هدایت شده از سید محمود خراسانی
#حديث_روز | بندگانى، همانند باران!
💠 امام باقر علیه السلام :
🔸 «إنَّ للّهِِ ـ تَعالى ذِكرُهُ ـ عِبادا مَيامينَ مَياسيرَ، يَعيشونَ ويَعيشُ النّاسُ في أكنافِهِم، وهُم في عِبادِهِ بِمَنزِلَةِ القَطرِ»
🔹 «همانا خداى ـ برتر باد يادش! ـ را بندگانى فرخنده حال و آسان بخش است كه مىزيند و مردم نيز در سايه [بذل و بخشش] آنان زندگى مىكنند. اينان در ميان بندگان خدا، همانند باران هستند»
📚 الكافی : ج٨ ص٢٤٧ ح٣٤٥
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
#بندگانیمانندباران #نسلشیعه #امید
#مرگ_بر_اسرائیل #اخلاص #توسل
#سید_محمود_خراسانی #غزه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
با ما همراه باشید 👇🌱
╔═•══❖ •ೋ°
@Mahmood_Khorasani
╚═•═◇ 🕌 ⃟َ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜؔٛٚؔ❤️ •ೋ•ೋ°
برنامه های متنوع #فرهنگی - مذهبی #مسجد_الرضا علیه السلام احمدآباد
✅ اقامه نماز #مغرب و عشاء
برنامه شب ها:
شنبه: سخنرانی با موضوع #صحیفه_سجادیه توسط حجتالاسلام #خراسانی
یکشنبه: زیارت #عاشورا
دوشنبه: سخنرانی با موضوع ازدواج ، #خانواده ، تربیت توسط حجت الاسلام #واعظ_موسوی
سه شنبه: دعای #توسل - #هیئت نوجوانان
چهارشنبه: منبر #احکام توسط حجتالاسلام #دارینی - #محفل_نوجوانان_قرآنی با حضور #استاد_احمدی
پنجشنبه: دعای #کمیل توسط حجتالاسلام #جواد_پور - #هیئت جوانان
جمعه: زیارت #آل_یاسین
🌺 #انس_با_قرآن: #هر_شب تلاوت یک صفحه قرآن و شرح مختصر توسط امام جماعت
✅اقامه نماز جماعت #ظهر و عصر همه روزه
و سخنرانی با موضوع #مهدویت هر هفته #پنجشنبه ها بعداز نماز ظهر و عصر توسط حجتالاسلام والمسلمین #رجایی_خراسانی
✅ اقامه نماز جماعت #صبح و شرح حکمت های #نهج_البلاغه:
همه روزه ۱۵ دقیقه بعد از اذان توسط حجت الاسلام #خراسانی
👈 صبح جمعه: #دعای_ندبه توسط مداحان حرم مطهر رضوی
#حال_خوب و #نشاط_معنوی در مسجد الرضا علیه السلام 😍
📌با ما همراه باشید:
https://eitaa.com/masjed_reza
▫️اندر حکایت عنایات و کرامات خاتون دوسرا حضرت فاطمه معصومه علیها السلام...
🔹عنایت کریمه اهل بیت ؛ حضرت فاطمه معصومه علیها السلام
و ماجرای جالب کیفیت ساخته شدن پل آهنچی قم...
▫️مسجد جای خالی نداشت. مالامال از جمعیت شده بود. واعظ از ثواب و اجر وقف در جهان آخرت تعریف می کرد. از مسجد که بیرون آمد، فکر وقف کردن رهایش نمی کرد، از طرفی چیزی نداشت. تمام زندگی اش را بدهی و بیچارگی پر کرده بود.
مگر یک کارگر ساده چه می توانست داشته باشد! نگاهش که به گنبد طلایی حضرت معصومه سلام الله علیها افتاد دلش فرو ریخت.
👈زمزمه ای در جانش شکل گرفت: بی بی جان، من هم آرزو دارم مالی داشته باشم و آن را وقف کنم تا بعد از مرگم باقی بماند و از آن بهره آخرتی ببرم، اما خودت می دانی که جز بدهی چیزی ندارم. برایم دعا کن و از خدا بخواه مالی برایم فراهم کند تا آن را وقف کنم.
اشک هایش را با گوشه آستین پاک کرد و مثل هر روز جلوی میدان شهر به امید پیدا شدن کار ایستاد. وضعیت اقتصادی روز به روز خراب تر می شد. از طرفی خبر آمدن قحطی همه جا را پر کرده بود. با این وضعیت اگر کسی کاری هم داشت، آن را خودش انجام می داد تا مجبور نباشد پولی به کارگر بپردازد.
چاره ای جز هجرت از شهر برایش نمانده بود. شنیده بود در بنادر جنوبی می تواند کار پیدا کند. هوا کم کم تاریک می شد. باز هم بدون هیچ درآمدی راهی خانه شد. عزمش را جزم کرد و بار سفر بست. به خانواده قول داد اگر از وضعیت کاری آنجا راضی باشد، خیلی زود آنها را نیز نزد خودش ببرد.
ده، دوازده روزی می شد که در یکی از بنادر جنوبی کارگری می کرد، اما باز هم اوضاع، رضایت بخش نبود. کار در بندر هم آن چیزی نبود که شنیده بود. سردرگم و گیج مانده بود. دلش می خواست سختی این روزها را از ته دل فریاد بکشد. درمانده و ناامید، کنار دیواری چمباتمه زد که دستی بر شانه اش سنگینی کرد و یکی گفت:
آقا، کار می کنی؟ بله، چرا که نه! اصلا برای همین اینجا هستم. حالا چه کاری هست؟ من می خواستم بار آن کشتی بزرگی را که در کنار اسکله لنگر انداخته بخرم، اما احتیاج به یک شریک دارم. شنیده ام کارگران این منطقه روزانه پول خوبی به دست می آورند. می خواهی با من شریک شویی تا هم تو به سودی برسی، هم من به مقصودم؟
دلش فرو ریخت. خرید بار کشتی؟! بدنش یخ کرده بود. با دلهره پرسید: حالا وقتی بار را خریدیم، مشتری هست که آن را بفروشیم؟ اگر خدا بخواهد، همین امروز می توانیم مشتری پیدا کنیم. من در این کار مهارت دارم. پولی در بساط نداشت. نمی خواست بگوید که چیزی برای شراکت ندارد، اما از طرفی شاید این تنها موفقیت زندگی اش بود. امیدش را به خدا داد و گفت: باشه، من هم شریک!
همه چیز به سرعت پیش رفت. معامله سر گرفت. حالا نوبت آنها بود که پول جنس را بپردازند. بدنش داغ شده بود. نمی دانست چه بگوید. آبرویش در خطر بود. اگر مرد می فهمید که او با دست خالی شریکش شده آن وقت ...
درست همان موقع ، مردی با کت و شلوار قهوه ای و کلاه لبه داری که تا روی ابروهایش پایین کشیده بود جلو آمد گفت: بار آهن مال شماست؟ گفتند: بله! گفت: هر قدر که باشد می خرم.
هنوز پولی بابت خرید آنها پرداخت نکرده بودند که همه آنها بطور معجزه آسایی به فروش رسید. سود بدست آمده به دو قسمت مساوی تقسیم شد. باور نمی کرد در عرض یک ساعت چنین پولی بدست آورده باشد. این چیزی بود که حتی در رؤیاهایش نیز به آن فکر نکرده بود.
حالا می توانست تمام قرض هایش را بپردازد و تا مدت ها به راحتی زندگی کند. شبانه راهی قم شد. می خواست هر چه زودتر این خبر خوش را به خانواده اش برساند. در راه به یاد عهدش با حضرت معصومه سلام الله علیها افتاد: بی بی جان، آرزو دارم مالی را وقف کنم ...
حالا زمان آن رسیده بود که به عهدش وفا کند. بهترین چیزی که به فکرش رسید تا مشکلی از مردم حل کند، ساختن پلی در کنار حرم حضرت معصومه علیه السلام بود. مردم برای رفت و آمد در این منطقه مشکل داشتند. با برنامه ریزی که کرد حدود 30 کارگر نیاز داشت و برای ثبت نام کارگران خودش دست بکار شد اما تعداد کارگرهای ثبت نام کننده به 200 نفر رسید.
قصد داشت 30 نفر را جدا کند اما یاد بیکاری و ناامیدی خودش افتاد، دلش به درد آمد و گفت: خانم حضرت معصومه سلام الله علیها خودش برکت این پول را زیاد می کند. من همه کارگران را مشغول کار می کنم و به تک تک آنها مزد می دهم. نقشه مهندسی و اجرایی پل آماده شد و کارگران مشغول کار شدند و کارها به سرعت پیش رفت و بالاخره بعد از مدت ها ساختن پل پایان یافت و پل آهنچی نام گرفت و عبور و مرور مردم آسان شد. حالا به آرزویش رسیده بود و اموالش را وقف کرده بود.
📗منبع: آرامش خاطر...
"به سوی ظهور"
#حضرت_معصومه_علیها_السلام
#معجزات_فاطمه_معصومه
#توسل
https://eitaa.com/masjed_reza