eitaa logo
حفظ مجازی برادران | ناصِحٌ اَمیِن
640 دنبال‌کننده
4هزار عکس
773 ویدیو
103 فایل
✨﷽✨ ✓مدرسه تخصصی مجازی حفظ قرآن کریم (ویژه برادران) ♡ ~باهدف تربیت حفاظ قرآن کریم شروع به فعالیت میکند🌱 ☆آیدی مراجعه ودریافت فرم ثبت نام: 📱شماره تماس جهت مشا 📍کانال واحد خواهران
مشاهده در ایتا
دانلود
🌺🍂🌺🍃🌺 🍂🌺🍃🌺 🌺🍃🌺 🍃🌺 🔵احترام🔵 وقتی کار اشتباهی انجام می داد، مادر از دستش عصبانی می شد و با تندی با او برخورد می کرد. حسين سرش را پايين می انداخت و گوش می کرد. دلم برايش می سوخت و مي گفتم:"يک چيزی بگو و از خودت دفاع کن!" می گفت:"نبايد به پدر و مادرمون بی احترامی کنيم. اگه هم اشتباهی کرديم بايد به اون پی ببريم تا دوباره تکرارش نکنيم." 🌷شهيد حسين لاسجردی🌷 📚به رنگ صبح 🌷🍃 🍃 @masirshahid 🍃
🌺🍂🌺🍃🌺 🍂🌺🍃🌺 🌺🍃🌺 🍃🌺 🔵گوشت مُرده🔵 يک روز مثل هميشه سفره را پهن کرديم و مشغول خوردن غذا شديم که از من پرسيد: "چه خبر؟" من هم شروع کردم به صحبت از رفتنم به خانه يکی از اقوام و خريدهايشان. يک مرتبه ديدم بين حرف های من بلند شد و با حالت خاصی از من پرسيد: "چيزی کم آورده ام؟" گفتم: "نه اتفاقا زياد هم هست." بعد نگاهی به سفره انداخت و با نرمی خاصي گفت: "شما بهتر از من می دونيد که غيبت کردن، يعنی خوردن گوشت مُرده ی برادر. دوست داري همچين گوشتی سرِ سفرمون باشه؟" حرفی براي گفتن نداشتم. گفت: "پس بيا غيبت نکنيم!" 🌷سردار شهيد محمّد حسين فايده🌷 📚به رنگ صبح, ص ۶۷ 🌷🍃 🍃 @masirshahid 🍃
🔵معلّم🔵 ✨هر کاری از دستش بر می آمد، از ديگران دريغ نمی کرد. امام دستور داده بودند، باسوادها ✏️به بی سوادها درس📖 بدهند. او هم از هر فرصتی برای اين کار استفاده می کرد. دايی کوچک من وقتی که بچّه بوديم، نمی دانم بر اثر چه اتفاقی مشکل برايش پيش آمد و نتوانست در مدرسه عادی درس بخواند. نگذاشته بودند مدرسه عادی هم درس بخواند و خلاصه بی سواد مانده بود. فهيمه سعی مي کرد به او درس بدهد. مسجد محل هم شده بود کلاس درس، خانم های بی سواد يا کم سواد می آمدند و فهيمه تا جايی که می توانست برايشان درس می گفت. #شهيده_فهيمه_سيّاری 📚به رنگ صبح، ص ۱۰۴ #سبک_زندگی_خانوادگی_شهدا #ارتباطات_اجتماعی #اربعین ┄┅┅✿❀ #السلام‌علیڪ‌یااباعبدلله💚 #دلتنگ‌حرم‌بطلب‌ارباب💔 🍃 #کانال_مسیر_زندگی_با_شهدا 🍃 @masirshahid 🍃 ❀✿┅┅┄
🔵مهریه ام را می بخشم🔵 🌷خانواده اش مخالفت کردند و بیشتر از همه خودش؛ می گفت: مهریه 💍را باید پرداخت کرد و اگر در حدّ توان من نباشد، اساساً این ازدواج💍 درست نیست. بالاخره پدرم رضایت داد که یک جلد کلام الله مجید،📔 یک شاخه نبات و صد هزار تومان پول💵 مهریه ام باشد. شب ازدواجمان، آقا محمود مصمّم بود مهریه را همانجا بپردازد. من هم که بنایم نبود اول زندگی ایشان را به سختی بیاندازم، گفتم: مهریه من یک جلد کلام الله مجید و یک شاخه نبات است؛ بقیه‌اش را می‌بخشم.🌷🌷 #شهید_محمود_نوریان 📚دونیمه سیب, موسسه مطاف عشق #سبک_زندگی_خانوادگی_شهدا #ازدواج #مهریه ┄┅┅✿❀ #السلام‌علیڪ‌یااباعبدلله💚 #دلتنگ‌حرم‌بطلب‌ارباب💔 🍃 #کانال_مسیر_زندگی_با_شهدا 🍃 @masirshahid 🍃 ❀✿┅┅┄
🔵هدیه سال تحویل🔵 ✨گفت من میزنم به قابلمه، تو از روی صداش بگرد و هدیه ات🎁 رو پیدا کن. گذاشته بود توی جیب لباس👔 فرمش... یه شیشه عطر و یه دستبند. اینجور هدیه سال تحویلم رو بهم داد☀️. #شهید_علیرضا_یاسینی 📚نیمه پنهان ماه ج5 ص32 #سبک_زندگی_خانوادگی_شهدا #همسرداری ┄┅┅✿❀ #السلام‌علیڪ‌یااباعبدلله💚 #دلتنگ‌حرم‌بطلب‌ارباب💔 🍃 #کانال_مسیر_زندگی_با_شهدا 🍃 @masirshahid 🍃 ❀✿┅┅┄
🌸✨🌸✨🌸✨🌸 🔵زندگی کُن🔵 ✨بعد از عقد💍 با ماشينی 🚗که از دوستانش گرفته بود رفتيم گلستان شهدا.🌹 من سرم پايين بود و خجالت🙈 می کشيدم. پرسيد: "اين قدر سخت بود انتخاب من؟ خيلی دير بله دادی!!!"😅 آرام گفتم:"ببخشيد، می خواستم فکر کنم." گفت:"ولی من انتخابم رو کرده بودم. خدا رو هم شکر می کنم که خواسته ام رو برآورده کرد."🌷 پرسيدم:"مگه خواسته شما چی بود؟" گفت:"زنی به اين خوبی☺️." انگار ته دلم جا گرفته بود.✨ گفتم:"خواهش ميکنم. خوبی از خودتونه."☺️ بابايم اعتقاد داشت اگر کسی ايمان داشته باشد، اخلاق هم دارد و زندگی کُن است و رضا همين طور بود💞. #شهيد_حاج_رضا_کريمي 📚هزار از بيست، ص۲۵ #سبک_زندگی_خانوادگی_شهدا #ازدواج #ویژگی_همسر ┄┅┅✿❀ #السلام‌علیڪ‌یااباعبدلله💚 #دلتنگ‌حرم‌بطلب‌ارباب💔 🍃 #کانال_مسیر_زندگی_با_شهدا 🍃 @masirshahid 🍃 ❀✿┅┅┄
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨نماز جماعت صبح مسجد محلشون نماز جماعت صبح🌞 نداشت. ابوالفضل نماز صبح 🌕رو راه انداخت... مسجدی ها یمدت نمیدیدنش.. تا اینکه خبر شهادتش🌹 رو شنیدن وتازه فهمیدن چرا ابولفضل مسجد نمیومد.💫 #مدافع_حرم #شهید_ابولفضل_راه_چمنی 📚مدافعان حرم #سبک_زندگی_خانوادگی_شهدا #معنویت ┄┅┅✿❀ #السلام‌علیڪ‌یااباعبدلله💚 #دلتنگ‌حرم‌بطلب‌ارباب💔 🍃 #کانال_مسیر_زندگی_با_شهدا 🍃 @masirshahid 🍃 ❀✿┅┅┄
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 ✨جریمه📝 +گفتم:« ای بابا! 😒باز هم روزه‌ای؟ مگه تو چقدر روزه‌ی قضا داری؟». -گفت:« اين روزه‌ها جريمه 📝است نه بدهی. ». +گفتم:« داداش جان💞! يك جوری حرف بزن كه ما هم بفهميم. ». -گفت:« يك خرده فكر كنی می‌فهمی آدم كی جريمه 📝می‌شه. ». +گفتم:« وقتی كار خطايی انجام بده. ». -گفت:« آفرين!👏 همينه. ». +گفتم:« ما كه نفهميديم، مگه تو چكار كردی؟». -گفت:« اون رو ديگه خودم بهتر می‌دونم.☺️ ». خيلی كنجكاو شده بودم. با اصرار +گفتم:« بگو، بگو! ياالله بگو!».😉 خنديد😂 و -گفت:« باشه ميیگم، ولی قول بده كه فقط من بدونم و تو🙏. ». +گفتم:« قول! 🙏». -گفت:« وقتی كه نتونم واسه نماز جماعت مسجد برم، فرداش جريمه✏️ می‌شم و بايد روزه بگيرم. ☺️». با تعجب😳 گفتم:« وای چقدر سخت! حالا كی جريمه‌ات 📝ميكنه؟». -گفت:« وجدان، آبجی خانم! وجدان. ». #شهید_محمّدحسین_اشرف 📚فرهنگنامه شهدای سمنان، ج۱، ص۴۶۰ #سبک_زندگی_خانوادگی_شهدا #معنویت ┄┅┅✿❀ #السلام‌علیڪ‌یااباعبدلله💚 #دلتنگ‌حرم‌بطلب‌ارباب💔 🍃 #کانال_مسیر_زندگی_با_شهدا 🍃 @masirshahid 🍃 ❀✿┅┅┄
🌺🍂🌺🍃🌺 🍂🌺🍃🌺 🌺🍃🌺 🍃🌺 🔵احترام🔵 وقتی کار اشتباهی انجام می داد، مادر از دستش عصبانی 😡می شد و با تندی با او برخورد می کرد. حسين سرش را پايين می انداخت و گوش می کرد. دلم برايش می سوخت و مي گفتم:"يک چيزی بگو و از خودت دفاع کن!" می گفت:"نبايد به پدر و مادرمون بی احترامی کنيم. اگه هم اشتباهی کرديم بايد به اون پی ببريم تا دوباره تکرارش نکنيم." #شهيد_حسين_لاسجردی 📚به رنگ صبح #سبک_زندگی_خانوادگی_شهدا #احترام_به_والدین ـ•┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈• ❀ ‌#کانال_مسیر_زندگی_با_شهدا ❀ @masirshahid ـ•┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈•ـ
‌ 🌺🍂🌺🍃🌺 🍂🌺🍃🌺 🌺🍃🌺 🍃🌺 🔵 عمو مثل بابا🔵 "عمو مثل بابا است..من پدرم را کربلا نبردم. عمو را حتما باید ببرم" گریه به عمو امان نمیداد... اشک عمو،اشک همه را درآورد از سفرشان برایمان میگفت: "حسین در طول سفر از هیچ چیز برایم کم نگذاشت هیچ کجا نگذاشت خودم بروم. در طول سفر و��لچر را همه جا خود میبرد... وقت وضو گرفتن،کمکم میکرد. پاهایم را میشست. در حرم برایم دعا میخواند تمام امیدم رفت و شهید شد حسین را مثل پسرم دوست داشتم." اشک به عمو امان نمیداد... 📚 عموی شهید #سبک_زندگی_خانوادگی_شهدا #ارتباطات_اجتماعی #مدافع_حرم #شهید_حسین_رضایی
🔵گوشت مُرده🔵 يک روز مثل هميشه سفره 🍛را پهن کرديم و مشغول خوردن غذا 🍲شديم که از من پرسيد: "چه خبر؟" من هم شروع کردم به صحبت🗣 از رفتنم به خانه يکی از اقوام و خريدهايشان. يک مرتبه ديدم بين حرف های من بلند شد و با حالت خاصی از من پرسيد: "چيزی کم آورده ام؟" گفتم: "نه اتفاقا زياد هم هست."✨🌸 بعد نگاهی به سفره انداخت و با نرمی خاصي گفت: "شما بهتر از من می دونيد که غيبت کردن، يعنی خوردن گوشت 🍗مُرده ی برادر. دوست داري همچين گوشتی سرِ سفرمون باشه؟" حرفی براي گفتن نداشتم.😐 گفت: "پس بيا غيبت نکنيم!" #سردار_شهيد_محمّد_حسين_فايده 📚به رنگ صبح, ص ۶۷ #سبک_زندگی_خانوادگی_شهدا #مقابله_با_گناه ـ•┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈• ❀ ‌#کانال_مسیر_زندگی_با_شهدا ❀ @masirshahid ـ•┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈•ـ
🔵غریبه آشنا🔵 هیچ وقت با لباس نامرتب یا کثیف ندیدمش؛ حتی تو اوج مبارزات، این برام خیلی عجیب بود. تو نظم لنگه نداشت. یادمه وقتی از بیرون می‌اومد و چادرش رو در می‌آورد، حتما باید خیلی قشنگ و دقیق اون رو تا می‌کرد و یه گوشه می‌ذاشت. ولی بر خلاف ظاهر منضبطش اصلاً آدم خشکی نبود؛ بلکه بر عکس خیلی هم خون‌گرم و مهربون بود. هر وقت کسی رو برای اولین بار می‌دید، یه جوری باهاش گرم می‌گرفت که انگار چند ساله می‌شناسدش. #شهیده_محبوبه_دانش_آشتیانی 📚 مجله شاهد یاران #سبک_زندگی_خانوادگی_شهدا ـ•┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈• ❀ ‌#کانال_مسیر_زندگی_با_شهدا ❀ @masirshahid ـ•┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈•ـ