#ممنوعه6
جلوی خونه که رسیدیم خواستم پیاده شم اما سامان مانع شد _ آخرش که باهام حرف نزدی که ببینم چه مشکلی داری حداقل از حالت بهم خبر بده نگرانتم . با مهربونی لبخندی زدم: چشم.
خداحافظی گرفتم و به خونه رفتم. اولین کاری کهکردم وضو گرفتمو قرآن آوردم.
توبه کردم از ته دل به خاطر چشم داشتن به کسی که عمو صداش میکردم توبه کردم و از خدا کمک خواستم.
همونطور اشک میریختم. خدایا کمکم کن این لکه ننگ و سیاهی از قلبم بیرون بره و عشق به شوهرم تمام وجودمو بگیره. توبه کردم و به کمک خدا همه چیز درست شد . دیگه هیچ حسی بهش نداشتم و یک آدم معمولیه که حتی به زور دو کلمه باهاش حرف میزنم .
شوهرمو زندگیم رو خیلی دوست دارم و خدارو شاکرم به خاطر کمک هایی که بهم کرد .
تونستم و موفق شدم که یه اشتباه بزرگ رو تنهایی از وجودم پاک کنم و زندگیم رو بسازم. زندگی پر از عشق با همسرم
خوشحالم که راه درستی رو انتخاب کردم.
پایان.
کپی حرام.