eitaa logo
مشق عشق 💞🌷
120 دنبال‌کننده
787 عکس
287 ویدیو
21 فایل
کانال مشق عشق 🌷 نذر فرهنگی 🌷 نشر روایات و کتب شهدای جلیل القدر🌷 eitaa.com/mashgheshgh313 : لینک کانال منتظر شنیدن نظرات شما عزیزان درباره کانال هستیم @seyedeh_313
مشاهده در ایتا
دانلود
☘️💐🌾🍁🌼🌴 🍂🍃🌸🍃💐 ☘💐🌱 🌾🥀 ☘️ 🌹﷽🌹 کتاب_هوری🌹🍃 زندگی_نامه_و_خاطرات : سردار_شهید_سید_علی_هاشمی 🌷🕊 ( قسمت پنجم )🌹🍃 🌼اردیبهشت سال ۱۳۵۹ بود که سپاه منطقه حمدیه شکل گرفت حمیدیه شهری در غرب اهواز و در مسیر جاده اهواز به بستان بود که نیم ساعتی تا اهواز فاصله داشت آن زمان شخصی به نام علی نظر آقایی که از دوستان نزدیک علی و از بچه های حصیر آباد بود فرمانده سپاه حمیدیه شد او در کارهای نظامی بیشتر از دیگران تبحر داشت قرار شد کمیته ها منحل و اعضای فعال و نخبه کمیته ها جذب سپاه شوند نیروهای سپاه حمیدیه را بچه های مسجد حجت ، به همراه بچه های حصیر آباد تشکیل می دادند علی هم بعد از منحل شدن کمیته به سپاه حمیدیه پیوست. با توجه به اینکه سابقه ی خوبی در کتابخانه مسجد داشت مسئول امور فرهنگی سپاه حمیدیه شد علی می خواست هر طور شده مردم عرب منطقه را که در فقر فرهنگی به سر می بردند از موقعیت و اتفاقات جدیدی که در کشور افتاده آگاه کند از روحانیون دعوت می کرد تا برای مردم و عشایر منطقه از امام و انقلاب بگویند او نشریه ای را منتشر کرد و به مردم می داد تا فریب وعده های منافقین را نخورند در آنجا از ظلم هایی که صدام به مردم عراق داشت، صحبت می کرد گاهی شخصا راه می افتاد و به خانه های عشایر می رفت کنارشان می نشست برای آن ها حرف می زد قصد داشت آدم هایی را که در این منطقه با آداب و رسومی جدا از یکدیگر بودند با هم پیوند دهد و نوعی اتحاد و همدلی میانشان ایجاد کند همیشه و برای همه می گفت: فارس که از شهرهای دیگر برای کمک می آیند با عرب ها برادر هستند همه باید یک دل و یک زبان در مقابل دشمن مشترک خود باشیم. 🌼در آن زمان اسلحه و مواد منفجره از طریق مرز به ایران قاچاق می شد و در بعضی شهرها خطوط نفت را منفجر می کردند حاج علی یک گروه سی نفره از نیروهای سپاه حمیدیه را به حاشیه مرز فرستاد تا به امنیت مرزها کمک کنند و از قاچاق اسلحه جلوگیری کنند که بسیار هم موفق بود خلاصه اینکه علی قبل از شروع جنگ در برقراری اتحاد و امنیت خوزستان نقش ارزنده ای داشت او همچنین در مبارزه با اشرار و ضد انقلاب و قاچاقچیان اسلحه و مهمات خیلی موفق عمل کرد این هنر نمایی یک نابغه هجده ساله بود که هیچ گونه دوره فرماندهی ندیده بود. 🌼تابستان ۱۳۵۹فعالیت گروهک ها بسیار زیاد شد درگیری های زیادی در منطقه ایجاد شد شهدای ما هم زیاد بود هر روز در گوشه ای از منطقه خوزستان شاهد بمب گذاری و درگیری بودیم یادم هست که سال ها بعد حاج علی، در میان رزمندگان مشغول سخنرانی بود آنجا گفت: چرا برخی می گویند که در ۳۱ شهریور چند پاسگاه ما تصرف شد و تعدادی اسیر دادیم و ... ادامه دارد....... 🌴 🔻 🌴 🔻 🌴http://eitaa.com/mashgheshgh313 🔻 🌴 ♦️🌴🔻🌴🔻🌴🔻🌴
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🏝جانا ز فراق تو این محنت جان تا کی دل در غم عشق تو رسوای جهان تا کی ...🏝 ⚘وَ أَنْتَ الْعَالِمُ غَيْرُ الْمُعَلَّمِ بِالْوَقْتِ الَّذِي فِيهِ صَلاَحُ أَمْرِ وَلِيِّكَ فِي الْإِذْنِ لَهُ بِإِظْهَارِ أَمْرِهِ وَ كَشْفِ سِتْرِهِ و تو اى خدا بى تعلم دانايى كه چه هنگام مصلحت در اذن دادن به او برای اظهار امر و پرده برداشتن از رازش می باشد.⚘ 📚مفاتیح الجنان،دعای عصر غیبت 🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊
☘️💐🌾🍁🌼🌴 🍂🍃🌸🍃💐 ☘💐🌱 🌾🥀 ☘️ 🌹﷽🌹 کتاب_هوری🌹🍃 زندگی_نامه_و_خاطرات : سردار_شهید_سید_علی_هاشمی 🌷🕊 ( قسمت ششم)🌹🍃 🌼روزهای آخر شهریور ۱۳۵۹ بود تحرکات مرزی حزب بعث بسیار زیاد شد علی بارها گزارش مکتوب برای فرماندهی سپاه ارسال کرده و ضمن اشاره به تجمعات وسیع ارتش عراق احتمال حمله نظامی را اعلام کرد اما بنی صدر که فرمانده کل قوا بود به این گزارشات اهمیت نمی داد. 🌼مادرش می گفت: همه خانواده دور سفره نشسته بودیم و ناهار می خوردیم یک دفعه صدای انفجار و... بلند شد. خبر رسید صدام حمله کرده علی از جا پرید و غذا را نیمه کاره رها کرد گفتم چی شد کجا گفت: میرم سپاه، گفتم: برو خدا نگهدارت باشه. 🌼همه شهر به هم ریخته بود صدام رسما اعلام جنگ کرد هرکس می خواست کاری بکند مردم به سراغ سپاه و نیروهای مسلح می رفتند تا جلوی دشمن را بگیرند با اینکه طبل جنگ تازه نواخته شده اما در دلمان امید داشتیم که خیلی زود همه چیز ختم به خیر می شود و همه سر خانه و زندگی شان بر می گردند و دوباره آرامش به شهرها بر می گردد. یادم هست به همراه علی آقا در حیاط سپاه جمع شدیم میخواستیم در مقابل دشمن تا دندان مسلح آماده نبرد شویم به جز چند کلاشنیکف دو تا ماشین سیمرغ که از اداره برق گرفته بودیم تجهیزات دیگری نداشتیم از طرفی با تعداد زیاد نیروی مردمی مواجه شدیم که آمده بودند تا از خانه و کاشانه شان دفاع کنند اما هیچ اسلحه ای نبود تا به آن ها بدهیم تازه بیشتر آن ها آموزش ندیده بودند و زمان میبرد تا با اصول اولیه نظامی آشنا شوند آن موقع ستاد پشتیبانی ارتش هم منحل شد نیروهای آنجا به همراه مسئولشان عبدالهادی کرمی وارد سپاه حمیدیه شدند. ........ 🌴 🔻 🌴 🔻 🌴http://eitaa.com/mashgheshgh313 🔻 🌴 ♦️🌴🔻🌴🔻🌴🔻🌴
*⚘﷽⚘ ♥️🌙••|| • ما‌ا‌زخم‌‌پرجوش‌ولایت‌مستیم‌ عھدے‌ازلے‌با‌رَھِ‌مـــــولا‌بستیم بنگر‌ڪہ‌وظیفہ‌چیست‌در‌این‌میدان ما‌افســــــر‌جنگ‌نرم‌آقا‌هستیم • ؁😍✨ ☺✨ http://eitaa.com/mashgheshgh313 🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
☘️💐🌾🍁🌼🌴 🍂🍃🌸🍃💐 ☘💐🌱 🌾🥀 ☘️ 🌹﷽🌹 کتاب_هوری🌹🍃 زندگی_نامه_و_خاطرات : سردار_شهید_سید_علی_هاشمی 🌷🕊 ( قسمت هفتم)🌹🍃 (قسمت اول) 🌼وقتی آمدند تعدادشان زیاد بود و ما فضای لازم را برای پذیرش و اسکان آن ها نداشتیم آن ها همین طور در ساختمان سپاه پخش بودند عده ای به اتاق ها رفته و عده ای هم در راهرو ایستاده بودند علی به چند نفر گفت بروید ساختمان پیشاهنگی تا اگر مناسب بود نیروهای الحاق را در آن محل اسکان دهیم البته آنجا خیلی کثیف بود توالت ها بالا آمده بود و ... بچه های سپاه لباس هایشان در آوردند و همه محوطه را تمیز و پاک کردند بعد از آماده شدن به علی آقا خبر دادند و ایشان هم نیروهای اضافی در آنجا را سازماندهی کرد الان که به آن روز فکر می کنم می بینم در آن شرایط شروع جنگ که هیچ کس حال و حوصله و اعصاب نداشت علی آقای نوزده ساله چقدر خوب نیروها را مدیریت می کرد او نیروها را به خوبی سازماندهی کرد به بعضی هایشان که توان رزم نداشتند کار نگهبانی و انبارداری سپرد با برادر نظرآقایی هماهنگ کرد تا نیروها آموزش ببینند علی خودش نیروها را به تپه های اطراف می برد و آن ها را آموزش داد. 🌼چند روز گذشت تا اینکه... سردار محسن رضایی می گوید برادر علی نظر آقایی در همان درگیری های اول جنگ به شهادت رسید شهادت او تاثیر زیادی بر علی هاشمی گذاشت آن موقع علی شمخانی فرمانده سپاه خوزستان بود او در تقسیم بندی سپاه خوزستان علی را که معاون فرهنگی بود به فرماندهی سپاه حمیدیه منصوب کرد به این ترتیب علی هاشمی حضور خودش را در جبهه و در محور حمیدیه که اولین شهر و نزدیک ترین شهر به اهواز بود شروع کرد اما سازماندهی سپاه در ابتدای انقلاب کار بسیار سختی بود مدیریت سپاه در یک شهر مرزی کمتر از دفاع در برابر دشمن و مقابله با شرارتهای ضد انقلاب نبود سازماندهی نیروهای جوان انقلابی در قالب نیروی نظامی آن هم با حفظ ارزش ها و فرهنگ مردم، کار پیچیده ای بود وقتی جوانی مثل علی در شهر حمیدیه مسئول سپاه پاسداران می شود با انبوهی از موضوعات مختلف مواجه است او نیاز به الگوهای زیادی داشت که بر اساس آن سازمان سپاه را تشکیل دهد مثلا منابع انسانی چگونه باید باشد؟ گزینش ها، استخدام ها، تشخیص نیروی انقلابی از غیر انقلابی و ... چگونه باید باشد؟ یک فرمانده باید همه این مسائل را به تنهایی حل کند آن زمان از طرف سپاه در تهران هیچ الگویی نبود دستورالعمل های کلی صادر می شد کسی که مسئول سپاه می شد، با قدرت و خلاقیت، ابداع و نوآوری خودش در همه موضوعات مختلف تصمیم می گرفت و عمل می کرد خانه و زندگی علی شده بود سپاه حمیدیه. دغدغه اش شده بود حفظ نظام. 🌼علی به همره چهل نفر از جوانان اهواز که اغلب از حصیر آباد و چند محله دیگر بودند کار را شروع کرد این در شرایطی بود که علی حتی سربازی نرفته بود آموزش نظامی ندیده بود چون سنی نداشت حالا او نوزده ساله بود. ادامه_دارد....... 🌴 🔻 🌴 🔻http://eitaa.com/mashgheshgh313 🌴 🔻 🌴 ♦️🌴🔻🌴🔻🌴🔻🌴
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🏝نحنُ کهفُ مَن اِلتَجَأ اِلینا ... بهشت؛ اقلیمِ سبزِ محبت شماست حضرت صاحب دلم! و خوشبخت؛ آنان‌ که به این مأمن آسمانی پناه آوَرَند... سلام، ای نگاه تو بهشت من🏝 ⚘وَ لاَ أُنَازِعَكَ فِي تَدْبِيرِكَ وَ لاَ أَقُولَ لِمَ وَ كَيْفَ وَ مَا بَالُ وَلِيِّ الْأَمْرِ لاَ يَظْهَرُ و در تدبير امور عالم با تو تنازع نكنم و هرگز چون و چرا نكنم و نگويم چه شده است كه ولى امر امام غايب ظاهر نمی شود.⚘ 📚مفاتیح الجنان،دعای عصر غیبت 🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊
☘️💐🌾🍁🌼🌴 🍂🍃🌸🍃💐 ☘💐🌱 🌾🥀 ☘️ 🌹﷽🌹 کتاب_هوری🌹🍃 زندگی_نامه_و_خاطرات : سردار_شهید_سید_علی_هاشمی 🌷🕊 (قسمت هشتم)🌹🍃 (قسمت دوم ) 🌼اوایل مهر ماه سال ۱۳۵۹ عراق پس از اشغال سوسنگرد از دو محور به حمیدیه حمله کرد هیچ نیرویی جلودارش نبود ماشین جنگی عراق شهرهای بستان و سوسنگرد را اشغال کرده و جلو می آمد نگرانی علی از سقوط شهر حمیدیه بیشتر شد اگر حمیدیه به تصرف بعثی ها در می آمد اهواز در خطر سقوط قرار می گرفت. وقتی دشمن به طرف حمیدیه آمد سه دسته نیرو به صورت خود جوش و از سر غیرت به مقابله پرداختند نیروهای سپاه اهواز به فرماندهی سردار علی شمخانی و شهید علی غیور اصلی. دسته دوم نیروهای مردمی و سپاه حمیدیه به فرماندهی علی هاشمی و دسته آخر بچه های هوانیروز ارتش بودند تعداد اندک پاسداران حمیدیه جواب گوی تجهیزات و نفرات دشمن نبود اما علی بی تاب و ناآرام به دنبال راهی برای مقابله با دشمن بود. 🌼ضروری ترین کار، تهیه اسلحه و مهمات بود علی آقا من را که از بچه های بومی سپاه حمیدیه بودم صدا زد و فرستاد تهران تا با آقای رفیق دوست ملاقات کنیم تا اسلحه بفرستد وقتی برگشتیم علی آقا و دوستان ما در بستان بودند چند تا تیر بار و ژ ۳ یک ماشین سیمرغ و چیزهای دیگر با خودم آوردم بچه ها کمی دلگرم شدند بعد علی آقا به من گفت: حسن از مردم عادی هرکس اومد اسلحه خواست بهش بده تیربار هم اول پل بستان مستقر کنید باید پل را منهدم کنید تا عراق نتونه پیش روی کنه. 🌼آن روزها عراق در حال پیش روی بود نیروهای ما که زیاد نبودند تا سوسنگرد عقب نشینی کردند فراموش نمی کنم علی آقا بچه ها را جمع کرد و گفت: جوان های حمیدیه امروز عاشورا و اینجا کربلاست جنگ نابرابر است، جایی است که که کسی بر نمی گردد هر که آمده شهید می شود. دشمن دشت آزادگان را گرفته بود و داشت جلو می آمد علی آقا برای بچه ها صحبت کرد و گفت: باید هر کاری که می توانید انجام دهید تا حمیدیه به دست عراقی ها نیفتد به هیچ قیمتی حمیدیه نباید از دست برود. به دستور علی آقا برای زن و بچه هایی که در شهر مانده بودند در یک مدرسه سنگر درست کردی درگیری شدید شد به خاطر جا به جایی زخمی ها و شهدا لباس های علی آقا خونی شد وقتی مادرش او را دید با تعجب به پیراهن خونی علی نگاه کرد نزدیک بود سکته کند. مادرش علی را خیلی دوست داشت علتش را پرسید. علی آقا گفت: مادر بچه ها زخمی شدند ، شهید شدند اون ها رو از تو جاده می کشم کنار و هرکاری از دست ما بر بیاد انجام می دهیم من دارم می رم ان شاﷲ پیروز می شویم. 🌼مجال حرف زدن نبود سریع به همراه علی آقا خداحافظی کردیم و راه افتادیم غروب که شد تانک های عراقی به حمیدیه نزدیک شدند خانه ها خالی بود و به ندرت آدم در شهر رفت و آمد می کرد دشت آزادگان رها شده و در پادگان ارتش هم نیرویی نمانده بود وقتی نگاهم به علی آقا افتاد، دیدم تنهای تنها قدم می زد و در حال فکر بود فرصت داشت از دست می رفت می دانستم به چه فکر می کند فکر از دست رفتن حمیدیه و ورود دشمن به خانه های مردم او را آرام نمی گذاشت. تعداد ما کم بود رو کرد به تعدادی از بچه ها و گفت بروید پادگان نیرو و هر چه مهمات مانده بار کنید و بیاورید بچه ها هم رفتند و پادگان را خالی کردند ساعات آخر شب بود که نیروی کمکی رسید با سلام و صلوات به سراغشان رفتیم از ساعت چهار صبح روز بعد با هدایت علی آقا مشغول عملیات شدیم عده ای شلیک می کردند و سنگر به سنگر جلو می رفتند عده ای مشغول شکار تانک شدند و ... 🌼همان موقع هوا نیروز هم وارد عمل شد چند تانک را هدف قرار داد نیروهای عراقی با دیدن مقاومت رزمندگان اسلام که با دست می جنگیدند از ترس پا به فرار گذاشتند دشمن عقب نشست مردم هم کم کم به خانه هایشان برگشتند علی آقا از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید برایش خیلی باارزش بود که شهر حفظ شده خب حق داشت آن موقع هنوز در مرکز کسی جنگ را آن طور که ما درگیرش بودیم باور نکرده بود نیروی کمکی و اسلحه یا نمی رسید یا دیر می رسید ما مانده بودیم و دشت آزادگان و دشمنی که آماده بود و... ادامه دارد....... 🌴 🔻 🌴 🔻 🌴http://eitaa.com/mashgheshgh313 🔻 🌴 ♦️🌴🔻🌴🔻🌴🔻🌴
25.14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥همسفر عشق|روایت عاشقانه زندگی شهید خلبان چگنی به روایت همسر/حکایت دختر سه ساله‌ای که خبر شهادت پدر را به مادر گفت 🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊
☘️💐🌾🍁🌼🌴 🍂🍃🌸🍃💐 ☘💐🌱 🌾🥀 ☘️ 🌹﷽🌹 کتاب_هوری🌹🍃 زندگی_نامه_و_خاطرات : سردار_شهید_سید_علی_هاشمی 🌷🕊 ( قسمت نهم)🌹🍃 کتاب_هوری🌹🍃 (۲) 🌼پانزدهم آبان ۱۳۵۹ وارد سپاه حمیدیه شدیم از روی کنجکاوی دلم می خواست آدم هایی را که نامشان ورد زبان هاست بببینم و بشناسم علی هاشمی بیشتر از همه بر سر زبان ها بود چیزی نگذشت که او را از نزدیک دیدم تقریبا لاغر اندام بود قد کوتاه و پیشانی و ریش بلندی داشت از همان اولین دیدار نمی دانم چرا شیفته اش شدم نگاه خاصی داشت عرب بود اما وقتی فارسی حرف می زد چنان بی لهجه سخن می گفت که فکر نمی کردی عرب است. بزرگ شده اهواز بود اما به لهجه دزفولی و شوشتری هم تسلط داشت خصلت عجیبی که داشت این بود که محبت خود را اصلا بروز نمی داد بسیار تو دار بود رفتارش آدم را به کنجکاوی وا می داشت البته همه این ها از هنر فرماندهی او بود. 🌼یک روز حوالی ساعت ده صبح به ساختمان تبلیغات سپاه حمیدیه در کنار رودخانه رفتم دیدم علی هاشمی روی پتویی نشسته رفتم و گزارش اطلاعاتی را که تهیه و تایپ کرده بودم تقدیمش کردم در برخورد اول از هیبتش لرزه بر اندامم افتاد از من کم سن و سال تر و لاغرتر بود اما هیبت خاصی داشت. گزارش را خواند و گفت: حالت چطوره؟ گفتم: الحمدﷲ، پرسید بچه کجایی؟گفتم: اهواز بعد گفت موفق باشی برو به سلامت، تا شب از اینکه علی هاشمی با من صحبت کرده در پوست خود نمی گنجیدم این اولین دیدار من از نزدیک با او بود این دیدار کوتاه خیلی زودی به دوستی و حتی برادری ما تبدیل شد و هر روز که از آن می گذشت اعتقاد و اخلاصم نسبت به علی هاشمی بیشتر می شد . 🌼یک بار قرار شد اطراف منطقه ی کرخه کور را شناسایی کنیم موقعیت ما لو رفت و دشمن ما را زیر آتش گرفت آنجا بود که ترکش خوردم و بچه ها من را سوار قایق کردند و به عقب آوردند چون زخم پایم در بیمارستان عفونت کرد روزی سه بار آمپول به من می زدند پس از بهبودی نسبی رفتم سپاه حمیدیه دلم می خواست بدانم پس از مجروحیتم علی هاشمی که فرمانده سپاه حمیدیه است در اولین دیدار با من چه برخوردی میکند وقتی من را دید با تبسم خاصی گفت: علی ناصری سلام این مجروح شدن شما دو پیام دارد یا اینکه فعلا تجدید شده ای و خودت را با آماده کنی تا قبول شوی که قبولی هم شهادت است یا اینکه امتحانی است و خداوند دارد شما را آماده می کند برای مسئولیت های بزرگ تر در آینده. حرفش خیلی به دلم نشست. من به فکر فرو رفتم از آن به بعد کارم را با شور و شوق و فهم خاصی از سر گرفتم امیدوار بودم بار دیگر لطف خدا شامل حالم شود و افتخار شهادت را نصیبم کند. تا دی ماه فقط در برابر پیش روی عراق دفاع می کردم بستان سقوط کرد و عراق قصد پیش روی بیشتر داشت دشمن حتی پول عراقی را در بستان رایج کرد. ادامه دارد........ 🌴 🔻 🌴 🔻 🌴http://eitaa.com/mashgheshgh313 🔻 🌴 ♦️🌴🔻🌴🔻🌴🔻🌴