eitaa logo
مسیر بهشت🌹
7هزار دنبال‌کننده
6.8هزار عکس
10.4هزار ویدیو
52 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
7.36M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
السلام علیک یا صاحب الزمان عجل الله 💚 🌼سلام ای قراره دل بی قرارم🌼 🍃🍃┅🌺 🍃┅─╮ @masirrbehesht ╰─┅🍃🌺 🍃🍃
۲۱ دی ۱۴۰۰
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
سخنران استاد دانشمند سحرمون کردن🤷‍♂ 🍃🍃┅🌺 🍃┅─╮ @masirrbehesht ╰─┅🍃🌺 🍃🍃
۲۱ دی ۱۴۰۰
11.12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لباس وقتی کثیف میشه چکار میکنید؟ 🍃🍃┅🌺 🍃┅─╮ @masirrbehesht ╰─┅🍃🌺 🍃🍃
۲۱ دی ۱۴۰۰
۲۱ دی ۱۴۰۰
7.24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هرگز در موقعیتی که خود درآن نبودید کسی را قضاوت نکنید. 🍃🍃┅🌺 🍃┅─╮ @masirrbehesht ╰─┅🍃🌺 🍃🍃
۲۱ دی ۱۴۰۰
16.93M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مصاحبه رشیدپور با سرداردلها 🍃🍃┅🌺 🍃┅─╮ @masirrbehesht ╰─┅🍃🌺 🍃🍃
۲۱ دی ۱۴۰۰
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 «سیستم‌سازی آخرالزمان» 👤 استاد 🔸 سیستم کفر را در مؤمنین نابود خواهند کرد. 🍃🍃┅🌺 🍃┅─╮ @masirrbehesht ╰─┅🍃🌺 🍃🍃
۲۱ دی ۱۴۰۰
11.45M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عشق خدا دادی من ثروت اجدادی من 🍃🍃┅🌺 🍃┅─╮ @masirrbehesht ╰─┅🍃🌺 🍃🍃
۲۱ دی ۱۴۰۰
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
اینجوری قبل از مرگ بهشت رو میبینی! 🍃🍃┅🌺 🍃┅─╮ @masirrbehesht ╰─┅🍃🌺 🍃🍃
۲۱ دی ۱۴۰۰
بسته بندیشون که تموم شد به برادرم گفتم‌ تازگی ها کمرم درد میکنه نمیتونم کار کنم. گفت چی کار داری بگو بچه ها بیان کمکت. گفتم کاری که ندارم فقط کاش منم میتونستم یکم سبزی بخرم. فوری به همسرش گفت. اینا رو بده به خواهرم فردا دوباره برای تو میخرم.‌ اونم جرأت مخالفت کنه و قبول کرد. رفتار خودم رو توجیح میکردم. اینم تنبیه زن داداشی که قصد پنهان کاری از من رو داره. شیطان انقدر من رو تحت احاطه‌ی خودش کرده بود که هیچ کدوم از رفتار های ناپسندم‌به چشمم نمیاومد.‌ یه روز متوجه شدم که زن داداش هام جمع شدن دور هم ولی من رو دعوت نکردن.‌ شوهرم به خاطر شغلش ماموریت بود و من تنها بودم.‌شام خوشمزه ای درست کردم و زنگ‌زدم به برادر هام و خودم رو زدم به مریضی. هر سه اومدن خونم و من تنهایی و ترس رو بهانه کردم و نذاشتم برم خونه‌شون.‌دور هم خوشگذروندیم آخر شب هم کلی ننه من غریبم راه انداختم و گفتم زن های شما یه کاری کردن من نتونم بیام خونه هاتون. همه‌شون آتیشی بودن و بعد رفتن مطمعن بودم توی خونشون جنگ‌راه انداختم.‌ دعا دعا میکردم خبر کتک خوردنشون به گوشم برسه چند سالی از زندگیم گذشته بود و خدا به من سه فرزند پسر و دو دختر داد.‌ پسر بزرگم ۱۴ سالش بود و من هنوز دست از کارهام‌برنداشته بودم. پسر عموم تو نزدیکی خونه‌ی ما خونه گرفت. با زنش و پسرش خوب زندگی میکردن.‌ اصلا خوشبختی اونا و اینکه اصلا صدایی ازشون بلند نمیشد شد خار چشم من شده بود. دلم میخواست یه کاری کنم اونا هم دعوا کنن.‌اما هر کاری میکردم پسر عموم‌ براش مهم نبود... ... ایدی ثبت خاطرات شما👇👇 @Mahdis1234
۲۱ دی ۱۴۰۰