eitaa logo
مسیر بهشت🌹
6.8هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
11.5هزار ویدیو
52 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
شوهرم عاشق من بود و با خواست خودش منو گرفت خانواده ش هم راضی بودن شب عروسی پدرم در‌گوشم اروم‌گفت دخترم سفید رفتی سفید برگرد توقع داشتم مثل همه پدرها برام حرفهای خوب بزنه و بگه که من حمایتت میکنم اگر اذیتت کرد نترس و در خونه به روت بازه، اما نگفت. زندگیم رو با شوهرم اغاز کردیم زندگیمون خوب بود و باهام سازگاری داشتیم اما همیشه ی حرفی میزد که حسابی ازارم میداد و میگفت بالاخره ی روز زن دوم‌ میگیرم من فکر میکردم از این شوخی زشت های مردونه هست که همه شون میگن تا اینکه ی روز دیدم رفتارهاش عجیب شده هر چی پرسیدم چی شده هیچی نگفت و گفت خیالاتی شدم، من همش میگفتم بچه دار بشیم اما شوهرم مخالف بود بالاخره راضی شد و من باردار شدم رو ابرا بودم‌ اما شوهرم بی تفاوت بود ✍ادامه دارد... ⛔️ 🍃🍃┅🌺 🍃┅─╮ @masirrbehesht ╰─┅🍃🌺 🍃🍃
۲ تا اینکه ی روز دیدم نیومد و برام پیام داد: من با ی زن ده سال از خودم بزرگتر رفتم‌ ترکیه میخوای طلاق بگیر میخوای نگیر دیگه برنمیگردم پولای تو خونه هم صدقه سلامتی عشقم وا رفته به پیامش نگاه کردم چند روزی هر جا تونستم دنبالش گشتم اما نبود که نبود تا اینکه کم کم پولهام تموم شد همه رو خرج شیرخشک و پوشک میکردم صاحبخونه اجاره میخواست و نداشتم که بدم بابامم پیغام داد بی بچه بیا خونه من، خونه رو عوض کردم و رفتم ی محله پایین تر توی ی زیر زمین که بچه م تب کرد هرچی بردم دکتر میاوردم خوب شد اما باز حالش بد میشد تمام دارو ندارم و خرج بچه کردم و اونم تموم شد ی روز از شدت بی پولی رفتم خونه پدر شوهرم اونا یکم پول بهم دادن و اومدم اما با این همه خرج درمان بچه و چیزهای دیگه اون پولم زود تموم شد دوباره رفتم در خونه شون که گفتن پسرمون این بچه رو نخواسته حالا ما بخوایم برو دیگه نیا، به هر دری تونستم زدم ✍ادامه دارد... ⛔️ 🍃🍃┅🌺 🍃┅─╮ @masirrbehesht ╰─┅🍃🌺 🍃🍃
ی مدت گدایی میکردم که مامورای شهرداری هم دنبالم کردن و از ترس دیگه نرفتم تا اینکه ی روز نشستم توی ی پارک و گریه کردم گفتم خدایا من بنده ت نیستم؟ منو نمیخوای؟ به هر دری میزنم بسته هست با این بچه کسی بهم کار نمیده هر چی لوازم خونگی داشتم فروختم خرج بچه کردم دیگه هیچی ندارم تا اینکه ی زن کنارم نشست و گفت پول نداری؟ گفتم نه و ی بچه کوچیک مریض دارم اروم‌ گفت ی کار‌ سراغ دارم خیلی خوبه در ازای یک ساعت پول خوبی میگیری اولش تنم از این پیشنهاد لرزید گفتم نه اما بعد گفت خونه هم من دارم و کسی نمیفهمه نمیدونم چرا شماره ش رو گرفتم و برگشتم‌خونه قرار گذاشتیم برای فردا، شب تا صبح نخوابیدم همش با خودم کلنجار میرفتم از طرفی میگفتم‌ کار بدیه اما وقتی حال بچه م رو میدیدم خودم و توجیه میکردم که بخاطر سلامت بچه م هست زمان گذشت و نیم ساعت به موقع رفتنم مونده بود از ناراحتی دلم مرگ میخواست که مجبورم این کارو بکنم ✍ادامه دارد... ⛔️ 🍃🍃┅🌺 🍃┅─╮ @masirrbehesht ╰─┅🍃🌺 🍃🍃
یهو چند تقه خورد به شیشه اتاقم رفتم دیدم صاحبخونه هست گفت که ی نفر سفره حضرت ابالفضل انداخته و دونفر و میخواد برای کار از خداخواسته قبول کردم و رفتم. چه خونه بزرگ و چه وسایلی ی پیرزن اونجا بود که گفت این خونه دخترمه و ما هم مشغول تمیز کاری باورم‌نمیشد اینهمه مواد غذایی و تجملات برای ی سفره، بالاخره صاحبخونه با قیافه ناراحت اومد و گفت دیزاینر غذا ها نمیاد و کار داره میگفت که بهش ی جا گرونتر گفتن و رفته به خانمه گفتم من انجام میدم فقط عکس ها رو نشونم بدید، اول قبول نکرد بعد عکس خارو داد و منم حلوا و خرما رو شابلون زدم و عین عکس دراوردم اعتماد کرد و همه چیزو داد دستم بعدم ی دست لباس شیک بهم داد و گفت که به هیچ کس نگم کی هستم و اگر کسی پرسید بگو شغلته، مهمانها که اومدن تعجب کردم این‌همه‌تجملات بدای سی چهل نفر موقع خوندن دعا به سفره خیره شدم گفتم یا حضدت ابوالفضل کمکم کن من نمیخوام به راه خطا برم تو کمکم کن با ی بچه شیرخواره صدقه خور مردم‌نشم ✍ادامه دارد... ⛔️ 🍃🍃┅🌺 🍃┅─╮ @masirrbehesht ╰─┅🍃🌺 🍃🍃
مراسم‌که تموم شد صاحب خونه گفت من دیزاینر جدیدم و همه از کارم تعریف کردن و شماره م و گرفتن‌ مبلغ قابل توجهی بهم داد خوشحال اومدم خونه که چند روز بعدش باهام تماس گرفتن و کارم حسابی گرفت انقدی که چند نفر برام کار‌میکردن و همه وسایلم رو دوباره خریدم پس اندازم داشتم بعلاوه هزینه های درمانی بچه م، یهو خبر اومد‌پدرشوهرم فوت شده منم سریع مهریه م رو گذاشتم اجرا و ارث شوهرم رو گرفتم ی خونه نقلی و کوچیک بود مادرشوهرم گفت که میخواستم اینو بدیم شما، گفتم پس چرا ما مستاجر بودیم؟ گفت پسرم میخواد برگرده و دخترشو ازت بگیره خوب میدونم چرا اینو میگفت تا قید باقی مهریه م رو بزنم منم‌گفتم بیاد بسلامتی بیاد بقیه مهریه منم بده شوهرمم یکم تلفنی تهدیدم کرد و گفت میخوام بیام بهش اهمیت ندادم میدونم همش بخاطر اینه که قید باقی مهریه م رو بزنم کارم رو توسعه دادم ی خونه حیاط دار اجاره کردم و چند نفرم زیر دستم بودن دیگه سبزی خورد کرده و پیاز داغم میفروختم چون کم پول میگرفتم و کارم تمیز بود مشتری زیاد داشتم ✍ادامه دارد... ⛔️ 🍃🍃┅🌺 🍃┅─╮ @masirrbehesht ╰─┅🍃🌺 🍃🍃
کم کم اسمم همه جا در رفت و ی مرد خیلی خوب تو میدون تره بار چندتا مغازه داشت اومد‌ خواستگاریم گفت که زنش دختر خاله ش بوده و فوت شده اونم ی دختر همسن دختر من داشت وقتی دیدم شرایطمون یک سانه قبول کردم خداروشکر میکنم حضرت ابالفضل نجاتم داد هم به گناه نیوفتادم هم چند نفرو بردم سرکار شوهرمم بعد ازدواج کاری بهم نداشت و منم شغلم و نگه داشتم الانم دوتا پسر دیگه دارم خداروشکر میکنم از شرایطم میخوام بگم خانما تو شرایط سخت خودتونو نبازید و تن به هر چیزی ندید خدا مراقب همه ماست پایان. ⛔️ 🍃🍃┅🌺 🍃┅─╮ @masirrbehesht ╰─┅🍃🌺 🍃🍃
۱ همسرم روی تربین بچه هامون خیلی حساس بود و میگفت باید جوری باشن که بقیه اینارو بکنن الگوی رفتاری خودشون، همسرم رو در یک تصادف از دست دادم دختر اولم هفت ساله بود و دختر دومم پنج ساله و پسرمم یک ساله روزهای سختی رو پیش رو داشتیم من ی زن خونه دار بودم و حالا شده بودم ستون اصلی خونه که باید بقیه رو زیر بال و پرم میگرفتم. از طرفی از دست دادن همسر دلسوز و مهربونی که همیشه هوام رو داشت به شدت دلتنگش بودم بعضی شبها از دلتنگی تا صبح گریه میکردم از طرفی نگهداری از سه تا بچه که حسابی وابسته و دلتنگ پدرشون بودند همش در موردش حرف‌ میزدن دختر دومم میگفت میاد خونه و دختر اولم متقاعدش میکرد که دیگه بابا نیست و ما بابا نداریم
۲ وضع مالیمون بد نبود همسرم مغازه ی کوچک مکانیکی داشت و بیمه نبود برای همین بعد از فوتش درامدی نداشتیم و اصلا دلم نمیخواست دستم رو جلوی بقیه دراز کنم ولی سیرکردن شکم سه تا بچه کار هر کسی نبود سعی کردم ی مغازه جدید بزنم‌ اما سرمایه میخواست و من نمیتونستم جور کنم، رفتم خونه های مردم برای کار کردن با اینکه خیلی خجالت میکشیدم و حس حقارت داشتم ولی حداقل حلال بود و ابرومندانه اندازه خورد و خوراکمون در میاوردیم. ی برادرشوهر داشتم با اینکه از همسرم پنج سال بزرگتر بود هنوز مجرد بود پدرشوهرم خیلی اصرار داشت برای سروسامون دادن به اوضاع منو بچه هام با برادر شوهرم اردواج کنم معتقد بودن که اینجوری بچه ها زیر دست هم خون هستن و با ناپدری نمیافتن حس میکردن اینجوری اینده من تضمینه از اول که گفتن به شدت مخالفت کردم چون میدونستم که برادرشوهرم ی دختریو دوس داره و با هم صحبت کردن از طرفی هم شوهرم از اول زندگیمون از برادرش خوب نمیگفت و مخالفت ی سری خصوصیات اخلاقی برادرش بود
۳ دوست نداشتم بعد از همسرم بچه هامو زیر دست ناپدری بذارم برای همین اعلام کردم ازدواج نمیکنم نه با غریبه نه برادرشوهرم، بنده خدا اخلاقهای خاصی داشت عصبی و بی حوصله بود مشخصا نمیتونست با سه تا بچه من کنار بیاد پس بطور جدی به پدرشوهرم اعلام کردم اصلا اقدامی نکنه و دیگه حرفی هم نزنه پیرمرد بیچاره به گریه افتاد و گفت که نگران اینده ی منو نوه های کوچکش هست و میخواد توی این زمونه ی گرگ بازار اذیت نشیم هر چی بهش میگفتم من اینجوری اذیت میشم که زن برادرشوهرم بشم متوجه نمیشد منم تمام دلایلم و براش گفتم با اینکه قانع نشد و میگفت حرفهامو قبول نداره ولی اونقدر محکم بودم که وقتی مخالفت سرسختانه ی من رو دید دیگه هیچی نگفت
۴ من با تک‌ تک سلولهای بدنم وجود خدا رو توی زندگیم حس میکردم درسته همسرم دیگه نبود ولی خدا بود و میتونستم با توکل بهش سختیهارو پشت سر هم بذارم. به خودم قول داده بودم دست روی زانوهام بگذارم و مسوولیت بچه هام رو خودم تقبل کنم نمیخواستم که به کسی تکیه کنم تا بهشون ی جورایی مجوز بدم برای دخالت تو امورم گاهی برادرم بهم سرمیزد و اگه کاری داشتم کمکم میکرد گاهی پدرو مادر پیرم و گاهی خانواده ی همسرم ولی عزمم رو جزم کرده بودم تا وابسته ی کسی نباشم بعضی وقتا که کارم زیاد بود یا باید تا دیر وقت وایمیسادم بچه هارو میبردم پیش مادرم و خیلی هم کمتر پیش مادرشوهرم کارم تموم میشد میاوردمشون خونه بچه هام یاد گرفته بودن مستقل باشن و خودشون کاراشون رو بکنن میگفتن نمیخوایم وقتی خسته میای خونه تازه کارای ما بیافته رو سرت ادامه دارد...
۵ سختی زیاد کشیدم اعتراف میکنم هر سه تا بچه هامم خیلی اذیت شدن ولی در عوض خیلی مسوولیت پذیر و متعهد بار اومدند. الان دختر بزرگم پزشک شده و دختر دومم پرستار، پسرمم داره برای وکالت میخونه و گفتن دیگه کار نکنم خودشون خرجمو میدن بچه هام شدن همونی که همسرم ارزوشو داشت. حتی یک روزهم نمازشون ترک نمیشه. خداروشکر میکنم که کمکم کرد و نذاشت دستم جلوی هر مرد و نامردی دراز بشه، و بچه هام رو با سرافرازی بزرگ کردم