eitaa logo
مسیر بهشت🌹
6.8هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
11.5هزار ویدیو
52 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
۱ وضع مالی ما زیاد خوب نبود بابام ی سرمایه ای داشت و بالاخره بعد از کلی مشورت بابای من با یکی از دوست‌هاش شریک شد و شرکت زدن برای کار خداروشکر کارو بارشون حسابی گرفت و وضع ما خوب شد هر چی مامانم بهش میگفت چرا همه چیزو به نام شریکت کردی و هیچ مدرکی ازش نداری بابام‌ میگفت رفیق چندین و چند ساله م هست مگه میشه حق م رو بخوره، دوست بابام اقا نادر سالها که از مرگ همسرش میگذشت و خودش دختر و پسرشو به تنهایی بزرگ کرده بود هم سن ما بودن تقریبا، رفت و امد داشتیم با هم‌ هر بار که مامانم‌ میگفت ی مدرک از نادر بگیر میگفت نادر حلال خور هست و محاله حق منو بخوره عین برادرمه خوبی هایی بهم کرده که برادرم نکرده
۲ بعد از چند سال شراکت ی شب مثل همیشه خوابیدیم ولی فردا صبحش بابام بیدار نشد علت فوتش رو گفتن ایست قلبی بوده مراسمات پدرم رو اقا نادر خیلی خوب برگزار کرد و گفت از سهم پدرم خرج کرده داغ پدرم قلب همه مون رو شکست چندماهی کشید که با این درد کنار بیایم ی روز وقتی از مدرسه رفتم خونه دیدم مامان گریه میکنه پرسیدم چی شده اول نگفت ولی بعد برام تعریف کرد که نادر اومده اینجا و خواسته سر بزنه مامانمم گفته خوبیت نداره شما بیای اینجا از این به بعد سهم شوهرم رو بریز به حساب اونم‌ گفته کدوم سهم؟ اگر منظورت شراکت من و شوهر مرحومت هست که مدرکی ندارید بیاید سهم‌ بخواید اما ی راه جلوت میذارم من سالهاس تنهام توام شوهرت فوت شده با من ازدواج کن تا سهم شوهرت رو بزنم‌ به نامت، سهم پدرم مبلغ زیادی بود و نمیشد ازش گذشت
۳ یعنی اگر ازش میگذشتیمم نمیتونستیم زندگی کنیم چون درامدی نداشتیم وقتی داداشم از دانشگاه اومد و فهمید کلی داد و بیداد کرد و خط و نشون کشید اما‌ مامانم ساکتش کرد و بهش گفت حق دخالت نداره زن اقا نادر شد بعد از ازدواجشون ما به خونه اونا نقل مکان کردیم اقا نادر خیلی خوشحال بود هر شب دست پر میومد خونه برای مامان هدیه و گل میخرید تلاش داشت کاری کنه مادرم عاشقش بشه و نظر مادرم رو جلب کنه مامانمم محلش نمیداد، چند سال گذشت و هر بار که ما حرف از سهم‌ میزدیم ی بهونه میاورد بار اخر مامانم بهش گفت که نادر گفت تو که قصد جدایی نداری الانم مخارج همه مشترکه سهم سهم چیه راه انداختی اصلا سهمو وقتی میدم که دختر تو با پسر‌من ازدواج کنه و پسرتم بشه دامادم اینجوری بهتره، مامانم که دیگه انگار کم اورده بود و ته دلش نادرم دوست داشت هیچی نگفت
۴ قرار بر همین شد که ما با هم ازدواج کنیم داداشم بهم گفت به این یارو دل ندیا خیلی مغرور و عوضیه ندیدی همیشه تو خونه چه جوریه ی مدت زنش باش سهم و که گرفتیم طلاق میگیریم اصلا نترس، قبول کردم علی رضا پسر نادر خیلی مغرور و خشک و عصبی بود اصلا نمیشد باهاش کنار اومد به دستور اقا نادر توی یک روز همه با هم عقد کردیم علیرضا توی جمع خیلی باهام سرسنگین بود اما وقتی تنها میشدیم انقدر منو میخندوند که دل درد میگرفتم داداشمم مدام‌پیام میداد حواست باشه و عاشقش نشو، دوماه گذشت و اقا نادر گفت که عروسی کنیم تو یک شب عروسی مجللی برای هر چهارتامون گرفتن زندگی با علیرضا خیلی برام قشنگ بود بر خلاف تصورم علیرضا مرد مهربون و خون گرمی بود هر روز ی اتفاق تازه برام‌رقم میزد اما جواد و سوگل با هم هر روز جنگ و دعوا داشتن
۵ جواد اصلا رو نمیداد به سوگل هر چی بهش میگفتم که جواد اینجوری نکن سوگل دختر خوبیه میگفت مال‌باباش من نمیخوامش سهممو بده من طلاقش بدم دخترشو قالب کرده بهم و مامانمونم عقد کرد دیگه چی مونده ازمون بگیره؟ بعوم سوگل رو پس فرستاد و گفت سهممون رو بده نادرم کوتاه نیومد و گفت نمیدم سوگل‌ گریه میکرد و میگفت جواد رو دوست داره، ی روز جواد بهم بیا طلاقت رو بگیر گفتم نمیتونم علیرضا رو خیلی دوست دارم و جدایی ازش برام سخته توام سوگل رو برگردون تورو دوستت داره سهم و چه بده چه نده مهم نیست زندگیت رو حفظ کن ی مدت بعد جواد سوگل رو برگردوند و زندگی اونا هم خوب شد اقا نادرم سهم مارو داد درسته نامردی کرد ولی من و سوگل از زندگیمون خیلی راضی هستیم