هدایت شده از برنامه تلویزیونی وادی
🔰 فراخوان شرکت در پویش مطالبه تولید گاندو 2
♦️ با توجه به هجمههای ناجوانمردانه بر عوامل تولید و پخش «سریال گاندو»، از امروز عموم مردم نیز میتوانند همراهی خودشان را با نامه خانواده معظم شهدا درباره گاندو ( https://eitaa.com/gwando2/5 ) اعلام و متقاضی تولید سری دوم این سریال شوند.
برای مشارکت در این پویش، نام کامل، نام شهرستان، نام شهر یا روستا و عنوان شغل خود را طبق الگوی زیر در پیامرسانهای ایتا یا بله به آیدی @eyvan_admin ارسال نمایید:
🔹 سعید عزیزی، جهرم، شهر قطبآباد، شغل: نجار
🔹 الهه کرمی، بستانآباد، روستای عینالدین، شغل: مادر
👈 اسامی در کانال پیامرسان ایتا منتشر میشود.
#گاندو
#منتظر_گاندو2_هستیم
📌 پویش مردمی مطالبه تداوم گاندو
🆔 https://eitaa.com/Gwando2
.
حۍعلۍاصلاة📿
حۍالعاشقۍ🌱
پیـــشبهسوۍعاشقۍ♥️
#اݪلـــهمعجلݪولیڪالفرج🌙
#التمـــاسدعا
.
مَشْــقِعـِشـْـ❤ــق
. حۍعلۍاصلاة📿 حۍالعاشقۍ🌱 پیـــشبهسوۍعاشقۍ♥️ #اݪلـــهمعجلݪولیڪالفرج🌙 #التمـــاسدعا .
دعاےفرج یادتون نره مارو هم دعا ڪنید
شیطون گولت نزنه نرےنماز نخونے💛
👣
❥ ••ʝoin👇
•|⇝
🌱°•.
°•|مَشْــقِعـِشـْـ♥ـــق|•°√
http://eitaa.com/joinchat/2140078098C7beca448f3
مَشْــقِعـِشـْـ❤ــق
دعاےفرج یادتون نره مارو هم دعا ڪنید شیطون گولت نزنه نرےنماز نخونے💛 👣 ❥ ••ʝoin👇 •|⇝ 🌱°•. °•|مَ
همھ دم بدان امیدم
ڪھ ببینم از تو رویے
#ینےمیشہــ_آقا
اون_روزبیــاد🙃
↷♡
👣
❥ ••ʝoin👇
•|⇝
🌱°•.
°•|مَشْــقِعـِشـْـ♥ـــق|•°√
http://eitaa.com/joinchat/2140078098C7beca448f3
مےشود ڪمے برگردے؟
ڪمے شعرم را بہ نَفس هایت گره بزنم...
اینجا
هوا
هواے
پُر
نبودن تـــوسٺ...!!!
#آقاےغریبم_بیاشهرپرازنبودن_توســت💛
↷♡
👣
❥ ••ʝoin👇
•|⇝
🌱°•.
°•|مَشْــقِعـِشـْـ♥ـــق|•°√
http://eitaa.com/joinchat/2140078098C7beca448f3
8.09M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#بریم_حرم
دنیا خیلی دورم زده،از دنیا دلگیرم حسین ❤️😔
دوستت دارم حسین
↷♡
👣
❥ ••ʝoin👇
•|⇝
🌱°•.
°•|مَشْــقِعـِشـْـ♥ـــق|•°√
http://eitaa.com/joinchat/2140078098C7beca448f3
مَشْــقِعـِشـْـ❤ــق
#بریم_حرم دنیا خیلی دورم زده،از دنیا دلگیرم حسین ❤️😔 دوستت دارم حسین ↷♡ 👣 ❥ ••ʝoin👇 •|⇝ 🌱°•
#ادمین_نوشت
حال روحی خودم خیلی بد بود،اما با دیدن این کلیپ و نوحه اش فهمیدم هنوزم ارباب پیشم هست 😍❤️حسین رفیقی نیست که بیخیال ما بشه و بهش نمیاد که صداش کنیم و جواب نده....با دیدن این کلیپ حالم خوب شد و برای شما عزیزان هم فرستادم تا حال دلتون خوب بشه 😇
ارادتمند:کربلایی ڣٰـ³ـاطِـݦـ¹ـةالْحُسَیـ³ْـ|♥️|ــنُْ
#نسل_سوخته |🌷🍃
#اینقصہحقیقتدارد....
9⃣3⃣🌿| #قسمت_سی_و_نهم
حرف های عاقلانه
مادرم با اون چشم های گرفته و غمگین بهم نگاه کرد ...
- مهران ... می فهمی چی میگی؟ ... تو 14 سالته ... یکی هنوز باید مراقب خودت باشه ... بی بی هم به مراقبت دائم نیاز داره ... دو ماه دیگه مدارس شروع میشه ... یه چی بگو عاقلانه باشه ...
خسته تر از این بود که بتونم باهاش صحبت کنم ... اما حرف من کاملا جدی بود ... و دلم قرص و محکم ... مطمئن بودم تصمیمم درسته ...
پدرم، اون چند روز ... مدام از بیرون غذا گرفته بود ... این جزء خصلت های خوبش بود ... توی این جور شرایط، پشت اطرافیانش رو خالی نمی کرد ... و دست از غر زدن هم برمی داشت ...
بهم پول داد برم از بیرون غذا بخرم ... الهام و سعید ... و بچه های دایی ابراهیم و دایی مجید ... هر کدوم یه نظر دادن ... اما توی خیابون ... اون حس ... الهام ... یا خدا ... با هر اسمی که خطابش کنی ... چیز دیگه ای گفت ... وقتی برگشتم خونه ... همه جا خوردن ... و پدرم کلی دعوام کرد ... و خودش رفت بیرون غذا بخره ...
بی توجه به همه رفتم توی آشپزخونه ... و ایستادم به غذا درست کردن ... دایی ابراهیم دنبالم اومد ...
- اون قدیم بود که دخترها 14 سالگی از هر انگشت شون شصت تا هنر می ریخت ... آشپزی و خونه داری هم بلد بودن ... تو که دیگه پسر هم هستی ... تا یه بلایی سر خودت نیاوردی بیا بیرون ...
- بچه که نیستم خودم رو آتیش بزنم ... می تونید از مامان بپرسید ... من یه پای کمک خونه ام ... حتی توی آشپزی ...
- کمک ... نه آشپز ... فرقش از زمین تا آسمونه ...
ولی من مصمم تر از این حرف ها بودن که عقب نشینی کنم... بالاخره دایی رفت ... اما رفت دنبال مادرم ...
.
.
ادامه دارد...🍃
✍🍁| #شہیدسیدطاهاایمانے
°•|مَشْــقِعـِشـْـ♥ـــق|•°√
http://eitaa.com/joinchat/2140078098C7beca448f3
#نسل_سوخته |🌷🍃
#اینقصہحقیقتدارد...
7⃣3⃣🌿| #قسمت_سی_و_هفتم
تلخ ترین عید
توی در خشک شدم ... و مادربزرگم مبهوت که چرا یهو حالتم... صد و هشتاد درجه تغییر کرد ... چشم هایی که از شادی می درخشید ... منتظر تکانی بود ... تا کنترل اشک از اختیارم خارج بشه ... و سرازیر بشه ...
- چی شدی مادر؟ ...
خودم رو پرت کردم توی بغلش ...
- هیچی ... دلم برات خیلی تنگ شده بود بی بی ...
بی حس و حال بود ... تا تکان می خورد دنبالش می دویدم... تلخ ترین عید عمرم ... به سخت ترین شکل ممکن می گذشت ... بقیه غرق شادی و عید دیدنی و خوشگذرانی ... من ... چشم ها و پاهام ... همه جا دنبال بی بی ...
اون حس ... چیزهایی بهم می گفت ... که دلم نمی خواست باور کنم ...
عید به آخر می رسید ... و عین همیشه ... یازده فروردین ... وقت برگشت بود ...
پدر ... دو سه بار سرم تشر زد ...
- وسایل رو ببر توی ماشین ... مگه با تو نیستم؟ ...
اما پای من به رفتن نبود ... توی راه ... تمام مدت ... بی اختیار از چشم هام اشک می بارید ... و پدرم ... باز هم مسخره ام می کرد ...
- چته عین زن های بچه مرده ... یه ریز داری گریه می کنی؟ ...
دل توی دلم نبود ... خرداد و امتحاناتش تموم بشه ... و دوباره برگردیم مشهد ...
هفته ای چند بار زنگ می زدم و احوال بی بی رو می پرسیدم ... تا اینکه بالاخره کارنامه ها رو دادن ...
.
.
ادامه دارد...🍃
✍🍁| #شہیدسیدطاهاایمانے
°•|مَشْــقِعـِشـْـ♥ـــق|•°√
http://eitaa.com/joinchat/2140078098C7beca448f3