#مزاحم ۱
منو شوهرم زندگی خوبی داشتیم وقتی اومد خواستگاریم هیچی نداشت با تلاش خودش و قناعت من به همه چیز رسیدیم خدا بهمون سه تا پسر و یه دختر داد زندگی ایده آل و نرمالی داشتیم شوهر من دستش دیگه باز شده بود و سختی هایی که اول زندگی کشیدم رو دیگه نمی کشیدم در واقع تو ی سطح پر از ارامش بودیم و کم و کسری وجود نداشت، اما خواهرشوهرم از روزی که یادم میاد با شوهرش مشکل داشت نمیتونستن باهم کنار بیان بیان همه بهش میگفتن که یه مقدار جلوی شوهرت کوتاه بیا اما قبول نمیکرد و می خواست که همیشه حرف حرف خودش باشه سر همینم با شوهرش مشکلات خیلی زیادی داشت یادمه که وقتی جوون تر بودیم منو مسخره میکرد میگفت که تو خیلی بدبختی همش جلوی داداشم کوتاه میای
ادامه دارد
کپی حرام
#مزاحم ۲
خودتو خار میکنی و هر کاری بگی انجام میده منم باهاش وارد بحث نمیشدم میخندیدم فقط خصوصیات اخلاقیش رو میدونستم آدمی بود که اگر باهاش وارد بحث بشی آخرش ابرویی برات نمیموند دیگه کانل میشناختمش و میدونستم چه ادمیه، اونم دوتا پسر و و سه تا دختر داشت و بچه هامون دیگه همه سر زندگیاشون بودن و ازدواج کرده بودن، ی روز خواهرشوهرم اومد خونه ما به شوهرم گفت که دیگه نمیتونه با شوهرش زندگی کنه گفت تحملشو ندارم و خیلی اذیت میشم، ازش پرسیدم چی شده که گفت سالهاست دارم بهش میگم باید به حرف من گوش کنی تا پیشرفت کنی اونم زیر بار حرف من نمیره
ادامه دارد
کپی حرام
#مزاحم ۳
جدیدا فهمیدم که رفته با یه زن دیگه وارد رابطه شده و صیغه کردن بهش گفتم چرا بهم خیانت کردی چرا منو خورد کردی بهم گفت انقدر اخلاقت گنده و غیرقابل تحملی رفتم با یکی که رنگ آرامش ببینم حرف و کار شوهرش خیلی زشت بود اما خود شوهر منم به دامادشون حق داد و گفت خواهرم تو خیلی اذیت میکنی چرا باید به حرف تو گوش کنه اگر ی بار یکم باهاش خوش رفتاری میکردی اینجوری نمیشد خواهرشوهرمم شروع کرد به گریه و زاری که شوهرم اذیتم کرده داداشمم طرف اونه، خواهر شوهرم موندگار شد خونه ما با اینکه خونه دوتا برادر شوهر دیگه منم تو همون منطقه بود اما این اومد خونه ما، مادر شوهر پدر شوهرم وقتی که دیدن دخترشون داره طلاق میگیره تقریباً خودشون رو کنار کشیدند
ادامه دارد
کپی حرام
#مزاحم ۴
شوهرمم افتاد دنبال کارای طلاق خواهرش انگار نه انگار ما زندگی داریم و باید بره سرکار یا برای من و بچه هامون که با همسراشون میومدن خونه مون مهمونی وقت بذاره خواهرشوهرم اصلا ی جور خاصی برخورد میکرد انگار نه انگار که اینجا خونه منه و اون مهمونیگه ی جوری برخورد میکرد که من حس میکردم مزاحمم و جایی تو اون خونخ ندارم، من همش منتظر بودم که بره خونه برادرهای دیگه ش یا پدر و مادرش اما خواهرشوهرم مونده بود خونه ما و جوری رفتار میکرد که انگار من رفته م خونه اون، هیچی نگفتم یعنی چاره ای جز صبر نداشتم میدونستم اگر حرف بزنم میگن صبرکن طلاق بگیره و یکم طاقت بیار، تا بالاخره طلاق گرفت با اینکه برادرشوهر بزرگه م طلاق گرفته بود و با بچه ش تنهایی زندگی میکرد ولی این نمیرفت
ادامه دارد
کپی حرام
#مزاحم ۵
پیش اونو قصد داشت خونه ما بمونه اینجوری که از حرفهاش با بقیه متوجه شده بودم خونه ما موندگار بود و قصد رفتن نداشت منم نمیدونستم چطور به شوهرم بگم خواهرت اینجا نمونه تا اینکه ی روز مادرشوهرم اومد خونمون و گفت دخترم صلاح دیده اینجا زندگی کنه منم نمیخوام بیاد خونمون، منم دیدم چندماهه سکوت کردم و هیچی نگفتم الان باید حرف بزنم گفتم اشتباه کرده ببخشیدا ولی ما زندگی خودمون رو داریم دختر شماهست و باید بیاد خونه شما شوهرم گفت این حرفو نزن گفتم چرا نزنم؟ من میخوام راحت با شوهرم زندگی کنمبا وجود خواهرت معذبم
اون روز همه شون ناراحت شدت خواهرشوهرمم از روی ناچاری که دید اینجا جایی نداره رفت شوهرمم دو روز سرسنگین بود
ادامه دارد
کپی حرام
#مزاحم ۶
اما بعدش اشتی کرد و گفت خوب کردی من گیر کرده بودم چطور بگم بره و اذیت میشدم اینجا بود ازش پرسیدم پس چرا سرسنگین بودی که گفت خدا هیچ کسو مثل من وسط دوتا عزیز قرار نده از طرفی اون خواهرمه و حمایت میخواد از طرفی هم زندگیم با تو که خب دوست نداشتی اون اینجا باشه خودم متوجه رفتارهاش میشدم ممنونم که تحمل کردی حقیقتش اون روز خیلی ناراحت شدم ولی بعد نشستم ک فکر کردم دیدم کار درستی کردی حرفتو منطقی زدی بدون توهین و نیکه کنایه خوشحال شدم که شوهرمم بالاخره با من هم نظر شد
خواهرشوهرم چندماه بعد با ی اقا ازدواج کرد و خوشبخت شد ولی توروخدا اوار زندگی بقیه نشید اون داشت با خودخواهیش زندگی منم خراب میکرد
ادامه دارد
کپی حرام
#مزاحم 1
ده سال از ازدواج مشترکم با احسان میگذشت و دو تا دختر به نامهای مهسا و مهتاب داشتیم زندگی خوب و آرومی داشتیم پدرم از اول با ازدواجمون مخالف بود دلیل اصلی مخالفتشم ازدواج قبلی احسان بود که میگفت دخترم این مرد درگذشته زن طلاق داده و حتماً مشکلی داشته که کارش به طلاق کشیده اما من احسان رو خیلی دوست داشتم و برای اینکه بهش برسم هر کاری کردم و بالاخره موفق شدم که رضایت پدرم رو بگیرم و با احسان ازدواج کنم
احسان مرد خوبی بود و سخت تلاش میکرد و برای اینکه من تو رفاه باشم هر کاری میکرد دو سال بعد از ازدواجمون حامله شدم و دخترم مهتاب رو به دنیا آوردم و چند سال بعدشم مهسا رو به دنیا آوردم.از همون اوایل ازدواجمون همسر سابق احسان فتانه یه وقتایی تو زندگیمون دخالت میکرد و همین تنها چیزی بود که اعصاب منو به هم میریخت فتانه زن خیلی خودخواهی بود و برای رسیدن به منافع خودش حاضر بود به هر کاری دست بزنه و من از همین میترسیدم که زندگی من و بچههامو خراب کنه
ادامه دارد.
#مزاحم 2
دخترا مدرسه بودن و احسانم داشت دوش میگرفت منم مشغول آشپزی بودم که صدای زنگ گوشی احسان بلند شد خودم رو به گوشی احسان رسوندم با دیدن شماره ناشناس دلم بدجوری لرزید قبلاً فتانه به احسان زنگ زده بود با شمارههای مختلف اما احسان بلاکش میکرد ولی فتانه دست از سرما برنمیداشت .
گوشی رو برداشتم و با شک و تردید تماس رو وصل کردم گوشی رو نزدیک گوشم بردم که صدای فتانه تو گوشم پیچید_ الو احسان سلام خوبی؟
با شنیدن صدای فتانه انگار دنیا رو سرم خراب شد نمیدونستم چیکار کنم خودمو گم کرده بودم احسانم که حموم بود .
خدایا چیکار میکردم ؟ این زن چرا از دست از سر من برنمیداره نمیتونستم خودمو کنترل کنم صدام از شدت خشم میلرزید شروع کردم به حرف زدن_ تو چی میخوای از زندگی من ؟ مگه تو از احسان جدا نشد؟ احسان الان زن داره و زنش منم! ما دوتا دختر داریم دست از سر زندگی ما بردار وگرنه مجبور میشم به پلیس رو خبر کنم.
ادامه دارد .
کپی حرام
#مزاحم 3
فتانه که صدای منو شنید دیگه حرفی نزد و تماس رو قطع کرد خیلی عصبی شده بودم و تند تند نفس میزدم این خانم به چه حقی به شوهر من زنگ میزنه چرا نمیذاره من یه نفس راحت بکشم با دستای لرزونم رمز گوشی احسان رو زدم و وارد گوشی احسان شدم من به احسان اعتماد کامل داشتم اما فتانه زنی بود که دست از سر شوهر من بر نمیداشت و این واقعاً خیلی ناراحتم میکرد من قبلاً هم مادر شوهرم واسطه کردم که بهش بگه دست از سر زندگی و شوهر من برداره اما فتانه کوتاه بیا نیست .
وارد پیامکها شدم همونطور که حدس زدم با اون شماره چند باری دیشب بهش پیام داده بود_ سلام احسان خوبی _احسان من باید باهات حرف بزنم حالم خوب نیست
_ لطفاً کمکم کن احسان
_جواب بده تو رو خدا
پیامک هارو که خوندم دیگه کنترل خودمو از دست دادم. از عصبانیت کم مونده بود. گوشی رو بکوبونم تو دیوار.
ادامهدارد .
کپی حرام.