برداشت بار خویش سواری که رفتنی ست
دلبسته ای به عشق و قراری که رفتنی ست
صبر و سکوت و حوصله و انتظار یار...
دلخوش شدن به دیدن یاری که رفتنی ست
دنیا چهار فصل غریبانه ی دل است
افسوس عمر عشق ،بهاری که رفتنی ست
بر خاطرات کهنه نشسته است گرد عشق
با باد رفته است غباری که رفتنی ست
این کوله ها که مانع رفتن نمیشوند..
بگذار پا نهد به قطاری که رفتنی ست
زنجیر ها که فاصله را کم نمیکند...
برداشت بار خویش سواری که رفتنی ست
#معصومه_مشایخی
#سماواتی
#فردای_بدون_من
@massima0نت
#کی_خواهی_آمد.......
وای از خیال سمی این خس و خارها
این دشت های یخ زده در این گذار ها
آیینه های مات پر از دوده ی سیاه
شهری پر است غلغلهی ناگوارها
ذهنیتی غریب نظیر نیامدن
گنجانده اند حوصلهی بی قرار ها
افتاده اند گوشهی این شهر پرفریب
دلگیر و خسته از همهی انزجارها
نامت نمیبرند تو از یاد رفته ای
خوابیده اند دردل غفلت هزارها
دیگر کسی که چشم ندارد به راه تو
تنهایی است مطلق این انتظارها
#معصومه_مشایخی
#سماواتی
#فردای_بدون_من
@massima0
یلدا بلندترین شب سال برای تفکر و اندیشیدن به یکسال از عمری که گذشته است
و من دوست دارم به تو بیاندیشم...
هزار و سیصد و اندی یلدا میگذرد .. منتظرم که یلدا را با تو تجربه کنم...
قامت ببندی و با عشق به تو اقتدا کنم ...کاش اخرین یلدای غیبت تو باشد ....
#معصومه_مشایخی
#ان_شاالله
#سماواتی
#فردای_بدون_من
@massima0
#السلام_علیک_یاعلی_ابن_موسی_الرضا
تو مقصدی و فقط بین ما چند قدم است
تمام هول دلم آه...باز می رسم است؟
برای ان که به کویت مرا بخوانی باز
دلم فقط به امید تو صاحب کرم است
اگرچه لایق همسایگی نبوده ام اما
دلم دوباره همین جا حوالی حرم است
سلام دادم و چون موج سینه ام لرزید
چقدر نام شما نزد عشق محترم است
برای خاص شدن ها همیشه شرطی هست
ارادت است که فرق عرب یا عجم است
بخوان مرا که دلم بیقرار گنبد توست
قرار صبح همین هفته در سپیده دم است......
#معصومه_مشایخی
#سماواتی
#فردای_بدون_من
@massima0
تو خواهی امد
دلم. گرفته و ابری... هوای چشمانم
در انتظار رسیدن به فصل بارانم
تمام شاپرکان هم تو را صدا کردند
برای آنکه بیایی فقط دعا کردند
در امتداد تو باید دوباره برگردم....
شدی برای همیشه دوای هردردم
برای حال خرابم دعا کنید امشب
چه بد ، که سوخت تن من دوباره در این تب
برای از تو نوشتن بهانه می خواهم
دوباره نقطه سر خط...که،"چشم در راهم "
#معصومه_مشایخی
#سماواتی
#فردای_بدون_من
@massima0
انکه تقدیر زده تیشه به جانش که منم
با سرانگشت زمانه به تنم می شکنم
تو همان اشک فرو خورده و بغض غزلی
که شدی شعرِ من و ریخته ای از دهنم
پشت سر امده ای کاسه آبی دردست
لحظه تلخ جدایی ،دم راهی. شدنم
رفتم و ریخته بر شانه من درد فراق
بوی دلتنگی و غم میچکد از پیرهنم
مثل افسانه ی خاکستر و ققنوس شدم
شهر مانده به تماشای چنین سوختنم
#معصومه_مشایخی
#سماواتی
#فردای_بدون_من
@massima0
امشب به یاد تو بغض گلو شکست
پیمانه هم شکست و به یادت سبو شکست
رویای تو رسید به خواب شبانه ام
پلکم پرید عکس تو در پیش رو شکست
صحبت میان ماه و شب و شعر بود باز...
بغض غزل میان همین گفتگو شکست
بار دگر سکوت سیاهش تمام شد...
در انقباض حنجره هم نام او شکست
تکرار خاطرات تو در من چه فایده
وقتی ترک ترک شد و در روبرو شکست
من از تبار عشقم ودرخاک ریشه ام....
دلداه ایی که دل به سر کوی او شکست
#معصومه_مشایخی
#سماواتی
#فردای_بدون_من
@massima0
تو دریا میشوی بر دل تلاطم میکنی روزی
تمام عشق را شاید تجسم میکنی روزی
تو با یک دامن از مریم خرامان میرسی انگه
به شب بوها شقایق ها تبسم میکنی روزی
تو بر شبنم که خوابیده به روی برگ شب بوها
به ارامی و زیبایی تیمم میکنی روزی
کنار اطلسی آری نماز عشق میخوانی..
خدا را روی برگ گل تجسم میکنی روزی
در اوج اسمانی و ،پراز ناگفته هایی که
تو همراه پرستوها ترنم میکنی روزی
میان شور احساست ،پراز آوای بارانی
تو مشق عشق را حتما ،تکلم میکنی روزی
#معصومه_مشایخی
#سماواتی
#فردای_بدون_من
@massima0
شبی که دست به دامان احتمال زدم
به وعده های تو دلخوش ،دوباره فال زدم
نگاه یخ زده را در پی شراره ی عشق
به چشم های سیاه تو اتصال زدم
نوشتم از تو و شب های گرم و رویایی
چقدر بی تو دم از باور محال زدم
چنان پرنده ی غمگین مانده کنج قفس
ترا ندیدم و افسوس، بال بال زدم
دلم ترک ترک است و شکسته تر هر روز
چرا بدست خودم سنگ بر سفال زدم
نظیر عاشق درمانده ام که بیهوده
دم از خیال وصالش به ماه و سال زدم
#معصومه_مشایخی
#سماواتی
#فردای_بدون_من
@massima0
من سوار کشتی او، او که جاشویی ندارد
صخره ها در پیش رو ،ساحل که پهلویی ندارد
در نگاهش مینشنید یک جهان امواج تردید
سخت می ترسم من از چشمی که جادویی ندارد
پا به محراب خیالش میگذارم تا ببیند
چون من عاشق در این جا او ثناگویی ندارد
در سرم یک شهر دارد میدهد جان در سکوتش
این چه بازاری ست اینجا که هیاهویی ندارد
باز افتاده به سمت عشق گویی که مسیرم
سنگ جز با آیینهِ انگار همسویی ندارد
هرچه سهم از عشق دارم میزنم امشب به نامش
زندگی از آنٍ او باشد من و اویی ندارد
#معصومه_مشایخی
#سماواتی
#فردای_بدون_من
@massima0
#او_خواهد_آمد
جهان خالی از تو میشود حتما سیاه اینجا
که جان را میکشاند تا لب این پرتگاه اینجا
و تلخ است این فروپاشی آدم های ماشینی
که در تنهایی خود ماندهاند و بی پناه اینجا
چه بسیار است رنج آدمی بعد از هبوط خود
که ما از نسل او هستیم و در دام گناه اینجا
زمین گردونه ی تنهایی دل هست میدانم
به جرم عاشقی عمری به تلخی شد تباه اینجا
چنین است گم شدن در فصل های زندگی بی تو
که جان افتاده در بند هزاران اشتباه اینجا
تو روزی باز میآیی در آغاز سپیده دم
جهان تیره میمیرد به دستان پگاه اینجا
#معصومه_مشایخی
#سماواتی
#فردای_بدون_من
#تو_خواهی_آمد
@massima0
#برای_فاطمه_عزیز_وحال_این_روزهایش
و
#درسالگردآسمانی_شدن_پدرم
یک آسمان که فاصله افتاده بین ما
درحسرت توام که رها کرده ای مرا
هر شب کناره پنجره هی آه میکشم
در سینه مانده است همین درد آشنا
بغضم ترک ترک شده در پشت حنجره
بر گونه ام رهاست چه آرام و بی صدا
پشت نگاه سرد تو جامانده ام چه تلخ
رفتی رسیده ایم به پایان ماجرا
روزم سیاه میشود از این همه عذاب
دارم تباه میشوم این جا بیا بیا
#معصومه_مشایخی
#سماواتی
#فردای_بدون_من
@massima0