eitaa logo
مسیر بهشت🌹
6.8هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
11.5هزار ویدیو
52 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
1 حدودا یک هفته ای میشد که تو فضای مجازی با شخصی آشنا شده بودم که به گفته خودش اسمش احسان بود 26 ساله و لیسانس داشت. یک سال از خودم بزرگتر بود می گفت قصدم کاملا جدیه و هدفم آشنایی قبل از ازدواجه. کاملا با حرفاش خام شده بود و با اسم ازدواج چت کردن رو باهاش شروع کردم. با اینکه خانواده م خیلی مذهبی هستن و تو خانواده‌مون خبری از آشنایی و دوستی قبل از ازدواج نیست اما من قبول کردم بیشتر باهم آشنا شیم به هر حال قبل از ازدواج باید ازهم شناخت داشته باشیم. صفحه کامپیوتر رو باز کردم و بعد از وصل شدن به اینترنت بی تابانه منتظر بالا اومدن چت احسان موندم. اینترنت خیلی کند بود و بدجوری رو اعصابم راه می‌رفت. دلم می خواست. زودتر وصل شم و با احسان چت کنم. مطمئن بودم که تا الان پیام داده و منتظر جواب منه. ادامه دارد . کپی حرام.
2 بلاخره اینترنت وصل شد . لبخندی به لبم نشست. باورم نمی‌شد که در این حد اعتیاد پیدا کرده باشم به فضای مجازی و چت کردن! پیامش بالا اومد. _ ساناز عزیزم می‌خوام در مورد خانواده م حرف بزنم. من خانواده مو توی تصادف از دست دادم و هیچ کسی رو ندارم. وقتی تورو برای ازدواج انتخاب کردم انتظار که بهم توجه کنی و کمبودهایی که تو زندگی تجربه کردم برام جبران کنی . ناخودآگاه با خوندن این پیام اشک تو چشمام جمع شد . تا به امروز نگفته بود که پدر و مادرش فوت کردن. واقعا با خوندن اینا حالم خیلی بد شد و برای احسان خیلی ناراحت شدم. سخته بدون خانواده زندگی کردن. مونده بودم که در جواب چی بنویسم براش. با دستاس لرزونم شروع کردن به تایپ‌کردن _ واقعا متاسف شدم خدا رحمتشون کنه. من هر کاری از دستم بربیاد انجام می‌دم. ادامه دارد. کپی حرام.
2 بلاخره اینترنت وصل شد . لبخندی به لبم نشست. باورم نمی‌شد که در این حد اعتیاد پیدا کرده باشم به فضای مجازی و چت کردن! پیامش بالا اومد. _ ساناز عزیزم می‌خوام در مورد خانواده م حرف بزنم. من خانواده مو توی تصادف از دست دادم و هیچ کسی رو ندارم. وقتی تورو برای ازدواج انتخاب کردم انتظار که بهم توجه کنی و کمبودهایی که تو زندگی تجربه کردم برام جبران کنی . ناخودآگاه با خوندن این پیام اشک تو چشمام جمع شد . تا به امروز نگفته بود که پدر و مادرش فوت کردن. واقعا با خوندن اینا حالم خیلی بد شد و برای احسان خیلی ناراحت شدم. سخته بدون خانواده زندگی کردن. مونده بودم که در جواب چی بنویسم براش. با دستاس لرزونم شروع کردن به تایپ‌کردن _ واقعا متاسف شدم خدا رحمتشون کنه. من هر کاری از دستم بربیاد انجام می‌دم. ادامه دارد. کپی حرام.
3 آنلاین بود و فوری پیام رو خوند بعدش شروع کرد به تایپ کردن. بی صبرانه منتظر جوابش بودم که بلاخره جواب اومد_ برای همینه که تورو انتخاب کردم تو دختر خیلی خوبی هستی ساناز. من انتخابمو کردم اما بهتره بیشتر باهم آشنا شیم. مشغول نوشتن جواب شدم_ بله منم موافقم هر چی بیشتر آشنا شی بهتره. فرستادم که پیام بعدی سریع اومد_ من خیلی بهت وابسته شدم ساناز دوست دارم همیشه کنارم باشی و هرموقع نیاز داشتم باشم باهات حرف بزنم. با خوندن این پیام لپام گل انداختن. باورم نمی‌شد این حرفارو یه مرد داره بهم می‌زنه که قراره بیاد خواستگاری و باهام ازدواج کنه. از اینکه احسان یه عاشق واقعی بود و منو می‌خواست خیلی خوشحال بودم. لبخندی به لبم بود و خواستم جواب بدم که در اتاق به شدت باز شد و خواهرم به داخل اومد. ادامه دارد. کپی حرام.
4 بهناز که داخل اومده هول شدم و سریع مانیتور رو بستم . به سمتم اومد. با لبخندی گفت_ ساناز خانم چند وقته مشکوک می‌زنیا؟ هول جواب دادم_ یعنی چی؟ کجام مشکوک میزنه دختر؟ خندید و گفت_ همین که جلوت وایستادم کلی ترسیدی! با کلافگی گفتم_ سر به سرم نذار بهناز اصلا حال و حوصله ندارم. ابرویی بالا داد_ ببینم با کسی آشنا شدی؟ نوچی کشیدم و از روی صندلی پاشدم _ نه عزيزم!چه گیری دادی به من ! خواستم از اتاق بیرون برم که مانع شد و اینبار با جدیت گفت_ ببین ساناز من واقعا نگرانتم!حس می‌کنم کسی اومده تو زندگیت! این روزا حواست خیلی پرته و مدام پای کامپیوتر چت می‌کنی! ساناز با من حرف بزن من خواهر بزرگترم عزیزم. اونقدر اصرار کرد و گفت که در نهایت تسلیم شدم بهش گفتم مجازی با پسری به نام احسان دوست شدم‌‌. ادامه دارد. کپی حرام.
5 حقیقت‌ رو که بهش گفتم با دلسوزی لب زد_ از کجا معلوم نیتش ازدواجه؟ با لبخندی جواب دادم_ خودش گفت!در ضمن پسر خیلی‌خوبیه من می‌شناسم. با تعجب پرسید_ مگه چقدره که باهمید؟ _ یک هفته است ! ابرویی بالا داد_ مجازی یک هفته و فکر می‌‌کنی کاملا می‌شناسیش؟ به تایید سری تکون دادم که با ترحم گفت_ من نمی‌خوام دخالت کنم عزیزم ولی مواظب خودت باش! تو دختر به شدت احساسی هستی و نمی‌تومی خودتو کنترل کنی! راست می گفت بهناز! من همیشه احساساتم بر قلبم غلبه می‌کنه. یک ماهی از رابطه مون می‌گذشت . احسان هرموقع حالش بد بود به سمتم می‌اومد ک باهام چت می‌کرو تا آرومش کنم اما.... ادامه دارد. کپی حرام.
6 اما وقتایی که من بهش احتیاج داشتم نبودش. منو وابسته خودش کرده و هرموقع دلش می‌خواست می اومد باهام چت می‌کرد. کم کم شروع کرد و ازم می‌خواست که عکس از بدنم بفرستم و باهاش چت ها ناجور کنم. من هرگز همچین آدمی‌نبودم! حتی اهل دوستی قبل از ازدواج نبودم اما از اونجایی که بهم قول ازدواج داد فریب خوردم. وقتی که دید تن به هیچ کدوم از خواسته هاش نمی‌دم دیگه رفت و دیگه هیچ خبری ازش نداشتم. منم بلاکش کردم با اینکه افسرده شدم و بد ضربه دیدم اما چاره ای نداشتم. جریان رو به بهناز گفتم. آه از نهادش بلند شد و با ترحم گفت_ خداروشکر که زود متوجه شدي قصد ونیتش چی بوده! اشکی از‌ گوشه چشمم سرازیر شد کخ بهناز اومد جلو و بغلم‌کرد_ عزیزم غصه نخور یه تیکه از وجودت زخمی شدن بهتر از اینه که کل وجودت زخمی شه خواهر گلم. حق با بهناز بود خداروشکر به موقع فهمیدم و از راه اشتباهم برگشتم. پایان . کپی حرام.