eitaa logo
مسیر بهشت🌹
6.8هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
11.5هزار ویدیو
52 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
۱ وقتی شوهرم اومد خواستگاریم اصلا بهش علاقه نداشتم اما به زور بابام و حرفهای مادرم که میگفت بابات صلاحت رو میخواد و بعد خوردن ی کتک مفصل کوتاه اومدم و ازدواج کردیم شوهرم وضع مالی باباش خیلی خوب بود اما خودش کاری به باباش نداشت و ی شرکت کوچیک تازه تاسیس داشت میگفت بابام وقتی بچه بودم به من و مادرم اهمیتی نداده و منم به پولاش کاری ندارم با اینکه پدرشوهرم از خداش بود که شوهرم برای کار بره پیشش اما شوهرم نمیرفت و اصلا کاری به کار باباش نداشت، احمد خیلی عاشق بود رفتارهاش کارهاش همه از دوست داشتن زیاد بود هر روز کادو میخرید و منو میبرد بیرون باهام وقت میگذروند و بهم ابراز علاقه میکرد کم کم منم ازش خوشم اومد دیگه این ازدواج از حالت اجبار برام در اومده و رنگ علاقه داشت به خودش میگرفت
۲ فشارهای خانواده ش روی ما هر روز بیشتر میشد و میگفتن نوه میخوان احمد تک فرزند بود نه خواهر و نه برادری نداشت میگفتن ما نوه های زیادی میخوایم و باید بچه دار بشید یک سال هر کاری کردیم خبری از بچه نشد پدرشوهرم ی بار بهم‌گفت قرار نیست تو نتونی مادر بشی بچه منم پا سوز تو بشه اون حق پدر شدن داره فقط نگاهش کردم و هیچی نگفتم اما ترسیدم از اینکه شوهرم بخواد بره زن دیگه ای بگیره و با اون خوش باشه برام خیلی سخت بود نمیدونستم چیکار کنم فقط دلم میخواست باردار بشم تا اینکه ی روز دگتر اب پاکی رو ریخت رو دستم و گفت تو بچه دار نمیشی خیلی دلم شکست ی مدتی گذشت و حس میکردم شوهرم ی جور خاصی شده اما هر بار بهش میگفتم میگفت اشتباه میکنی
۳ یک سال گذشت که پدرشوهرم ی روز بهم گفت خوب گوش کن پسرم بخلطر من یک سال پیش رفته زن گرفته و الان ی بچه داره مادر اون بچه بخاطر قراری که گذاشته بودیم الان بچه رو داده بهش و رفته تو باید بزرگش کنی، دلم شکست و ماتم برد تمام این مدتی که من میگفتم شوهرم خاص شده و اون‌ منکر میشد شوهرم ی زن دیگه گرفته بود و بچه دارم شده بود بچه رو قبول نکردم و مادرشوهرم مجبور شد بزرگش کنه یکی دوماهی گذشت که ی شب مادر شوهرم بهم گفت حق با توعه اما من نمیتونم‌نگهشدارم بابامم میگفت طلاق بگیر اما شوهرم رو دوست داشتم و دلم ازش شکسته بود ی روز خواهرشوهرم گفت تو بچه میخواستی خدا هم بهت داده
۴ درسته کار برادرم بد بود ولی توام کوتاه بیا و ببرش خونتون مامان منم نمیتونه خیلی برام سخت بود کلی فکر کردم چند روزی با خودم کلنجار رفتم تا اینکه ی روز به شوهرم گفتم دلم برای بچه ت سوخت و قبول کردم اما شرط دارم اگر‌ی روزی حودت یا یکی بهم بگین این بچه تو نیست و بخواید بهم بگید چیزی به من ربطی در نداره در موردش من میدونم و تو، اگر ی روز برسه که لازم باشه دعوا و تنبیهش کنم و بهم بگی که این بچه من نیست من میدونم و تو شوهرم تمام مدت نگاهم کرد و میخندید بهم گفت خیالت راحت نه من نه کس دیگه ای بهت حرفی نمیزنیم و تو تمام و کمال مادر اون بچه ای، اینجوری شد که منم قبول کردم شوهرم خیلی خوشحال شد از وقتی بچه که ی دختر بود و بردم خونمون خونه عطر و بوی خاصی گرفته بود میدونستم تا اخر عمر طعم مادرشدن رو نمیفهمم برای همین چسبیدم به این بچه و بزرگش کردم وقتی شد یک ساله ماهانه نشدم و حالتهای خاص داشتم
۵ رفتم دکتر و اونم بعد از ازمایش گفت بارداری خیلی خوشحال شدم شوهرم همیشه جلوم خیلی شرمنده بود و میگفت ازت خجالت میکشم چون بهت خیانت کردم اما به روش نیاوردم حتی بعد از بدنیا اومدن بچه م محبتم به اون بچه کم نشد همه توقع داشتن وقتی بچه دار میشم اون بچه رو نخوام اما مگه میشد؟ درسته من بدنیا نیاورده بودمش ولی خیلی دوسش داشتم گناه شوهرم رو پای اون ننوشتم اگرم کسی گناهکار بود اون شوهرم بود نه بچه ای که پاکه، چند سال گذشته من هنوزم بچه شوهرم رو دارم و بچه خودمم بزرگ شده اگر خدا بهم بچه داد برای اینه که من ی بچه ای که مادرش نخواست رو بزرگ کردم خدا بخاطر اون کار خوب و گذشتی که کردم بهم بچه داد