eitaa logo
مسیر بهشت🌹
6.8هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
11.5هزار ویدیو
52 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
۱ توی ی خانواده معمولی بدنیا اومدم ۳ تا برادر و ۲ تا خواهر داشتم زندگی همه اونها مثل بابام معمولی بود، بابام بهم‌گیر داد ازدواج کن و باید زن بگیری تا کی میخوای مجرد بمونی و باید بری سر زندگیت هر چی گفتم من دلم‌ نمیخواد ازدواج کنم مرغش ی پا داشت فقط میگفت زن بگیر وقتی دیدن من دنبال ازدواج نیستم خودشون دست به کار شدن برای پیدا کردن ی دختر مناسب وقتی دیدم کوتاه نمیان گفتم صبرکنید خودم یکیو پیدا میکنم دلم میخواست دختری و انتخاب کنم که عین خودم باشه نه یکی که با من متفاوت باشه و مثل من فکر نکنه کسی و میخواستم که تو نگاه اول به دلم بشینه اما ادمی نبودم که چشمم پی ناموس بقیه باشه، توی ی کبابی کار میکردم ی روز ی مشتری برام اومد ی مادر و دختر بودن بهشون نگاه نکردم و سرم به کارم بود اما یهویی چشمم به دختره افتاد دلم هوری ریخت ادامه دارد... کپی حرام
۲ دلم‌ نمیخواست برن اما رفتن، انگار روح منم با خودش برد تمام دنیام شد اون چشم ها هر بار که پلک میزدم تصویر اون دختر میومد جلوی چشم هام، انقدر دعا کردم که دوباره ببینمش ی شب که داشتم از سرکار برمیگشتم با مامانش و ی مرد دیدمش حدس زدم باباشه، دنبالشون راه افتادم و خونشون رو یاد گرفتم نزدیک محل خودمون بود همون شب با کلی خجالت به مامانم گفتم که من عاشق شدم، کلی خوشحال شد و شادی کرد اخرم پرسید کیه وقتی بهش گفتم اولش تعجب کرد و گفت چرا از اون محله منم کل ماجرا رو گفتم مامانمم گفت باشه و قرار شد بره خواستگاری، همون شب بابام بهم گفت اگر موافقت کنن و عقد کنید منم ی پولی جمع کردم میدم بهت باهاش ی مغازه بزنی برای خودت، دیگه وقتی متاهل بشی با درامد کارگری زندگی کردن برات سخت میشه بابا ادامه دارد... کپی حرام
۳ این کار بابام خیلی برام قشنگ‌ بود راست میگفت حقوق کارگری من خیلی کم بود و از پس مخارج ی زندگی برنمیاومدم، چند روز بعد مامانم رفت خواستگاری و اوناهم موافقت کردن تا خانوادگی‌بریم وقتی رفتیم دوباره دیدمش اون چشم ها برای خودشون دنیایی بودن اون شب شاید اندازه یک دقیقه هم اجازه ندادن حرف بزنیم تازه این زمان هم با اصرارهای مامان گرفتم، به خودم قول دادم خوشبختش کنم با عجله ای که من داشتم‌ فوری عقد کردیم بابامم سر حرفش موند و اون پول رو بهم داد منم ی مغازه کبابی زدم بخاطر تجربه ای که داشتم و مشتری هایی که منو میشناختن خیلی زود اسمم همه جا پیچید و مشتری های زیادی برام اومدن درامدم خیلی خوب بود کلی پس انداز داشتم تا اینکه یکی از دوستام بهم‌ گفت چرا سرمایه ت رو زیاد نمیکنی که تا اول زندگیتی خونه بخری و مستاجرب نکشی گفتم باید چیکار کنم درامدم همینه گفت بابا تو ساده ای کنار این ی کار دیگه م بکن ادامه دارد... کپی حرام
۴ پرسیدم‌چیکار که گفت همین سرمایه ت رو بده نزول تا چند وقت بعدش سودش رو بگیر، جمع کن سودا رو بده نزول یکی دو سال اینجوری کنی پولت چندبرابر میشه و خودتو بستی پیشنهاد وسوسه انگیزی بود و من حسابی توی فکر رفتم بهش گفتم به کی بدم ؟ گفت من ادمشو میارم‌ برات فرداش با یکی اومد و بعد از گرفتن ضمانت و این کارها پولو بهش دادم خیلی عذاب وجدان داشتم و استرس تا ماه اول که سود رو گرفتم اولش چندشم میشد ازش اما ماه دوم دیگه به دهنم مزه کرد تا ی مدتی دوباره پس انداز کردم و سود پولمم جمع کردم دادم به نفر دوم و دیگه همین جوری پیشروی میکردم و به همه میدادم یهو به خودم اومدم در عرض سه سال سرمایه م چندین برابر شده بود و کلی پول داشتم کلی پول هم از مردم میخواستم زنم از هیچی خبر نداشت عروسی کردیم و بلافاصله بچه دار شدیم ی دختر و ی پسر، پدر مادرمم پیر شده بودن ثروتم زیاد بود و حسابی زندگی برام قشنگ بود ادامه دارد... کپی حرام
۵ به مامان بابام‌گفتم بیاید بریم مشهد، از کار من خبر نداشتن خیلی خوشحال و خندون گفتن بریم تو مشهد قولنامه خونشون رو گذاشتم جلوی بابام و گفتم این کاغذ هتله باید امضا کنی ببرم‌ تحویل بدم اونم قبول کرد وقتی امضا کرد چون سواد نداشت نمیدونست که من دارم تنها خونه ای که داره رو از دستش در میارم، کاغذ رو بردم بیرون از اتاق تا قانع بشن و بعدم برگشتیم شهرمون بلافاصله رفتم سند رو گرفتم و خونه رو فروختم، بابام وقتی مالک جدید رو با سند دید تازه فهمید که من سرش رو کلاه گذاشتم منم خودم‌ رو قانع کروم که اول و اخر ارثم بود، خواهرا و برادرام رو در نظر نگرفتم اونا هم از بی جا و مکانی رفتن خونه یکی از اقوام یک هفته بعدش بابام دق کرد و مرد دقیقا سوم بابام بود که مادرمم فوت شد دلم سوخت ولی دیگه کاری بود که کرده بودم خودم رو با جمله اونا دیگه عمرشون رو کرده بودن قانع کردم دو سه سال گذشت و پسرم رفت سربازی لب مرز، دقیقا یک ماه بود که اموزشیش تموم شده بود خبر رسید که پسرم لب مرز تیر خورده و فوت شده ادامه دارد... کپی حرام
۶ هنوز با داغش کنار نیومده بودم که دخترم عاشق ی پسری شد وقتی مخالفت من رو دید خودش رو دار زد دیدن جنازه دخترم برام سخت بود و دردناک تازه شش ماه بود پسرم و از دست داده بودم که دخترمم فوت شد، دو سال گذشت با خودم‌ گفتم تقاصم رو پس دادم دیگه که زنم مریض شد هر چی بردمش دکتر نفهمیدن چشه اخرسر بردمش تهران و گفتن که سرطان خون داره طاقت از دست دادن زنم رو نداشتم هر چی داشتم و نداشتم خرجش کردم کل داراییم رو خرجش کردم اما اونم موندگار نشد و فوت کرد تازه بعد از مرگش فهمیدم که بار کج به منزل نمیرسه تمام پولهایی که نزول گرفته بود و پول خونه بابام و همه رو خرجش کردم هیچی برام نموند جز همون خونه و مغازه ای که داشتم همه ش رفت من خودم رو مقصر مرگ تمام خانواده و عزیزانم میدونم خواهرا و برادرام با من کاری ندارن و میگت تو پدر مادرمون رو کشتی، ای کاش زمان به عقب برگرده و من هیچ وقت اون اشتباهات رو نکنم کپی حرام پایان❌
1 بعد از فوت همسرم تنها امیدم به پسرم یاسین بود . یاسین که تازه سربازی و درسش رو تموم کرده بود الان دیگه ۲۵ سالش بود. از فوت همسرم ۱۵ سال می‌گذشت اون موقع یاسین ۱۰ سال داشت سختی‌های زیادی کشیدم برای بزرگ کردن پسرم هیچ وقت نذاشتم کمبودی داشته باشه. تمام تلاشم رو کردم که پسرم یه وقت به خاطر بی‌پدری اذیت نشه. دیروز بهم گفت_ مامان می‌خوام در مورد یه موضوع مهم باهات حرف بزنم. بهت گفت مامان ۶ ساله عاشق دختری شدم و بهش قول دادم که باهاش ازدواج کنم الانم که از سربازی برگشتم می‌خوام برام بزرگی کنی و قبول کنی که با هم بریم خواستگاریش. باورم نمی‌شد که یاسین ۶ سال همچین قضیه‌ای رو از من پنهون کرده باشه. ادامه دارد. کپی حرام‌.
2 قبل از هر حرفی ازش توضیح خواستم که چرا این همه مدت ازم پنهون کرده. بهم گفت خواستم که قضیه قطعی شه و اگه مناسب هم بودیم اون موقع بزرگترا رو در جریان بذارم الانم اومدم از شما اجازه بگیرم.. خیلی از دست یاسین شاکی شدم گفتم _تو که این همه مدت ازمن پنهون کردی الانم خودت برو خواستگاری مگه بزرگتر داری؟ یاسین با شنیدن حرفام ناراحت شد و گفت_ مامان این چه حرفیه ؟ من که الان اومدم از شما اجازه بگیرم و ازتون بخوام که با من بیاین خواستگاری. خیلی ناراحت بودم از کاری که پسرم کرده بود.... ۶ سال زمان کمی نبود کاش قضیه رو بهم می‌گفت . در مورد اون دختر ازش پرسیدم که چه کاره است؟ چند سالشه؟ باباش کیه، معمولا شهر ما کوچک بود و همدیگه رو می‌شناختیم برای همین پیگیر شدم که باباش کیه؟ ادامه دارد. کپی حرام.
4 حرفمو با تحکم زدم _ خوب گوش کن یاسین مگه از روی جنازه من رد شی که بخوای با دختر اون مرد ازدواج کنی. یاسین خیلی ناراحت شده حتی از خونه گذاشت رفت اما سعی کردم بی اهمیت باشم. من نمی‌ذارم تنها پسرم بدبخت شه . من این پسرو با بدبختی بزرگ کردم حالا بزارم داماد یه همچین خانواده‌ای بشه؟ برام مهم نیست اگه ناراحت بشه یا افسرده... تنها چیزی که می‌خوام اینه که پسرم قید این دختره رو بزنه . دو ماهی از اون قضیه گذشت یاسین مدام می اومد بهم التماس می‌کرد و ازم یه فرصت می‌خواست تا حداقل یه بار بریم خونشون. اما حرفمو تکرار کردم... مگه من مرده باشم که بخواد با این دختر ازدواج کنه چند روز بعدش یه دختر جوون اومد در خونمون. ادامه دارد. کپی حرام‌.
6 یاسین دست از سرم برنمی‌داشت و همونطور التماس می‌کرد اما من کوتاه نیومدم. فکر می‌کرد که مادرش خیلی ظالم شده اما من فقط به فکر آینده اون بودم. از اون قضیه ۸ ماه گذشت یاسین و رضوان کلاً بیخیال هم دیگه شدن و منم خوشحال شدم. یه روز بهم زنگ زدن و گفتن یاسین تصادف شدیدی کرده و تو بیمارستانه رفتم بیمارستان دکترا بهم گفتن که فلج شده... اون لحظه‌ای که این حرفو شنیدم تنها چیزی که جلوی چشمم بود اشکای اون دختره رضوان بود. اونقدر حالم بد شد که همونجا وسط بیمارستان هق هق کنان اسم پسرم رو صدا می‌زدم... پسرم به خاطر اون تصادف فلج شد دیگه نمی‌تونست که راه بره اون موقع من موندم و یه دنیا پشیمونی و ظلم بدی که در حق اون دختر بی‌گناه کردم. پایان کپی حرام.