالله الحسین(ع) ضمن آرزوی تندرستی و قبولی زیارت شما؛ خواهشمندیم آثار هنری خود، از جمله روایت‌، عکس، ویدئو و ... را با محوریت دفاع مقدس سوم، خونخواهی رهبر شهید، آیین وداع با پیکر رهبر در عراق، عزاداری‌ها، پیام مردم عراق به اعراب حاشیه خلیج فارس، پیوند عمیق ملت ایران و عراق و تأثیر اربعین در آماده‌سازی تمدن اسلامی و... را جهت انتشار در کانال «مارِد» به این آیدی ارسال بفرمایید @mared_ad منتظر دریافت آثارتان هستیم. (ع) ــــــــــــــــــــــــــ • • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راه افتادیم این بار ولی فرق داره... ـــــــــــــــــــــــــــــ • • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
🔻باب‌المندب؛ خنجر جدید یمنی اثر جدید کمال شرف، کاریکاتوریست یمنی در کنایه به عربستان ـــــــــــــــــــــــــــــ • • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
جشنواره فرهنگی هنری رسام.mp3
زمان: حجم: 3.4M
🔻سازمان هنری و امور سینمایی دفاع مقدس و مقاومت برگزار می‌کند: «هفتمین جشنواره فرهنگی هنری رسام» در ۴ موضوع: جنگ ۱۲ روزه/ جنگ رمضان/ بعثت مردم/ شکوه بدرقه و ۳ رشته هنری: فیلم، موسیقی و سرود، هنرهای تجسمی مهلت ارسال آثار: پایان مرداد ۱۴۰۵ علاقه‌مندان می‌توانند آثار خود را به نشانی: بوشهر. خیابان سیراف. جنب درمانگاه سابق حضرت ابوالفضل(ع). اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر ارسال نمایند. ــــــــــــــــــــــــــــ • • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
🔻عاشورای رمضان سر ظهر توی دفتر کارم، با چند نفر از همکاران گرم صحبت بودیم که خالو داخل اتاق شد. خالو، خدماتی و آبادی اداره‌مان بود. طبق معمول لیوانش دستش بود و دنبال چایی می‌گشت! گفتم:«خالو مگه ماه رمضون نیس؟!» گفت:«واخ یادم رفت...» الکی می‌گفت! مشکلی داشت و نمی‌توانست روزه بگیرد. گفتم:«خالو خدابخواد بعد از ماه رمضون بساط چاییمون دوباره راه می‌افته کمی حوصله کنی تمومه». دستی توی هوا تکان داد و گفت: «کو تا تموم بشه. تازه اولشه». و بعد با همان سادگی و صداقتش شروع کرد به صحبت کردن و یکهو از دهانش در رفت که:«راستی تاسوعا عاشورا اگه بیفته داخلِ ماه رمضون، تکلیف چه کرده؟!» اتاق از خنده منفجر شد و بنده خدا تازه فهمیده بود که چه تپقی زده. سرش را زیر انداخت و رفت بیرون ... روز دهم ماه رمضان بود. علناً جنگ شروع شده بود. می‌گفتند بیت را زده‌اند. خبری از آقا نبود و روی زمین بند نمی‌شدیم. شب دهم آماده‌باش بودیم و باید می‌رفتم اداره. سحر که شد و اعلام کردند چه بلایی سرمان آمده، هر چه غربت بود ریخت توی دلم. مثل بچهٔ یتیمی تک و تنها توی اتاق نشسته بودم و می‌سوختم. آقای‌مان را توی خانه خودش با بچه‌هاش و لب تشنه شهید کردند. داشتم به خودم می‌یچیدم که یکهو خالو جلوم ظاهر شد: رییس دیدی چه شد؟! نگاهی بهش انداختم و آه سردی کشیدم. خالو ورار می‌کرد:«دیدی خالو؟ دیدی عاشورا افتاد توی ماهِ رمضون...حالا چه کنیم...» ـــــــــــــــــــــــــــــ • • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
ظهر عراق با آدم، پدرکشتگی دارد🔻
ظهر عراق، با آدم پدرکشتگی دارد. نشسته‌ام توی شبستان حضرت زهرا و پاهام را به سنگ‌های خنک صحن چسبانده‌ام تا کمی حرارت بدنم پایین بیاید. منتظریم کمی زهر آفتاب بیفتد و بیفتیم توی طریق الحسین. یک روز است توی راهیم و پاهام سنگینی می‌کند؛ این اربعین، نه همان است که همیشه بوده. نه. از شارع‌الرسولش بگیر تا باب‌القبله و دالان‌هایی که تهش به صحن حضرت زهرا می‌رسد، تا کوچه‌پس‌کوچه‌های محلهٔ العلا و خانه‌ قدیمی‌ای که درش همیشه به روی زایران باز بود و حالا دارند نو نوارش می‌کنند. ما خاطره داریم از کوچه‌پس‌کوچه‌های اینجا. از صدای به هم خوردن استکان‌ها و بوی تند چای‌ عراقی و سینی‌های دهین. نه. دیگر هیچ کدام‌ مثل قبل نیستند. هراسانم و توی هیچ کوچه‌ و خیابانی پیدات نمی‌کنم. یک چیز می‌گویم باور کن. گاهی به خودم می‌آیم و می‌بینم به جای ذکر، پشت سر هم دارم می‌گویم آقا کجایی. آقا برگرد، آقا... آقا... صدوچهل‌وچند روز است یک جور دیگری شده‌ام. برعکس دست‌پرورده‌های آدم‌حسابی‌ات من اصلا گریه را به صبح بعد از جنگ، حواله نکرده‌ام و نمی‌کنم. حواس‌پرتی گرفته‌ام؛ گاهی لباس چرک‌ها را اشتباهی توی سطل زباله می‌ریزم و جای سیب‌زمینی پیازها را گم می‌کنم. شب و روز خودم را به کار بسته‌ام و می‌شورم و می‌سابم و می‌گذارم قورمه‌ام خوب روغن بیندازد و شربت می‌زنم و می‌خندم و غور می‌کنم توی پروژه‌های وامانده‌ام و اینقدر می‌نویسم که مفاصل انگشت‌هام درد بگیرند. باید بتوانم از پس این همه درد یکجا بربیایم. حالا نشسته‌ام روی سنگ‌های خنک صحن حضرت زهرا فقط برای اینکه از حرارت تنم کم شود. کنار دستی‌ام می‌گوید: اگر زرنگ باشی دستت به ضریح میرسه. باید یاعلی بگویم و بروم ببینم دستم به خوشه‌های انگور ضریح می‌رسد یا نه. بروم دعا کنم این داغ، زینت دلم بماند، کم نشود. لازمش دارم. آخر دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست؛ دهین‌ها تلخ شده‌اند. شارع رسول، سخت به باب‌القبله می‌رسد. آن خانهٔ قدیمی و صاحب‌خانه‌اش کجاست. بهتر است ادا در نیاوریم؛ دیگر هیچ چیز، هیچ چیز این عالم مثل شب‌های عید ۱۴٠۴ خوردشیدی نیست. این یعنی ما جری‌تر شده‌ایم. مثل آفتاب بی‌رحم عراق پدرکشتگی‌ داریم با مردمی که زین بستند و لگام زدند و نقاب پوشیدند و دهن‌شان را بی‌موقع بستند و بی‌موقع باز کردند. وای به حال‌شان. هیچ چیز مثل قبل نیست، یعنی اگر شما، همه دنیا بشوید، جهنم را از شما پر می‌کنیم. باز هم اگر جا خواستید، جا هست. امان از آه آه آه‌های این همه یتیم. چه دلی از ملائک بسوزاند. یک‌جور بگیردتان که نفهمید از کجا خورده‌اید. یکان‌یکان‌تان را. حالا بروید و توی خلوت کثیف و متعفن‌تان فکر کنید کی و کجا فک‌ جنباندید و قلمی زدید و گرایی دادید و ادای حال‌بدها را درآوردید... دل عاشقان حسین، از ۶۱ قمری برای سوزاندن جگرتان لک زده است. چیزی تا عصر و هواخنکی نمانده. باید آماده حرکت بشویم. خواستم بگویم ما با این اراجیف که خاک، سرد است، سرد نمی‌شویم. دلیل؛ تجربه. ـــــــــــــــــــــــــــــ • • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
626.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻یک کامیون ایرانی که حامل مواد غذایی به سمت کربلا بود، دچار مشکل شد و یکی از لاستیک‌هایش ترکید. اما راننده کامیون عراقی با یک اقدام نیک، از واژگون شدن کامیون ایرانی جلوگیری کرد. او با کمک به کامیون ایرانی، به کنترل آن کمک کرد. این، نمونه‌ای از برادری و همکاری بین مردم عراق و ایران است. ـــــــــــــــــــــــــــــ • • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷